1244
سرمو از گوشی درآوردم ديدم وایساده رو پاهاش و بهم میخنده
دست گرفته بود به میز تلویزیون و برای اولین بار پاشده بود.
برگام ریخت :))
سرمو از گوشی درآوردم ديدم وایساده رو پاهاش و بهم میخنده
دست گرفته بود به میز تلویزیون و برای اولین بار پاشده بود.
برگام ریخت :))
به پهلو دراز کشیده بودم و سکوت بود و سکوت.
سینه خیز کرد و اومد صورتشو فرو کرد توی گودی گردنم و سرشو گذاشت روی بازوم و چند ثانیه بعد خوابش برد.
گل پسرم الان هشت ماهشه و بزرگ و بانمک شده. هشت ماه به سرعت پلک زدن گذشت. سخت نبود. پسرکم کمال همکاری رو این مدت باهام کرد و نذاشت غربت و تنهایی، مادری کردنو برام غیرقابل تحمل کنه.
آخرین باری که درموردش نوشتم هنوز سه ماهش بود.
اون روزا یاد گرفته بود و به پهلو میچرخید. هربار که میخواستم بخوابونمش (حتا همین الان) فقط کافی بود دراز بکشم کنارش و بچرخه سمتم و چشاشو ببنده و بخوابه . همینقد خوردنی و آسون ![]()
از همون اول هم شبا ساعت 8:30 _ 9 میخوابه تا صبح .
چهار ماه و نیمش بود که برای بار اول و مستقل غلت زد ![]()
پنج ماه و نیمش بود که مجبور شدیم شیرخشک رو براش شروع کنیم و تجربه قشنگ شیردهی به سرعت تموم شد و حسرت اون حس قشنگش به دلم موند :)
غذای کمکی رو براش شروع کردم و انقدر که آقاست، تاحالا نمیخورم و دوس ندارم و پیف پیف بو میده نداشتیم :)) هرچی بهش دادم تا تهش خورده ![]()
وسطای پنج ماهگیش برای اولین بار و جلوی همه گفت "ماما" و من غش و ضعف کردم :') درسته صرفن آوا سازی هست و معنی مامان نمیده. اما who cares
یکی دو ماه بعد هم بابا رو گفت.
توی هفت ماهگی شروع کرد به سینه خیز رفتن و تونست بدون کمک بشینه ^^
خودکفا شده و خودش پستونکشو برمیداره میذاره دهنش :))
دیوار اتاقشو نقاشی کردم و زوتوپیا رو آوردم خونه :)) عکسشو میذارم.
و در نهایت چند روز دیگه باید برگردم سرکار و نمیدونم چهخاکستری به سر بریزم.
شعر موردعلاقش "توپ سفیدم" هست و از دیروز هربار که براش میخونیم خودشم همراهی میکنه و میخونتش :)) 🤎
تا پهلو قل میخوره و برمیگرده سرجاش . دکترش میگفت مهبد هم زود میشینه هم زود راه میفته. گفت بعد از تعطیلات عید میتونی غذا کمکی رو براش شروع کنی :)
شبا معمولن از ساعت هشت میخوابه تا هشت صبح ، از همون اولم کمبود خواب نداشتم 🥳
تا نگاهش میکنی و باهاش صحبت میکنی هم غش میکنه از خنده :)
به پروتئین گاوی حساسیت داشت ، لبنیات و کیک و شیربنی هم از رژیم غذاییم حذف شد. میوه های فصل هم بهدرد نمیخورن و تا الان هرچی خریدیم ریختیم بيرون. صبح تا عصر که کول بیاد ناهار بخوریم میمیرم از ضعف 🥲
+ با مامانای کلاس یوگا دورهم جمع میشیم و یکیشون که یه سال ازم کوچیکتره یه بچه هفت ساله داره ، ازش پرسیدم بچه دوم رو میتونی مث بچه اول دوست داشته باشی ؟
میگه این رازو هیشکی بهتون نمیگه ولی بچه دوم خیلی شیرین تره 🫠
+ امروز دلگیر بودم لباس تنش کردم بردمش دور خونه چرخیدیم و برگشتیم . یخ کرده بود 🥲
سوای غم و غصه و اشکا و فشار روحی روانی که روی هممونه، فقط میخوام اینا رو بنویسم که حیف نشه.
پسرکم روزای آخر ماه دوم زندگیشو میگذرونه و سه روز دیگه سه ماهه میشه و قندتر از همیشهس 🫀
با صدای بلند به قربون صدقههام میخنده و گل از گلش میشکفه 🫠
دراز که میکشه دستاشو میگیرم خودشو بلند میکنه و میخواد که پاشه 🥲
امروز به پهلو خوابونده بودمش، پاشدم ديدم قل خورده و با صورت تو مبله و تلاش میکنه خودشو از اون وضعيت راحت کنه :》
اینکه منو میشناسه و تو جمع غریبه با صدای من بغل بقیه آروم میشینه و بهم اعتماد داره قلبمو ذوب میکنه 🫠
پفک نمکی منه 🧡
عی وای قودای من 🥹
هسته آلبالوی مامان به صداها واکنش نشون میده و میچرخه سمتشون.
2 ساعت دیگه که بگذره، پستهپسر 2 ماهش کامل میشه.
واکسن داره و قلبم توان تحمل جیغای سوزانشو نداره 🥲
در آستانه 2ماهگیِ پستهپسر ،
دیروز اولین خندهی بزرگ و ارادیشو تحویلم داد ، موقعی که داشتم پوشکشو عوض میکردم و صداهای رندم عجق وجق درمیاوردم که گریه نکنه :') ![]()
گردنشو کامل نگه میداره دیگه ![]()
وقتی بغلش میکنم با مشت کوچولوش لباسمو میگیره تو دستش و ول نمیکنه ![]()
به محض اینکه براش لالایی میخونم و تکونش میدم،چشاشو میبنده و همکاری میکنه که بخوابه ![]()
![]()
شاید کار خودمو سخت کرده باشم ولی با دیدن این صحنه بگم ذوق نکردم دروغ گفتم
نیم ساعتی کول تمام تلاششو میکرد بخوابونتش اما پسر دست از گریه برنمیداشت، به محض اینکه من وارد عمل شدم و بغلش کردم، سرشو گذاشت تو گودی آرنجم و چشاشو بست و خوابید تا صبح فردا ![]()
احساس قدرت کردم.
فردا عقدی داداشمه و خانوادمون یه چُسه بزرگتر شد :')
تو خواستگاری اولشون 8 ماهم بود و تو خواستگاری دوم مهبد 40 روزش بود :))))
یه فرصت برا تحقیق و فکر کردن خواستن، من زاییدم همون حین :)))))
+ برای 40 روزگیش بردمش آتلیه و عکساشو خیلی دوس دارم نانا شده ![]()
![]()
+ رژیم شیردهی گرفتم و بعد از مراسم (شهرستانه) میرم باشگاه ثبت نام میکنم.
+ هوا خیلیی قشنگه و چند روزه بارون میاد و امروز و آخر هفته قراره برفی باشه ![]()
+ با وجود بچه داری، خونه داری، تسک های روزانه کاریم، سریال دیدن و کتاب خوندن، حوصلم تو خونه سر میره و غروب جمعهم :(
+ حس میکنم تا آخر ماه سشوارمون بسوزه :)) صداهای سفید داخل گوشی اونقدری روش اثر نداره که آروم شه
یک ماهگیش رسید و رد شد ![]()
خواهرم میگفت میرسه روزی که تا سفره پهن میکنی، جیغ و داد میکنه و مجبوری بری شیرش بدی و تا برگردی همه غذاشونو خوردن و غذای تو هم یخ زده.
میخواستم بگم هربار سر سفرهی غذا ، مهبد واقعن بیدار میشه و گریه میکنه. اما کول میشینه کنارم یه قاشق خودش میخوره یه قاشق میذاره دهن من ![]()
هرروز سر هروعده غذا این قضیه برام مرور میشه و غذا بیشتر بهم میچسبه.
اولین حقوقم از شغل جدیده رو گرفتم و خوشحال و خندون داشتم برنامه میریختم که چجوری خرجش کنم و چیا بخرم، فردا صبحش بیدار شدم دیدم بانک به صلاحدید خودش قسطمو پرداخت کرده
بیتربیت.
+ و در جواب این پست (به تاریخ دقت شود).
بله آدم بهتریه ![]()
+ 38 هفته و 4 روز و بالاخره سفر و ماجراجویی 9 ماهه ما به پایان رسید ❤️🤝
دبه دوغ مامان دیشب ساعت 8:45 به آغوش گرم خانواده پا گذاشت 🥺
تو موقعیتیام که مردم توی پابلیک جاشونو میدن بهم
درد و نفرین
+ 37 هفته و 5 روز - یکشنبه 4 آبان
هنوز خبری نیست ![]()
خیلی حوصلم سر رفته تو خونه ![]()
پسرکم رو فرستادن ماموریت تهران و تا آخر هفته پیشم نیست :(
غم انگیزم
استعلاجیمو هم تایید نکردن و بیمه و مرخصی زایمانم رو هواس، انقد رد دادم از صب، که پیام دادم به زن B و گفتم " من دیگه نمیدونم چکار کنم، اگر میخواین، ترک کار برام بزنین" :))
و دارم به پلنهایی که همیشه ترسیدم شروع کنمشون فک میکنم.
+ هفته پیش کلی مامانِ جدید به کلاس یوگامون اضافه شد. امروز یکیشون برگشته میگه من از هفته پیش فکرم پیش توعه :(
گفتم چراا؟ ![]()
گف همش با خودم میگم این بچه سنش انقد کمه چقد زود حامله شده ![]()
گفتم فک میکنی چن سالمه؟ :))
سنمو که بهش گفتم برگشته سمت دیوار و زده به تخته :)))
+ مربی یوگامون پرسید چن هفته شدی؟ گفتم 36 ![]()
کل کلاس یهو صدای "عاااااووووو غنچههههه
" پخش شد.
انقد رقیق و ردی بودم که از توجهشون چشام پر اشک شد :)))
واکنششون بخاطر این بود که نهایتن چهار پنج جلسه دیگه بیشتر باهاشون نیستم و نمیبینیم همو.
+ مامانم اومده پیشم ![]()
++ شوعرمو میخوام :(
دیروز رفتم مدرسه خواهرزادههام دنبالشون، امروز یه سری خانوما به خواهرم گفتن خواهرتو عروس نمیکنین ؟ 😐😂
Pregnancy vibe : 0%
در اوایل ماه نهم بارداری هستم و همچنان مردم فک میکنن چاقم 🥲😂 از خیابون رد شدنی عمدن دستمو میگیرم به شکمم، ماشینا بدونن نمیتونم بدوعم ، یواش بیان یا بهم راه بدن 🤣
35 هفته کامل شد و از 2 تا 4 هفته دیگه چشم انتظار ِ اعلام حضور ِ گوله پنبهی مامان هستیم.
مشخص شد تصمیم گرفته بچرخه و دوباره سرپا شه و فعلا درگیر چرخوندن و برگردوندنش تو لگن هستم 😂 (شایعه شده بیمارستانی که انتخاب کردم عمل سزارین رو اجازه نمیدن)
+ هفته پیش رفتیم آتلیه برای عکاسی بارداری 😍 خیلی نانا شده بود عکسامون.
امروز 7 ماه کامل شد و وارد ماه هشتم شدیم 🥰
ناخونامم خوشگل کردم و چه کارا 😁
کمد بچه رم با کمک فرفری و کول و دخترخاله کول چیدیم تمیز و مرتب 👩🏼🍼
دیروزم طبیعت گردی کردیم و خاک و دود خوردیم. خوش گذشت.
16 روز کاری دیگه هم بیشتر رو این صندلی نمیشینم و کاش زود بگذره 🙂↔️
هوا خیلییییی خوب بود صبح و خونه حس و حال بهار و اول مهر داشت...
درکل اکلیل از سر و روم میباره و خوشحالم 😍
+ 30 هفته تمام 🥥 and 70 days left 🌟
دیروز کلی اینجا تایپ کرده بودم و غرغر که دلم نمیخواد کار کنم و بیام سرکار و خسته شدمممم... 😂
آخر ساعت کاری B اومد صدام کرد، رفتم صحبت کردم و گفتم تا آخر شهریور بیشتر نمیام، حالا یا باهاتون دورکاری کنم یا مرخصیمو رد کنین دیگه.
دیگه اینجوری 🥰 19 روز دیگم برم سرکار و بعدش استراحت و کار در منزل.
دیشب کمد گوگولشو خریدیم ، فردا تمیزش کنم بچینم وسایلشو 😬
+ امروزم میرم سونو و روی ماهشو ببینم 🤌😘
+ 29 هفته و 2 روز 🥦 75 روز تا اومدنت 😬
هفته ای که گذشت به شدت افت روحیه داشتم و چشام دائم اشکولی بود 🥲
امروزو به خودم مرخصی دادم و صبح پیام دادم به خانومِ آقای B (که از قبل عید در جایگاه HR همکارمون شده)، گفتم نمیام حالم خوب نیست. تا ساعت 10 و نیم هم خوابیدم، کیف ِ دنیا رو کردم😌
ناهارم بار گذاشتم منتظرم برق بره، گازو دوباره روشن کنم(برق بره خاموش میشه) و برم خرید کنم 😌
+ 28 هفته و 1 روزم 🥦
سه روز پیش واکسن کزاز زدم ، تا دیشب دستم فلج بود 🫠
+ 83 روز مونده 👩🏼🍼
اگه توی تصورتون یه مامانِ گردالی بانمکم که پنگوئنی راه میره و از دور معلومه که ماه هفتم حاملگیشو میگذرونه ، سخت در اشتباهین 🥲😂
مردم پر قدرت فک میکنن چاقم 🤣
بعد این توله هم موقع پیاده روی خودشو که سفت میکنه، شکمم درد میگیره، دستمو میذارم رو شکمم و راه میرم. بقیه میگن الان شکمتو گرفتی که بقیه بفهمن حاملهای؟ 😏
+ 27 هفته و 1 روزم و دونهی پرتقالم، اندازه کاهو شده 🥬
کلاس یوگا رو خیلی دوس دارم 😍 کلی آدم گردالی گوگولی میان ورزش میکنن 🥺
+ سرکار بعد از جنگ، هم ساعت کاریمون کم شده بود هم حقوقامون. اونجور که حساب کرده بودم یه چیزی نزدیک 10 تومن از حقوقم کم میشد و منتظر یک ماه خیلی سخت بودم 🥲 برخلاف انتظارم مبلغی که دریافت کردم بیشتر از توقعم بود و مشخص شد "بی" جوری هماهنگ کرده که به من فشار نیاد 🥺 کیوت 🥺
خودش 3 تا پروژه مهم و گرونش کنسل شدن، منم سپرده بودم که اگه خواستین تعدیل کنین من مشکلی ندارمااااا 🙄 چون در هرصورت 2 3 ماه دیگه بیشتر نمیام.
وقتی فهمیدم حقوقم زیاد کسر نشده رفتم ازش تشکر کردم و کلی گوجی بوجیش کردم که خوب مدیریت کردی و شرکتای گنده تر از "بی" تعدیلی داشتن ولی تو همه رو حفظ کردی و.. 🥰 اونم گف خودم هواتو دارم و با خیال راحت کارتو پیش ببر و نگران هیچی نباش. حتا گفت اگه خارج از حقوقت هم نیاز مالی داشتی به خودم بگو برات اوکی میکنم 🥲
+ امروزم رفتم برای مرخصی زایمانم صحبت کنم، اونجا هم کلی باهام صحبت کرد و حمایتشو دریافت کردم و گف حتا از لحاظ مالی هم بعد از زایمان خودش هوامو داره 🥲
مرخصیم که تموم شه مهبدو برمیدارم باهم میریم سرکار تا اخرشب 😂 جبران همه اینا.

از آزمایش قند ِ جانفرسای بارداری برگشتم و عاح 🥲
صبح ساعت 6ونیم از زور دشویی بیدار شدم 😂 و آزمایشگاه تازه ساعت 7 باز میشد. هرچی تقلا کردم ، زمان سخت تر میگذشت. دیگه کولُ بیدار کردم گفتم هم گشنمه هم دیگه طاقت ندارم پاشو بریم😬
بدو بدو حاضر شدیم رفتیم آزمایشگاه، بیشتر از 8 ساعت ناشتا بودم. اولین خونو گرفت و دوتا محلول گلوکز داد بهم گف تو 10 دقیقه جفتشو بخور 🫠

اولیو میخوردم و تعجب کردم که چرا انقد بقیه مامانا غر میزدن که بدمزس و غیرقابل تحمله 🥴
دومی رو نمیتونستم شروع کنم 😂
تمومش که کردم باید یه ساعت صبر میکردم، هرچی ساعت میگذشت، حالم بدتر میشد و معدم مچاله میشد :( اگه بالا میاوردم باید از اول آزمایش رو تکرار میکردم یه روز دیگه.
خون دوم رو هم دادم و رفتم تو ماشین دراز کشیدم 🫠
یکساعت بعد خون سوم و یکساعت بعدش خون چهارم رو هم دادم و تموم 🤕🦥
هر 4تا رم از دست چپم گرفت و ماچ به کلش ، نه درد گرفت نه کبود شد. برخلاف اون خانوم قلچماقه که تو درمانگاه سر کوچهس و موقع ویارام 4 بار سوراخم کرد آخرم رگمو پاره کرد نصف دستم دو هفته کبود بود 🥲
هیچوقت از خدمات سرکوچه استفاده نکنین 🥲 خوب نیس.
بعد از 13 ساعت گشنگی و ضعف، رفتیم کافه پاچالِ قشنگ ِ پرسرصدا و یه صبونه خوشمزه خوردیم برگشتیم خونه 😍
کول مرخصی گرفته بود که باهام بیاد و هرچی بهش گفته بودم آخه الاف میشی و بیکار میمونی به حرفم گوش نکرد و اومد باهام. ازش تشکر کردم 🥲 اگه نبود هم ساعت نمیگذشت، هم حال بدی که داشتم ولم نمیکرد ❤️
دیشبم آلوها رو لواشک خوشمزه کردیم 😍 خیلی آدم بهتری ام

+ 25 هفته و 2 روز - 91 روز احتمالی تا بغل کردن پفک نمکیِ مامان 🧂
دیروز جلسه اول یوگا بود، برخلاف توقعم، هم تعدادمون کم بود هم مامانایی که بودن خیلی رندم بودن 🙄
من توقع داشتم یه دختر 27 ساله که هفته 24 بارداریشه و نینیش پسره اونجا باشه باهم دوست شیم بچههامون باهم دوست شن. اما از 19 هفته بودن تاااا 37 هفته و نیم که هرلحظه ممکن بود زایمان کنه🤣
درکل خوب بود دوسش داشتم، احتمالن تا آخر عمرم ادامش بدم 😍
+ دیشب خواب میدیدم به دنیا اومده و بلد نبودم باهاش کار کنم 😭 چقد استرس کشیدم.
+ هم گوجه و هم دخترخاله کول که دوقلو باردار بود، زایمان کردن و راحت شدن، برای من زمان انگار نمیگذره :') نه که سخت بگذره ها. ولی دلم پلن پست 1701 رو میخواد 😂
+ آقا پسرمون 🩵
از اول آبان پلن عشق و حال دارم 😍😂
به مدت 9 ماه (حتا بیشتر) قرار نیست تخت گرم و نرم و راحتمو کله صبح سرد پاییزی ول کنم 😍 تو خونه میچرخم، با نینی باهم به به میخوریم، آهنگ گوش میدیم، کتاب میخونیم همدیگه رو تربیت کنیم، خرابکاری میکنه میریم حموم، به گلا رسیدگی میکنیم. با گربه بازی میکنیم. ناهار میپزیم و دراز میکشیم، سریالامو نگاه میکنیم. اخر ماهم بابت همه اینا حقوق میگیرم 😂😍
(میدونم خیلی رویایی و گل و بلبل فک میکنم، اما نکته اینه که کار نمیکنم و حقوق میگیرم 😬😂)
با "بی" صحبت کردم گفتم من نمیتونم بعد از مرخصی زایمانم برگردم سرکار، میخوام حداقل تا دو سالگیش پیشش باشم. ایشونم فرمودن دورکاری کن باهامون 😍😂
صبح بهاری دست بچه رو بگیرم بریم دور دور پیاده روی، از کافه یک آیس لته نارگیل 70/30 و یه اسپرسو 50/50 و یه شیرکاکائو برای فینگیلی میگیریم میریم جای شرکت باباش، از کار میندازیمش برمیگردیم خونه 😂
امروز از سمت آقای "بی" یک نامه طولانی فدایت شوم دریافت کردم.
کلا "بی" عادت داره هرچند وقت یه بار چه حضوری و چه پیامی، چه توی جمع و چه توی خفا، از هممون تقدیر و تشکر کنه و گوجی بوجی شیم.
حالا این مهم نیست.
اول پیامش نوشته که "پیش از هر چیز از اینکه با دغدغه های فعلی ای که داری ، فشارهایی که روت هست...."
و از هزااااارنفر دریافت کردم این جملهی "فشار روته و هورمونات بهم ریخته و اذیت نکن خودتو...."
اما در واقعیت، هیچ موقعیتی از زندگیم، به اندازه الان، انقد بی دغدغه و ریلکس و راحت نبودم 😂
برخلاف خیلییییها ، مطمئنم احساساتی که تجربه میکنم کاملن از روی منطق هستن و هیچ هورمونی درش دخیل نیست (اینم خطاب به اونایی که میگفتن چون هورمونات بهم ریخته الان هرچی تو بگی همونه 😂)
اگه ناراحت شدم، حق داشتم و جاش بوده که ناراحت شم.
اگه تصمیمی گرفتم، کلی درموردش فکر کردم و سنجیدمش و انجامش دادم.
در آخر هم، دست تمام کساییو میبوسم که توی این 5 و نیم ماه جوری رفتار کردن که من از بابت موقعیتی که توشم ، نترسم و دلم گرم باشه ❤️😍 نصفش دست شماهاس که توی این صفحه همراهیم میکنین 😙
تو ساختمون یه نیرویی داریم که مسئول خریدا و کارای فنی و این چیزاست، من چون دقیق سِمَتشو نمیدونم هربار میخوام درموردش صحبت کنم میگم "بابای شرکت و کلینیک"
و به شدت آدم دوست داشتنی و پایه و مهربونیه، دوتا دختر داره که اونا هم همکارمونن و ویدئوهاشونو تو اینستا میبینم که 4 تایی خانوادگی میرن تو طبیعت آتیش روشن میکنن و آهنگ میذارن و میرقصن و همو بغل میکنن و مهر و محبت رد و بدل میشه 😍
محاله یه بار اینا رو ببینم و نگم کاش منم همچین بابایی داشتم.
امروز از در که اومدم تو، مستخدم و بابای ساختمون داشتن صحبت میکردن و مشغول تمیزکاری و تی کشیدن زمین بودن. همونجوری که میرفتم سمت آسانسور، بابای ساختمون برام شعر دختر قشنگ و عشق و این حرفا میخوند و مهربون نگاهم کرد گفت تو دیگه الان عشق همه ای 🥹😍
قربونتون برم 🥹😍

این پسر خوشگله که اردیبهش 99 عکسشو به مامانم نشون دادم گفتم "من اینو میخوام🥺"
امروز رفته انبه خریده میگه بچم بخوره کیف کنه 😍😂
سلام دور وجودت بگردم
الان که اینو مینویسم نزدیک 10 روزه که کشور اوضاع خوبی نداره و شرایط زندگی هممون مختل شده.
اما من دلم به وجود تو گرمه 🩵
دلم میخواست سختی نکشی، دلم میخواست همه زندگیمو بدم خم به ابروت نیاد ، بچگی کنی، بزرگ شی، آینده خوبی داشته باشی.
من و بابا تا جایی که بتونیم تمام تلاشمونو میکنیم که تو بهترین زندگی رو داشته باشی 🩵
همیشه به خدا میگفتم یه دختر بهم بده که هرچی نداشتمو بهش بدم،
اما اون بهم یه پسر داد که هرچی من نداشتمو بهم بده 🥺🩵
من دختر بچه استرسی ِ ترسوی 5 ماه پیش نیستم! تو با حضورت بهم قدرت و شهامت دادی. بهم شجاعت دادی 🩵
من نمیترسم تو هم نترس 😘
خوب رشد کن بزرگ شی و سالم و سرحال به دنیا بیای که کلی اتفاق خوب و قشنگ منتظرمونه 🩵
19 هفته و 5 روز 🥔
دو ماهه ساعت ورود و خروجامو مینویسم و حساب کتابشو دارم که قراره چقد حقوق بگیرم.
این ماه تا الان یک دقیقه کسری دارم 😂
+ تازه یه روزم مرخصی بودم!
ماه پر پولیه 🤗 قوداروشکر.
شکمم کم کم داره میاد بالا و حرکتاشو خیلی کم و ضعیف حس میکنم 😍 چیزی هم تا فهمیدن جنسیتش نمونده (5 روز)
+ اون بُعد مازوخیسم درونم میگه نمیخواد بدونی چیه، صبر کن دنیا بیاد بفهمی 😂 از اینور هرروز پیام و زنگ دارم که به ما بگو جنسیتش چیه ما دهنمون قرصه به کسی نمیگیم 😂
+ هوا بارونی و سرده، شرکتم خالیه و تنهام ،نشستم کنار پنجره مردمو میبینم میرن و میان 😍 خیلی آروم و جذابه.
+ 17 هفته و 5 روز 🥒
دکتره خیلی همکاری کرد 🥹
گفتم میخوام جشن بگیرم ،
جنسیتشو رو کاغذ نوشت، تا زد داد دستم.
تو پروندم ننوشتش 🥲
.
.
+ نینی سالم و کامل بود قوداروشکر 🥹❤️
+ میگم قرار بود دو هفته دیگه بیام سونو، زنگ زدن گفتن زودتر بیا. میگه مامانایی که لاغر و جمع و جورن رو هم از همین هفته میشه سونو کرد و تشخیص داد 😂☺️
I'm جم و جور 😂☺️
+ حالا کی دو هفته صبر کنه تا بفهمه :')
16 هفته و 5 روز 🧅🫠
زنگ زدم به داداشم خواهش کنم یکم کمکم کنه من یه جشن کوچیک جمع و جور دوستانه-خانوادگی بگیرم و جنسیتشو اعلام کنیم.
میگه من هم دکور رو هماهنگ کردم هم گفتم دوستم بیاد فیلمبرداری، مهموناتم ببین چند نفرن اگه تو کافیشاپ جا نشدن باغ میگیرم بریم اونجا 😂😍
گفتم کی وقت کردیییی 😍😂
روحم شاد شد.
+ مامان جونم، فرقی نداره ماهک باشی یا غدیر، ما صرفن داریم خبر میدیم به دوستامون و شادی میکنیم بابت حضورت 🤗😍
+ تو نور چشم مایی، ما دوستت داریم 🥹🥑
+ 15 روز تا دیدنت
به فامیلا و دوستا و خانواده کول هم خبر دادیم 🤰🏻
خواهرش انقد گریه کرد اشکمونو درآورد :))
+ 15 هفته و 3 روز 🥑

همه پستهای این هشتگ، پابلیک شدن 🙂❤️
+ همونجور که عیانه، بله 😁
15 اسفند، نتیجه آزمایش خون میگفت که داریم 3 نفره میشیم و توی بازهای بود که من به شرکت گفته بودم از سال جدید نمیام سرکار و استعفا داده بودم.
اما شرایط عوض شد و با مشورت و همفکری زیاد تصمیم گرفتم همون 7 8 ماه باقیمونده که قراره بیام سرکار رو هم توی همین شرکت بمونم و از سابقه کارم برای مرخصیم استفاده کنم.
با "بی" حرف زدم و گفتم میمونم شرکت، اما شرایط دارم🦥 برخلاف انتظارم واکنش مثبت و قشنگی داشت و کلی حمایتم کرد و دلمو گرم کرد که هوامو داره.
+ 6 فروردین برای اولین بار رفتیم سونو و صدای قلبشو شنیدیم 🥹 خیلی حس قیلی ویلی داشتم.
الانم که اینو مینویسم 14 هفتمه 🫄 و منتظر 30 روز دیگهایم بفهمیم منتظر دخملیم یا پسل.