1249
🫥
وقتی که دراز میکشم کنارش ، دستاشو میگیره به پاهام و پاهای خودشو به زمین فشار میده و خودشو میکشه بالا.
دیشب وسط مهمونی بدون هیچ کمکی ، ژست چهار دست و پا رفتن گرفت.
ماه دیگه احتمالن هم چهاردست و پایی رفتنو شروع میکنه و هم دستشو میگیره به در و دیوار و وامیسته. (همیشه یکماه قبل از اینکه یه مهارتی رو به نسخه پرو دربیاره، یکبار بهم نسخه رایگانشو نشون میده 😂 )
+ کاش دوتا بودم، یکیم میرفت پی کارایی که حالشو خوب میکنه و به خودش میرسید و خونه رو مرتب میکرد و یکیم مینشست جلو مهبد و نگاه از روش برنمیداشت. صبحی اومدم دیدم کتاب هانسل و گرتلشو خورده :/
+ لثهش اومده بالا و سفید شده. نمیدونم کی میترکه.
دارم کار میکنم و منتظرم هوش مصنوعیجان جنریتش تموم شه ببرم بندازم توی پریمیر و تدوینش کنم ![]()
کار میکنم حالم بهتره، عمیقن دوست دارم برگردم شرکت و پشت میزم بشینم و از استرس اینکه الان بچم چطوره و داره چکار میکنه و کسی بهش آسیب نرسونه ، تند تند تسکامو برسونم و برگردم پیشش
واقعن کمک لازم دارم!
+ وقتایی که خسته و بی حوصله و جنازم ، مینشونمش جلوم و باهاش کلاغ پر ! گنجشک پر بازی میکنم.
دیروز وقتی میخوندم "مهبد که پر نداره خودش خبر نداره" شروع کرد دست زدن
نمیدونه باید کف دستاشو بزنه بهم ، میزنه پشت دستش و ذوق میکنه :)))
یه چسه غر هم بزنم.
از آدمایی که بچمو صاحب میشن، حرصم میگیره[شدیدتر] :)))
اشاره هم نمیکنم که خواهر و مادر کیه :)))
این بچه رو یادتونه؟
الان یکسال و هشت ماهشه :)) این عکس برای پارساله. الان موهاش سفید شده (نمیدونم چرا)
تابستون پارسال خیلی مو میریخت، کچلش کردیم، بعدش زایمان کردم و افسردگی گرفت :))
قبل مهبد ما هرروز صبح به صبح باهم :گرگم به زیر تخت" بازی میکردیم و من قایممیشدم میومد پخ میکرد ، یا من دنبالش میکردم و برام فیگور دعوا میگرفت :))
بعدش دیگه درگیر مهبد و کولیک و رفلاکس و مرگ و میر و اینا شدیم به کل از این بچه غافل شدیم.
اسفند هم عقیمش کردیم . به زندگی برگشت.
یه دور گذاشتمش برای واگذاری و آدمایی که پیاممیدادن انقدر ترسناک و غیرقابل اعتماد بودن، تصمیم گرفتم یه مدت دیگم نگهش دارم.
بعدش مهبد بزرگ شد و الان عشق میکنه هربار میبینتش :) 🥰
دیگه قراره باهم بزرگ شن.
+ متاسفانه دیر جنبیدیم و سر اسمش به توافق نرسیدیم، از همون اول "گربه" صداش کردیم. الان طفلی فکمیکنه گربه اسمشه.
البته من " garbage " و " پیش پیش" و " سوسیس بندری مامان" هم صداش میکنم و واکنش نشونمیده :)))
چقدر از خودم غافلم ![]()
چند روز پیش رفته بودم شرکت و با B صحبت کردم گفتم من ماه دیگه مرخصیم تموم میشه و اگه لازمم ندارین اخراجم کنین برم بیمه بیکاری بگیرم. اونم لیست کارهایی که داره رو گفت و گفت اتفاقن خیلی لازمت دارم و این کارا هست که بکنی . حتا تو خونه هم انجام بدی اوکیم. فقط حقوقتو نمیتونم بیشتر کنم و همون قبلی که میدادمو نهایت بدم!
قرار شد بره با دکتر صحبت کنه و بعد خبرشو به من بده.
همون روز دم رفتن هم یقه دکترو گرفتم و گفتم من مرخصیم آخراشه و به B گفتم و این حرفا. گف خودم برات کار دارم ، کارای اون به درد تو نمیخوره
و خب چون دکتر زیاد موافق دورکاری نیست، باید یه جوری برنامه بچینم که هم از مهبد غافل نشم هم بتونم مفید کار کنم.
فرداش پاشدم رفتم مهد کودکایی که بچه 9 ماهه قبول میکنن رو حضوری سر زوم و رفتار و محیط و همهچیزو چک کردم و راستش اصلن دلم راضی نمیشه بذارمش مهد ![]()
بسوزه پدر غربت، هیشکیو ندارم چند ساعت بچه رو بسپرم بهش و برم دوتا تسک برسونم برگردم:/
حالا فعلن تو خونه مشغولم و پروژه دکتر دستمه و چند روز ديگه بهش میگم حضوری نمیام حالا حالاها (اما باید برم
)
سربازی کول هم شهریور تموم میشه و شاید بشه نفس کشید.
دیگه از خودم چیزی تو ذهنم نیست بهتون بگم
سرمو از گوشی درآوردم ديدم وایساده رو پاهاش و بهم میخنده
دست گرفته بود به میز تلویزیون و برای اولین بار پاشده بود.
برگام ریخت :))
مامان بودن مجبورم کرده که غم و ناراحتیامو موکول کنم به زمانایی که تنهام و جلو بچه برونریزی نکنم.
البته که اشک و غصمو دیده و براش توضیح دادم اینا طبیعیه و برای همه پیش میاد و زود خوب میشیم. اما آیا بهش باور دارم؟ دیگه نه.
برا همین باید همه فشارمو تا آخرشب بکشونم و نگه دارم واسه خلوتم. اما انقد خستم که میخوابم.
خیلی وقته تهنشین شدم.
همین.
به پهلو دراز کشیده بودم و سکوت بود و سکوت.
سینه خیز کرد و اومد صورتشو فرو کرد توی گودی گردنم و سرشو گذاشت روی بازوم و چند ثانیه بعد خوابش برد.
گل پسرم الان هشت ماهشه و بزرگ و بانمک شده. هشت ماه به سرعت پلک زدن گذشت. سخت نبود. پسرکم کمال همکاری رو این مدت باهام کرد و نذاشت غربت و تنهایی، مادری کردنو برام غیرقابل تحمل کنه.
آخرین باری که درموردش نوشتم هنوز سه ماهش بود.
اون روزا یاد گرفته بود و به پهلو میچرخید. هربار که میخواستم بخوابونمش (حتا همین الان) فقط کافی بود دراز بکشم کنارش و بچرخه سمتم و چشاشو ببنده و بخوابه . همینقد خوردنی و آسون ![]()
از همون اول هم شبا ساعت 8:30 _ 9 میخوابه تا صبح .
چهار ماه و نیمش بود که برای بار اول و مستقل غلت زد ![]()
پنج ماه و نیمش بود که مجبور شدیم شیرخشک رو براش شروع کنیم و تجربه قشنگ شیردهی به سرعت تموم شد و حسرت اون حس قشنگش به دلم موند :)
غذای کمکی رو براش شروع کردم و انقدر که آقاست، تاحالا نمیخورم و دوس ندارم و پیف پیف بو میده نداشتیم :)) هرچی بهش دادم تا تهش خورده ![]()
وسطای پنج ماهگیش برای اولین بار و جلوی همه گفت "ماما" و من غش و ضعف کردم :') درسته صرفن آوا سازی هست و معنی مامان نمیده. اما who cares
یکی دو ماه بعد هم بابا رو گفت.
توی هفت ماهگی شروع کرد به سینه خیز رفتن و تونست بدون کمک بشینه ^^
خودکفا شده و خودش پستونکشو برمیداره میذاره دهنش :))
دیوار اتاقشو نقاشی کردم و زوتوپیا رو آوردم خونه :)) عکسشو میذارم.
و در نهایت چند روز دیگه باید برگردم سرکار و نمیدونم چهخاکستری به سر بریزم.

تاحالا انقد بدآموزی برای بچم نداشتم 😄
داستانای تحریف شده و زن ستیزانه و پندهای اخلاقی چرت و پرت و القای حس اینسکیوری از جانب پدر ، حتا اعتماد به غریبهای که رندم از راه میرسه و دست بچه رو میگیره میبره.
حتا میترسم بندازم سطل آشغال یه نفر دیگه برداره استفاده کنه برای بچش و یه مریض روحی روانی تحويل جامعه بده :))
داستان شنل قرمزی و سفيدبرفی رو خودم براش گفته بودم ، خواستم تصویری هم ببینه ، کلی سانسور و تحریف داشت.
داستان هانسل و گرتل و تام بندانگشتی هم محتواش این بود که چون باباعه پول نداشته بچه ها رو یا فروخته یا رها کرده :))
________
اومدمپست بذارم دیدم این نوشته رو قبلن تایپ کردم اما ثبت نکردم. احتمالن برای 4 ماه پیشه :)