1504

طبق نوشته های اخیرم، موضوعی که خیلی اذیتم میکنه این احساس متفاوت بودن و فرق کردن بین جماعت انسان هاست.
تفریحای مورد علاقه و جذاب من، فیلمای ژانر تخیلی و ترسناک و کمدی، اتاق فرار، بازی فکری، بازی های فیزیکی (لیزرتگ و پینت بال و بولینگ و...)، شهربازی هست.
کلن هیجان میطلبم.
بعد به وقت تعطیلات من به هرکی رو بزنم بیاین فلان برنامه رو اجرا کنیم با جمله "نه من میترسم به خودم، نه جالب نیست و.." مواجه میشم.

+ اینجوریه که رابطم با پسرا جوابگوتره، البته اونام گلچین میشن.
خلاصه...
کول و فرفری درحال حاضر نزدیک ترین و امن ترین ادمای زندگیمن و ورای شخصیتمو نشونشون دادم.
و از ایده هام استقبال میکنن و حس پذیرفته شدن بهم میدن.
پریروز پیشنهاد دادم بعد از دفاع کول، بریم تهران تئاتر ببینیم. بعد از کشمکش های زیاد و انتخاب بین دریا و تئاتر، مسیر رو از شمال چرخوندیم به تهران، دیروز تو جاده بلیطشو خریدیم و شب تهران بودیم :)))
تئاتر تنها در خانه 1، ژانرش کمدی وحشته و خیلی باحال بود.
کول قبلش میگفت حوصله تئاتر ندارم، بعدش دست از تعریف کردن برنمیداش:))

+ اگه یه درصدم علاقه مند بودین، توصیه میکنم برین ببینین (بدون خانواده) D:

1503

کلیک

تموم شد بالاخره،

امروز دفاع کرد از پایان‌نامه ش ^^

1502

من واقعا از خانوادم بابت تربیت این مدلی ِ من، گلایه دارم.

البته این توی محیط هایی که قرار میگیرم خیلی تاثیر روشن و واضحی میذاره، مثلا سرکار قبلی همه تلاش میکردن ادا پولدارا و بی نیازا رو دربیارن و با کسی که پراید داشت قرار نمیذاشتن و کمتر از طلا و ایفون کادو قبول نمیکردن و...

اونجا حالم بابت تربیتم خوب بود.

اینجا یکم فرق داره. اگه کسی با صاحب پراید قرار نمیذاره بخاطر اینه که ماشین خودش ام وی ام ِ. یا اگه ادعای شیک بودن و باکلاسیش میشه، از اونور دمپایی 2 میلیونی میخره.

امروز یکیشون ناخونای ترمیم شده جدیدشو با ذوق آورده نشون داده، میگم عههه اینو فلانی قبلا زده بود.. از اون سمت شرکت مثلث میگه، حالا تو ذوقش که نزن :|

رفتم چایی بریزم صدای تو ذهنم مدام میگف چی میشه حالا تعریف کنی حتا الکی؟ چرا واقعا من نباید با طرح ناخن به وجد بیام؟ چرا نمیتونم ادای ذوق کردن و اهمیت دادنو دربیارم؟

بعد بینگو، فلش بک زدم به خونه و خانواده و اون لحظه هایی که از مهر و محبت داشتم به بچه خواهرم توجه میکردم و قربون صدقش میرفتم، خواهرم به جای تشکر و رضایت بهم تشر زد که چرا نگفتی ماشالا؟

یا اون روزی که به نظرم بابام اتفاقا حالشم خیلی بد بود و به نظر خوب نمیرسید، اما خواستم بهش انرژی مثبت بدم و حال خوب تزریق کنم، با ذوق گفتم چقد رنگ و روت باز شده، امروز خیلی بهتر به نظر میرسی و در جوابم با دعوا و غر گفت تو چرا ماشالا به زبونت نمیاد؟؟ :|

بعد از اون بارها شده تو خیابون دلم خواسته به یکی لبخند بزنم حالش خوب شه

یا به نظرم ویژگی مثبت قشنگی داشته

یا حتا اگه شخص کسی بابت چیزی ازم نظر خواسته، حتا اگه نظر مثبتی داشتم نسبت بهش،

دهنمو بسته نگه داشتم.

-------

من نمیگم همه زندگیم، امااا از یه جایی به بعد، مخصوصن بعد از کرونا، دست از جنگیدن برای ساختن زندگی خودم کشیدم و قبول کردم که باید تو این خونه و خانواده بمونم و راه فراری ازش نیست.

الان که آزاد و رهام، نمیدونم کجا باید برم :/

------

5سال اونجوری بار بیای و رفتار کنی که تو خونه ازت راضی باشن و صلح برقرار باشه، تو یکسال بابت تک تک اون رفتارایی که از نظر خودت و خانواده درست بوده، داری آسیب میبینی!

استرس و اضطرابی که هیچوقت دس از سرم برنمیداره و حتا سطح دغدغه های مختلفی که دارم میبینم باعث رنجشم میشه.

این متفاوت بودن برای من پذیرفتنش خیلی سخته.

1501

یه مدته تو مسافت های چند ساعته و طولانیمون، به جای آهنگ، پادکست گوش میدیم.

تنها قشنگی این ماجرا اینجاست که هرکی باهامون همسفر میشه، خودش وصل میشه به ضبط و پادکستو پلی میکنه :))

-----

فرفری و دخترخاله کول، زیاد میان خونه ما و میمونن، قدیم تفریحمون پانتومیم بازی کردن و حدس کلمه و اینجور چیزا بود. تا اینکه یه روز به پیشنهاد من، رو آوردیم به بازی فکری و الان جوری شده که هربار دور هم جمع میشیم یه بازی جدید به بازیامون اضافه میشه :))

-----

یکی دیگه از سرگرمی هامون بازی های فیزیکیه، مثل اتاق فرار، لیزر تگ، بولینگ و...

-----

چرا این موضوع برام انقد بُلده؟ چون همین جمع 4 نفره وقتی میشه 6 نفر (گوجه و شوهرش) کلا تم همه چی عوض میشه و لذت قبلو نداره.

من عمیقا خوشحالم برای بودن این دوتا بچه تو زندگیم و بعد از تجربه ها و شکست های فراوان، حتا خوشحالم که انقد سلیقه ها و لذتامون یکیه.

حیحی ❤️✨

1500

6 7 ماه اولی که استخدام شده بودم، سوای اینکه تافته جدا بافته بودم و جوش نمیخوردم با همکارا (مخصوصن دخترا) اونام به طور پیش فرض از من خوششون نمیومد. چجوری نشون میدادن؟

تو فعالیت های دست جمعی منو حساب نمیکردن، تو عکس و فیلمای گروهی من کراپ میشدم :))))

الان صفحه کاملا برگشته، تک تکشون (چه دختر چه پسر) میان دست منو میگیرن میبرن یه گوشه، غیبت و غرغر که فلانی فلانقد حقوق میگیره و من اینجا بوقم و...

منم ساکتم، حرف نمیزنم، کلا حرفی از من درنمیاد که برای کسی دردسر درست کنه. ولی دارم همه چیو میبینم و میشنوم :))

4شنبه، "نحس" که پست قبلی ازش نوشتم صبرمو لبریز کرد و با استرس و لرزون رفتم اتاق رئیس گفتم از ماه دیگه نمیام :(

یکساعت و نیم باهام صحبت کرد و نتیجه اون جلسه شد:

یه روز دورکاری و استراحت

افزایش حقوق :))

گفت که من حمایتشو دارم و به ادمایی مث من که حاشیه ندارن احتیاج داره :')

قرار شد جواب همه حرفا و بی احترامیایی که بهم میشه رو بدم و اگه حل نشد، خودش برام حل کنه.

برم تراپی و حتا اگه لازمه دوباره قرص مصرف کنم :(

+میخوام شخصیتمو بکوبم از نو بسازم :(

بعد از اینا، ظهر که با کول داشتیم ناهار میخوردیم، میگفتم

" 24 سال بابام زد تو سرم که هرچی من میگم بگو چشم

الان اومدم تو فضایی که باید خودم از حق خودم دفاع کنم

من و اینجوری بار اوردن که، همین ک بهت جا و غذا میدیم راضی باش

من خیلی زود خودمو میبازم

همه جنگامو تو خونه کردم اخرم پذیرفتم اینجوری باشم که بقیه راضی باشن

الان تو محیط کار هیشکی اینجوریمو نمیپسنده"

درد و نفرین..