پسرکم رو فرستادن ماموریت تهران و تا آخر هفته پیشم نیست :(

غم انگیزم

استعلاجیمو هم تایید نکردن و بیمه و مرخصی زایمانم رو هواس، انقد رد دادم از صب، که پیام دادم به زن B و گفتم " من دیگه نمیدونم چکار کنم، اگر میخواین، ترک کار برام بزنین" :))

و دارم به پلن‌هایی که همیشه ترسیدم شروع کنمشون فک میکنم.

+ هفته پیش کلی مامانِ جدید به کلاس یوگامون اضافه شد. امروز یکیشون برگشته میگه من از هفته پیش فکرم پیش توعه :(

گفتم چراا؟

گف همش با خودم میگم این بچه سنش انقد کمه چقد زود حامله شده

گفتم فک میکنی چن سالمه؟ :))

سنمو که بهش گفتم برگشته سمت دیوار و زده به تخته :)))

+ مربی یوگامون پرسید چن هفته شدی؟ گفتم 36

کل کلاس یهو صدای "عاااااووووو غنچههههه " پخش شد.

انقد رقیق و ردی بودم که از توجهشون چشام پر اشک شد :)))

واکنششون بخاطر این بود که نهایتن چهار پنج جلسه دیگه بیشتر باهاشون نیستم و نمیبینیم همو.

+ مامانم اومده پیشم

++ شوعرمو میخوام :(