1551
بعد از مدیرگروهمون، دیگه آدم با کمالات ندیدم و حسرت دارم :')
محسن تو قوجای
بعد از مدیرگروهمون، دیگه آدم با کمالات ندیدم و حسرت دارم :')
محسن تو قوجای
ساعت چهار و ربع صبحه و خوابم نمیبره چون از کل دنیا،
نور لامپ هال همسایه اونور خیابون مستقیم تو چشم منه :/

تاحالا تو دوره های متمم شرکت کردین؟
توصیه میکنین؟
تراپی که برم اولین موضوعی که مطرح میکنم اینه که میخوام اعتماد به نفسم شبیه اعتماد به نفس خانوم نه چندان لطیف بشه.
دختره سر ضبط برنامه ای که 15 تا دوربین داشت و صبح تا شب پشت دوربینا پاره شدیم، یه مموری گم کرد، به جاش از دوربین عکاس صحنه مموری برداشت. عکاسه گف چرااااا؟ من داشتم کار میکردم!!!
خانوم نه چندان لطیف برگشت با اعتماد به نفس کااااااامل گفت با کمبود مموری مواجهیم :/
متوجهی؟ اون مموری رو گم کرددددد و ماااا با کمبود مموری مواجهیم :////
بعد چکار کرد؟ برداشت همه اطلاعات توی اون اس دی کارت رو فرمت کرد و عملا کار چند روز اون عکاس بنده خدا دود شد رفت هوا.
بعد با مدیر برنامه هماهنگ کردن رعیس نفهمه.
من بودم حتا اگه رعیس اخراجم نمیکرد خودم استعفامو میدادم.
فقط دلم میخواد بدونم چجوری بزرگش کردن که همچین دل شیری داره؟ چرا من انقد استرسی و معذبم؟
گول بخورم ارشد گرافیک ثبت نام کنم؟
دلم برای دانشگاه تنگ شد
درنهایت من در دوران pms از دنیا میرم!
انقدری که ناخودآگاه روی رفتار و کردارم تاثیر منفی میذاره و هرماه با موارد جدید سوپرایزمون میکنه.
مثلا ماه پیش افسردگی حاد گرفتم، در حدی که یه روز وصیت ناممو نوشتم و شبش تصمیم داشتم زندگیمو تموم کنم :| بعدش پریود شدم
الان استرس بیپایان دارم، جوری که اگه جفت رعیسام بیان بگن تو اخراجی، بانگ شادی سر میدم و جهش زنان از چپ میرم به راست و از راست به چپ.
تو مجردیم وقتی پی ام اس میشدم دلم شوهر میخواست، بقیهی ماه رو فمنیستوار با خانواده و اطرافیان میجنگیدم :))
اگه دوس داشتین از تجربیات این دورانتون برام بنویسین :)
عاااا بیبییی 🥺 کلیک
مامانم مریض بود و میخواستم براش سوپ درست کنم و تو وهله اول نمیدونستم حتا چی باید کنار بذارم برای موادش. در نهایت هم موادو سوزونده بودم.
چقد حس ناکافی بودن داشتم.
نازی
الان دارم برا فرفری سوپ درست میکنم، سرماخورده 🥶
کاش گربه بودم
انقد استرس نداشتم
از هرکی خوشم نمیومد بهش فففففف میکردم
یه دختر مو آبی مهربونم هرروز میومد بهم غذا میداد.
+ در روزگاری به سر میبرم که هورمون استروژن به شدت کاهش یافته و کورتیزول بدنم محدوده قرمز آمپر رو رد کرده. دارم آژیر میکشم.
اینجوری ام که اگه الان هر دوتا شغلمو از دست بدم، انگار یه باری از روی دوشم برداشته شده و آسوده و راحت میشم.
احساس میکنم همه چی اشتباهه، همه راهی که اومدم بیهودهس و تهش قرار نیس خوبی و خوشی باشه.
ترس تو دلمه، ابهام دارم، چیزی جز تاریکی و مه توی آینده نمیبینم.
انگار روحم کالبد اشتباهی برداشته، انگار تو صفِ انتخاب زندگی، بقیه ازم جلو زدن و جامو گرفتن، به منم بدردنخور ترین بدن و اسکین افتاده.
ترجیح میدادم الان 90 سالم میبود، پا درد داشتم و شبا که نوه هام بهم سر میزدن از خاطرات یخ حوض شکوندن و بشکه نفت جابه جا کردنم براشون تعریف میکردم.
اما روح 90 سالم تو بدن یه دختر 27 ساله که خارج از چهارچوب رفتار و عمل میکنه، گیر افتاده :(
+ استرس دارم

بخاطر اون حجم از محبتی که ازش دریافت کردم، دوپامین ِ یک ماهم ترشح شد :))
قرصا انقد تاثیر نداشتن تو شاد کردنم :)))
But I'm trying to give you the life that I never had :)
🎵 Eminem _ Mockingbird
تاحالا شده یه چیزی رو فقط به این دلیل نگه داری که "شاید یه روزی به درد بخوره" ؟
یا یه وسیله قدیمی که سال ها بهش دست نزدی، اما هنوز تو کمدت جا خوش کرده؟ شاید حتا یه آدم، یه خاطره، یا یه حس باشه که سالهاست با خودت حملش میکنی وای نمیتونی رهاش کنی.
امروز که داشتم لباس هایی که دو سه روز بود روی بند مونده بودن رو تا میکردم، متوجه شدم خونه و اتاقم چند هفته ست منتظر یه مرتب سازی درست حسابیه. وسط کار چشمم به پلاستیک صورتی قلب قلبی افتاد که از چند هفته پیش نگهش داشتم چون "خوشگله" ، اما هیچ استفاده ای ازش نکردم. لباس هایی که از زمستون سال پیش نپوشیدم توی کمد چشمک میزدن و حس کردم انگار یه عالمه بار اضافی با خودم حمل میکنم.
اینجا بود که فهمیدم: وابستگی های کوچیک، گاهی سنگین تر از چیزای بزرگن.
وقتی نمیتونیم رها کنیم معمولا به خاطر چندتا دلیله، خاطرات کوچیک و بزرگ و حس خوبی که پشت اون چیز هست ؛ یا ترس از پشیمونی چون فکر میکنی شاید یه روز بهش نیاز پیدا میکنی ؛ اضطراب یا افسردگی چون بعضی وقتا نگه داشتن چیزای اضافی یا یادگاری های اون ، راهی برای پر کردن یه خلأ درونیه؛ گاهی فقط به چیزی عادت کردیم، حتی اگه دیگه به درد نخوره .
این میتونه به مرور تبدیل به یه عادت سمی بشه. تو شرایط شدیدترش بهش میگن اختلال احتکار، که فرد نمیتونه از چیزای بی ارزش دل بکنه و حذف این وسایل از زندگیش اختلال ایجاد میکنن. اما حتا اگه انقدر شدید نباشه ، نگه داشتن چیزای غیرضروری می تونه ما رو از حس آزادی محروم کنه.
حالا تو بگو، تاحالا شده چیزی یا کسی رو فقط به خاطر خاطره ش نگه داشته باشی؟
چیزی هست که میدونی باید ازش دل بکنی ولی نمیتونی؟
وقتشه رها کنی :)
به عنوان چالش شخصی ، بیا این هفته فقط یه چیز رو که واقعا بهش احتیاج نداری رو ببخش یا ازش دل بکن.
مثلا برو چت های پایین پایینای تلگرامت که مال چندسال پیشه و خیلی وقته صحبتی صورت نگرفته رو پاک کن ;)
منم برم اتاقمو تمیز کنم.
همکارا باز شروع کردن درمورد اینکه "پلتفرم چقد خوب بوده چطور خوشت نیومده؟ ما 2 ساعت فقط نشستیم راجع بهش حرف زدیم"
شاید من از حرف زدن خوشم نمیاد، با من حرف نزن ¬_¬
کلمه پیشنهادی کیبوردم بعد از "دلم تنگ شده"، "ابراهیم" هست.
من که نمیدونم کیه، ولی ابراهیم دل کیبوردم برات تنگ شده :(
از کل دنیا هم بدت بیاد اوکیه
ولی از خونه نباید بدت بیاد 🤭
پروژه قشنگ کردن خونه رو شروع کردم - چک لیستم رو اینجا مینویسم.
احتمالا طول میکشه چون جدا از شغل ثابت، جفتمون شغل دوم داریم و فریلنس کار میکنیم.
دلم نمیخاس تو شلوغ پلوغیای تلگرام بنویسم اینو. میذارمش اینجا دم دست باشه و همش بهش سر بزنم
تو دنیای واقعی خیلی احساس خشم دارم نسبت به بابام و همیشه مورد عنایت قرارش دادم، تو تمام مکالمه هام این خشم و عصبانیت موج میزنه درموردش.
اما عمیقن دیشب دلتنگش بودم.
هیچوقت محبتشو اونجوری که احتیاج داشتم دریافت نکردم، ولی دیشب ترجیح میدادم بین حس بد طرد شدن و تنهایی و بی کس و کاری و عذابِ یک رابطه دوستی تموم شده که خیلی ارزش داشته برام،
اون حس بی توجهی و بی اهمیت بودنی که بابام بهم القا میکردو تجربه کنم.
و اینکه دیشبم سالگرد ازدواجشون بود و تنها مناسبتی بود که هرسال تو خونمون جشنش میگرفتیم و سه ساله که سوت و کوریم و از مامانم دورم.
دلم میخواست دیشب همه جا باشم به جز خونه.
.
.
قرصام خیلی کم کاری کردن در حقم این ماه، تازه دزشونو برده بود بالا و باید بیشتر آرومم میکردن..
+ هفته دیگه اولین حقوقم از شغل جدید رو میگیرم :)
+ دلم میخواد همه دکور خونه رو بریزم بیرون و از نو بچینمش