با دخترخالش چت میکردیم، بحث این بود که من هرکی هرچیم بگه باز کار خودمو میکنم، اشاره کردم به روز عقدمون که همه میگفتن چادر سرت کن ولی من با کت شلوار حاضر شدم تو محضر. برگشت گف آره اتفاقن تو فامیل هم حرف بود که "گفتن رسمه عروس روز عقدش چادر بپوشه، اما کول گفته اگه خانوم منه لازم نیس چادر بپوشه"
من بعد از خوندن این پیام افتاده بودم به جون کول، گودی بودی مودی اگوری پگوری گوگولی مگولیش میکردم 
در کمال ناباوری ماه دیگه سالگرد عقدمونه!
برخلاف تصورم، یکسال فوق العاده ای داشتم. انقددددددر از ازدواج و زندگی متاهلی وحشت داشتم که هیچوقت فکرشو نمیکردم بعد از یکسال انقد خوشحال و راضی باشم.
عمیق میشم و فکر میکنم به احساساتی که گذروندم . میبینم 50 درصد ترسم بخاطر ازدواجای به ظاهر موفق دور و برمه که با سیلی صورتشونو سرخ نگه داشتن. بی احترامی و بی توجهی هایی که دیدم توی روابطشون، نا امنی هایی که چشونده شده به اطرافیانم و محدودیت هایی که برای من قابل قبول نبودن.
50 درصد دیگشم حرفای همون آدما بود! وقتایی که خودشون دل پر داشتن از زندگیشون، از همسرشون و رابطشون ، آخر حرفاشون میگفتن "حالا بذار ازدواج کنی بهت میگیم" یا "سر خودت که اومد سلامت میکنیم" :/
اما سوای همه مشکلات و سختیایی که پشت سر گذاشتیم، همیشه احساس خوشبختی کردم کنار این بشر
از آدمایی که شکستِ خودشونُ براتون میخوان دوری کنین، حتا اگر خانوادتون باشن ..
از سری موارد دیگه ای که قلبمو اکلیلی کرد همین امشب بود.
قرار بود بیاد دنبالم و من دور یه میدون بزرگ منتظرش وایساده بودم. اما یه پیچو اشتباه میپیچه و منو رد میکنه میره
مجبور شدم یه مسیر طولانی رو پیاده برم که برسم بهش ، بعد از چند دقیقه پیاده روی یهو چشمم خورد بهش که داشت میومد سمتم. ماشینو پارک کرده بود کنار بزرگراه خودش پیاده اومده بود دنبالم 
کلی لحظه ی برقی برقی دیگه تو ذهنمه که بنویسم اما همینجا تمومش میکنم.
به مامانم گفتم هرچی نذر و نیاز کردی ادا کن، خیلی پسر خوبیه 