1467

شدن 3 تا.

تعداد کسایی که بلافاصله بعد از دلخوری از باباشون بهم گفتن "خوشبحالت بابا نداری"

برخلاف انتظار، این جمله ناراحتم نمیکنه. حالمو بد میکنه.

یاد پارسال همچین روزایی میفتم که پشت هر مشکل به پهنای صورت اشک میریختم و میگفتم کاش بابام بود، صدای ذهنم میگف اگه بود چه دردی ازت دوا میکرد؟

و من هیچوقت جوابی برای این حرف نداشتم. هیچوقت نشد بهش تکیه کنم، هیچوقت نخواست گرهی از کارم باز کنه. جلوش زار میزدم و حتا نمیپرسید چرا.. خودم از مشکلام حرف میزدم به خودش زحمت نمیداد صدای تلویزیونو کم کنه گوش کنه.

نمیگم بابا آدم بدی بود..

بابای من نبود.

دلم میسوزه برای همه دخترایی که میشناسم و باوجود پدرشون، درد بی پدری میکشن :)

1466

با دخترخالش چت میکردیم، بحث این بود که من هرکی هرچیم بگه باز کار خودمو میکنم، اشاره کردم به روز عقدمون که همه میگفتن چادر سرت کن ولی من با کت شلوار حاضر شدم تو محضر. برگشت گف آره اتفاقن تو فامیل هم حرف بود که "گفتن رسمه عروس روز عقدش چادر بپوشه، اما کول گفته اگه خانوم منه لازم نیس چادر بپوشه"

من بعد از خوندن این پیام افتاده بودم به جون کول، گودی بودی مودی اگوری پگوری گوگولی مگولیش میکردم

در کمال ناباوری ماه دیگه سالگرد عقدمونه!

برخلاف تصورم، یکسال فوق العاده ای داشتم. انقددددددر از ازدواج و زندگی متاهلی وحشت داشتم که هیچوقت فکرشو نمیکردم بعد از یکسال انقد خوشحال و راضی باشم.

عمیق میشم و فکر میکنم به احساساتی که گذروندم . میبینم 50 درصد ترسم بخاطر ازدواجای به ظاهر موفق دور و برمه که با سیلی صورتشونو سرخ نگه داشتن. بی احترامی و بی توجهی هایی که دیدم توی روابطشون، نا امنی هایی که چشونده شده به اطرافیانم و محدودیت هایی که برای من قابل قبول نبودن.

50 درصد دیگشم حرفای همون آدما بود! وقتایی که خودشون دل پر داشتن از زندگیشون، از همسرشون و رابطشون ، آخر حرفاشون میگفتن "حالا بذار ازدواج کنی بهت میگیم" یا "سر خودت که اومد سلامت میکنیم" :/

اما سوای همه مشکلات و سختیایی که پشت سر گذاشتیم، همیشه احساس خوشبختی کردم کنار این بشر

از آدمایی که شکستِ خودشونُ براتون میخوان دوری کنین، حتا اگر خانوادتون باشن ..

از سری موارد دیگه ای که قلبمو اکلیلی کرد همین امشب بود.

قرار بود بیاد دنبالم و من دور یه میدون بزرگ منتظرش وایساده بودم. اما یه پیچو اشتباه میپیچه و منو رد میکنه میره

مجبور شدم یه مسیر طولانی رو پیاده برم که برسم بهش ، بعد از چند دقیقه پیاده روی یهو چشمم خورد بهش که داشت میومد سمتم. ماشینو پارک کرده بود کنار بزرگراه خودش پیاده اومده بود دنبالم

کلی لحظه ی برقی برقی دیگه تو ذهنمه که بنویسم اما همینجا تمومش میکنم.

به مامانم گفتم هرچی نذر و نیاز کردی ادا کن، خیلی پسر خوبیه

1465

حاضرم حتا تو ساعت کاری گردو بشکنم ولی کار نکنم .

بعد وقتی میرم خونه شدیدا دلم میخواد کار کنم اما خستم و کاری نمیکنم :|

همش با خودم میگم خب تو که لذت نمیبری بیا بیرون ، بعد خودم جواب میدم که خجالت بکش تاحالا تو عمرت قد یکسال یه جا کار نکردی .هی ب بهونه های مختلف اومدی بیرون!

البتهههههه که همیشه حق داشتم(کلیک و کلیک)، اما این یکی کارم صرفن برام جذاب نیست.

همکارایی که مورد علاقم بودن دارن استعفا میدن و به زودی قراره برن و تمام حس و حالم اینه که اگه تمرکزمو بذارم روی پیج اینستام زودتر به نتیجه دلخواهم میرسم . اما ترس از اینکه نشه و وقتش نیست و مجبورم به کار کارمندی، نگهم داشته سرکار.

من برم زود کارا رو برسونم بشینم سر کارای خودم..

1464

چند وقت پیش رفتم پیش روانپزشکم و گفتم حالم خوبه دیگه، قرصامو قط کن. گفت زوده هنوز، حداقل 6 ماه باید بخوری، هرچی زودتر قط کنی احتمال برگشت مریضیتم هست.

درواقع من فک می‌کردم قرصا صرفن برای افسردگیمن، اما بعد از حمله عصبی امروزم فهمیدم چقد به اضطراب و استرسم کمک کردن.

15 تا مهمون داشتیم امروز :/ قرار بود عصرونه بیان، که چون دخترعمم قند داره، گفتم ب جای میوه شیرینی خالی، فینگر فود درست کنیم، عمم هم ایمپلنت کرده و غذای سفت نمی‌تونه بخوره، گفتم براش شیریرنج درست کنیم.

خلاصه صبح دیر بیدار شدیم و قرصامو یادم رفت بخورم و درگیر کارا شدیم، یه پروژه هم دستم بود که باید هفته پیش تحویل می‌دادم، نمیدونم بابت کدوم موردش استرسی شدم ولی چنان حمله ای بهم دست داده بود همه بدنم ویبره میرفت.

با همین حال، سالاد الویه درست کردیم، لازانیا، شیربرنج، خیلی مینیمال و فسقلی مزین شدن و رفتن تو شکم مهمونا *_*

+ خانواده پدریم واقعن خیلی ماهن :') برخلاف تصور و توقع، با وجود همه کمکای نقدی و غیرنقدی یکسال گذشته، امشب چن میلیون بهمون کادو دادن :')

قودای قوبم خیلی هوامونو داره، وسط برج چک داریم و خیلی حساب شده خرج می‌کنیم، نهایتن فک می‌کردم با دوتا جعبه شیرینی بیان 😂😭

آخرشب ماشینو برداشتیم رفتیم خیابونا رو متر کردیم، تو سکوت کامل بودیم، کول یهو برگشت گف ولی ما واقعن خیلی وضع زندگیمون خوبه ها :')

دیشب فال حافظ گرفتم براشون، نفر اخرو خوندم و دیوانشو بستم، کول گفت پس خودت چی؟

گفتم من آرزویی ندارم 🥲

شکر قودای قوبم، امسال هرچی که تو عمرم خواستمو داشتم🩷

+ چه پاییز کوتاهی بود..