غنچه

1249

🫥

+   شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ 8:50  | 

1248

وقتی که دراز میکشم کنارش ، دستاشو میگیره به پاهام و پاهای خودشو به زمین فشار میده و خودشو میکشه بالا.

دیشب وسط مهمونی بدون هیچ کمکی ، ژست چهار دست و پا رفتن گرفت.

ماه دیگه احتمالن هم چهاردست و پایی رفتنو شروع میکنه و هم دستشو میگیره به در و دیوار و وامیسته. (همیشه یک‌ماه قبل از اینکه یه مهارتی رو به نسخه پرو دربیاره، یکبار بهم نسخه رایگانشو نشون میده 😂 )

+ کاش دوتا بودم، یکیم میرفت پی کارایی که حالشو خوب میکنه و به خودش میرسید و خونه رو مرتب میکرد و یکیم مینشست جلو مهبد و نگاه از روش برنمیداشت. صبحی اومدم دیدم کتاب هانسل و گرتلشو خورده :/

+ لثه‌ش اومده بالا و سفید شده. نمیدونم کی میترکه.


#Seed
+   چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵ 10:23  | 

1247

دارم‌ کار‌ میکنم و منتظرم هوش مصنوعی‌جان جنریتش تموم شه ببرم بندازم توی پریمیر و تدوینش کنم

کار می‌کنم حالم بهتره، عمیقن دوست دارم برگردم شرکت و پشت میزم بشینم و از استرس اینکه الان بچم چطوره و داره چکار میکنه و کسی بهش آسیب نرسونه ، تند تند تسکامو برسونم و برگردم پیشش

واقعن کمک لازم دارم!

+ وقتایی که خسته و بی حوصله و جنازم ، مینشونمش جلوم و باهاش کلاغ پر ! گنجشک پر بازی میکنم.

دیروز وقتی میخوندم "مهبد که پر نداره خودش خبر نداره" شروع کرد دست زدن نمیدونه باید کف دستاشو بزنه بهم ، میزنه پشت دستش و ذوق میکنه :)))

یه چسه غر هم بزنم.

از آدمایی که بچمو صاحب میشن، حرصم میگیره[شدیدتر] :)))

اشاره‌ هم نمیکنم که خواهر و مادر کیه :)))

+   یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۵ 10:52  | 

1246

این بچه رو یادتونه؟

الان یکسال و هشت ماهشه :)) این عکس برای پارساله. الان موهاش سفید شده (نمیدونم چرا)

تابستون‌ پارسال خیلی مو میریخت، کچلش کردیم، بعدش زایمان کردم و افسردگی گرفت :))

قبل مهبد ما هرروز صبح به صبح باهم :گرگم به زیر تخت" بازی میکردیم و من قایم‌میشدم میومد پخ‌ میکرد ، یا من دنبالش میکردم و برام فیگور دعوا میگرفت :))

بعدش دیگه درگیر مهبد و کولیک و رفلاکس و مرگ و میر و اینا شدیم به کل از این بچه غافل شدیم.

اسفند هم عقیمش کردیم . به زندگی برگشت.

یه دور گذاشتمش برای واگذاری و آدمایی که پیام‌میدادن انقدر ترسناک و غیرقابل اعتماد بودن، تصمیم گرفتم یه مدت دیگم نگهش دارم.

بعدش مهبد بزرگ شد و الان عشق میکنه هربار میبینتش :) 🥰

دیگه قراره باهم بزرگ شن.

+ متاسفانه دیر جنبیدیم و سر اسمش به توافق نرسیدیم، از همون اول "گربه" صداش کردیم. الان طفلی فک‌میکنه گربه اسمشه.

البته من " garbage " و " پیش پیش" و " سوسیس بندری مامان" هم صداش میکنم و واکنش نشون‌میده :)))


#پخمه
+   چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ 9:10  | 

1245

چقدر از خودم غافلم

چند روز پیش رفته بودم شرکت و با B صحبت کردم گفتم من ماه دیگه مرخصیم تموم میشه و اگه لازمم ندارین اخراجم کنین برم بیمه بیکاری بگیرم. اونم لیست کارهایی که داره رو گفت و گفت اتفاقن خیلی لازمت دارم و این کارا هست که بکنی . حتا تو خونه هم انجام بدی اوکیم. فقط حقوقتو نمیتونم بیشتر کنم و همون قبلی که میدادمو نهایت بدم!

قرار شد بره با دکتر صحبت کنه و بعد خبرشو به من بده.

همون روز دم رفتن هم یقه دکترو گرفتم و گفتم من مرخصیم آخراشه و به B گفتم و این حرفا. گف خودم برات کار دارم ، کارای اون به درد تو نمیخوره و خب چون دکتر زیاد موافق دورکاری نیست، باید یه جوری برنامه بچینم که هم از مهبد غافل نشم هم بتونم مفید کار کنم.

فرداش پاشدم رفتم مهد کودکایی که بچه 9 ماهه قبول می‌کنن رو حضوری سر زوم و رفتار و محیط و همه‌چیزو چک کردم و راستش اصلن دلم راضی نمیشه بذارمش مهد

بسوزه پدر غربت، هیشکیو ندارم چند ساعت بچه رو بسپرم بهش و برم دوتا تسک برسونم برگردم:/

حالا فعلن تو خونه مشغولم و پروژه دکتر دستمه و چند روز ديگه بهش میگم حضوری نمیام حالا حالاها (اما باید برم )

سربازی کول هم شهریور تموم میشه و شاید بشه نفس کشید.

دیگه از خودم چیزی تو ذهنم نیست بهتون بگم

+   سه شنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۵ 16:34  | 

1244

سرمو از گوشی درآوردم ديدم وایساده رو پاهاش و بهم می‌خنده 🫪

دست گرفته بود به میز تلویزیون و برای اولین بار پاشده بود.

برگام ریخت :))


#Seed
+   سه شنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۵ 16:13  | 

مامان بودن مجبورم کرده که غم و ناراحتیامو موکول کنم به زمانایی که تنهام و جلو بچه برون‌ریزی نکنم.

البته که اشک و غصمو دیده و براش توضیح دادم اینا طبیعیه و برای همه پیش میاد و زود خوب میشیم. اما آیا بهش باور دارم؟ دیگه نه.

برا همین باید همه فشارمو تا آخرشب بکشونم و نگه دارم واسه خلوتم. اما انقد خستم که میخوابم.

خیلی وقته ته‌نشین شدم.

همین.

+   شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۵ 22:57  | 

1242

علت ننوشتن : حالم خوب نیست .

+   شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۵ 22:53 

1241

به پهلو دراز کشیده بودم و سکوت بود و سکوت.

سینه خیز کرد و اومد صورتشو فرو کرد توی گودی گردنم و سرشو گذاشت روی بازوم و چند ثانیه بعد خوابش برد.

گل پسرم الان هشت ماهشه و بزرگ و بانمک شده. هشت ماه به سرعت پلک زدن گذشت. سخت نبود. پسرکم کمال همکاری رو این مدت باهام کرد و نذاشت غربت و تنهایی، مادری کردنو برام غیرقابل تحمل کنه.

آخرین باری که درموردش نوشتم هنوز سه ماهش بود.

اون روزا یاد گرفته بود و به پهلو میچرخید. هربار که میخواستم بخوابونمش (حتا همین الان) فقط کافی بود دراز بکشم کنارش و بچرخه سمتم و چشاشو ببنده و بخوابه . همینقد خوردنی و آسون

از همون اول هم شبا ساعت 8:30 _ 9 میخوابه تا صبح .

چهار ماه و نیمش بود که برای بار اول و مستقل غلت زد

پنج ماه و نیمش بود که مجبور شدیم شیرخشک رو براش شروع کنیم و تجربه قشنگ شیردهی‌ به سرعت تموم شد و حسرت اون حس قشنگش به دلم موند :)

غذای کمکی رو براش شروع کردم و انقدر که آقاست، تاحالا نمیخورم و دوس ندارم و پیف پیف بو میده نداشتیم :)) هرچی بهش دادم تا تهش خورده

وسطای پنج ماهگیش برای اولین بار و جلوی همه گفت "ماما" و من غش و ضعف کردم :') درسته صرفن آوا سازی هست و معنی مامان نمیده. اما who cares

یکی دو ماه بعد هم بابا رو گفت.

توی هفت ماهگی شروع کرد به سینه خیز رفتن و تونست بدون کمک بشینه ^^

خودکفا شده و خودش پستونکشو برمیداره میذاره دهنش :))

دیوار اتاقشو نقاشی کردم و زوتوپیا رو آوردم خونه :)) عکسشو میذارم.

و در نهایت چند روز دیگه باید برگردم سرکار و نمیدونم چه‌خاکستری به سر بریزم.

کلیک و کلیک


#Seed, بهشت کوچیکم
+   شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۵ 22:52  | 

1240

نوشتنم نمیاد :(

+   شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۵ 11:54  | 

1239

تاحالا انقد بدآموزی برای بچم نداشتم 😄

داستانای تحریف شده و زن ستیزانه و پندهای اخلاقی چرت و پرت و القای حس اینسکیوری از جانب پدر ، حتا اعتماد به غریبه‌ای که رندم از راه میرسه و دست بچه رو میگیره میبره.

حتا میترسم بندازم سطل آشغال یه نفر دیگه برداره استفاده کنه برای بچش و یه مریض روحی روانی تحويل جامعه بده :))

داستان شنل قرمزی و سفيدبرفی رو خودم براش گفته بودم ، خواستم تصویری هم ببینه ، کلی سانسور و تحریف داشت.

داستان هانسل و گرتل و تام بندانگشتی هم‌ محتواش این بود که چون باباعه پول نداشته‌ بچه ها رو یا فروخته یا رها کرده :))

________

اومدم‌پست بذارم دیدم این نوشته رو قبلن تایپ‌ کردم اما ثبت نکردم. احتمالن برای 4 ماه پیشه :)

+   شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۵ 11:48  |