روی بُرد شرکت نوشتن امروز رو جوری بترکون که جوشای صورتتو میترکونی :))
برخلاف مقاومت های دکتر ولی منتقل شدم شرکت جدید و از همون موقع اینجام. به شدت کارم لول آپ کرده و خودم میبینم چقد جلو رفتم ^^
چند وقت پیش کول یهو گف "دقت کردی خیلی وقته دیگه نمیگی "نمیتونم" ؟ " :))
امروز وقت دکتر گرفتم که بهش بگم قرصامو قط کنه، احساس میکنم 95 درصد درمان شدم.
میخوام رژیم بگیرم و خدا لعنتم کنه باید 15 کیلو لاغر کنم :/ اصلا به چشم نمیاد ولی وزنه میگه داری میترکی بیچاره :(
ماشینم خریدیم ولی باید یه دستی به سر و روش بکشیم و بهش برسیم.
سرویس خوابمون هنوز نیومده و وعده ی پسفردا رو بهمون دادن ولی آمادگی تسویه حسابو نداریم :/
+ قبل عقد که استرس زندگی مستقلو داشتیم بهش میگفتم "نگران نباش من خیلی پر برکتم :)) "
دیشب بهش میگم "دیدی گفتم پر برکتم ؟ تو کمتر از یکسال هم میری سرکار، هم خونه داری، هم ماشین داری" :))
+ دوستم زایمان کرد و اسم دخترشو گذاشته ماهک :( انقد این روزا دلم هوای بچه داره که کاش انقد فکر نکنم.