1424
این پست درکمال آرامش نوشته شده.

شاید باورتون نشه ولی برای خوردن این بزرگوار یکساعت رانندگی کردیم 🫠
حتا داشتم از مسیر برای شما فیلمبرداری میکردم، تو سربالایی موتور سُر خورد داشتیم میرفتیم قاطی باقالیا 🥲
پشتمون ازین ماشین باکلاسا بود و کول هرچی دست و پا میزد موتور وانمیستاد، تا من پامو گذاشتم رو زمین موتور وایساد. از مزیتای سنگین وزنی ☺️😂
+ روستای جاغرق ِ طرقبه ِ مشهد ^^
میگم بیام بیرون ، برم خونه قلمو و غلتکمو بردارم دیوارا رو رنگ کنم زودتر بریم خونمون،
ژورنالمو بردارم برنامه بنویسم، دوره هایی که دوس دارمو شرکت کنم ، آنلاین شاپمو راه بندازم و فریلنسری کار کنم. وقت اضافه بیارم زبان بخونم ، نقاشی بکشم و...
اما همش میگم نه غنچه اینا خیلی آسونه، این دم دستی ترین کاریه که بخوای انجام بدی ، تو لازمه که بمونی و طاقت بیاری و تهش خوشه ، بذار جا پاتو سفت کنی ، بذار کاراموزیت تموم شه .
احساسات صفر و صدیم داره با یه روند فرسایشی مغزم و روحمو شکنجه میده..
+ درد شونم رسیده به بازوم و از اون طرف گردن و اون یکی شونه :)
یکی از مشکلایی که میخواستم تو جلسه تراپیم مطرح کنم درمورد کارم بود.
میخواستم بگم "نمیدونم مشکل از منه کم طاقت و زودرنجه که منتظر یه تلنگرم تا بزنم زیر همه چی و بیام بیرون ؟ یا واقعن کارا و رفتارای اینا زورگویی و فشار مضاعفه (مخصوصن وقتی میبینن کارت بهشون گیره) که انقد دارم اذیت میشم"
همش دارم خودمو با جمله های " تو همه کارا این چیزا هست ، اگه این سختیا رو اینجا تحمل نکنی هیچ جای دیگه نمیتونی کار کنی ، حق دارن خب و.." قانع میکنم که سیستم و چرت و پرتامو ول نکنم بیام بیرون.
حالا اگه این دختره امروز بیاد احتمالن قراره یه سخنرانی کوبنده دیگه داشته باشه و من دیگه نمیتونم ..
همیشه تو هر حوزه ای از زندگیم تنها چیزی که خوب انجام دادم "رفتن" بوده .
الان نمیخوام انقد زود فرار کنم :(
چیه ؟ مشکل از منه ؟ یا این واقعن داره اذیت میکنه ؟
یه وام ثبت نام کرده بود، تصمیم داشته برا من گوشی بخره سوپرایزم کنه.
که مصادف شد با همون روزایی که استخدام شد و نقل مکان کردیم، اون پول خرج خورد و خوراک و رفت و امد و این چیزای جزئی شد و ناراحت و محزون بودیم که الکی الکی خرج شد :/
بهش میگم به این فک کن با اون پول ما رفتیم زیر یه سقف!
امروز رفتیم تخمه بخریم، برقاش قط بود نتونست وزن کنه، اومدیم بیرون،
میگه از شانس بد ماست... گفتم مثبت فک کن شاید تخمه هاش کرمو بوده :))

+ دیشب نشد برم تراپی، ناراحتم
+ اسباب کشی کردیم امروز ^^
اما خونه هنوز حاضر نیس
یادداشت هایی که تو حال بدیام نوشته بودم و میخواستم به تراپیست نشون بدم رو دیشب فرستادم برای پرتقال که اصرار داشت "تو چیزیت نیست چرا میخوای بری تراپی"
واکنشش :
"شاید خیلی بی ربط باشه ولی دلم خواست که بگم خیلی شیوا مینویسی تو توی نویسندگی واقعا مهارت داری!
حس میکردم با زبون خودت میخونم
نمایشنامه نویسی رو تمرین کن یه روزی تو زندگیت! لحن و احساس تو نوشته های ساده ت دیده میشه😐"
:)))
+خلاصه که امروز وقت دکتر دارم .
اینو پارسال گذاشته بودم ، بعد یکی چن وقت پیش گفته بود آپدیتش کن :))
منتظر همچین روزی بودم :دی
حقوقمو گرفتم و ناامیدتر از روزاییام که به امید "حقوقمو بگیرم خوب میشم" کاکردم.
غم داره منو میخوره و دلم میخواد بیام بیرون از اینجا هم...
24 تیر شد و هنوز حقوق خردادو نگرفتم :')
خونه رو که خالی کرد رفتیم دیدیم کوچیکتر از روزاییه که رفتیم بازدید و مستاجر توش بود :/
و اینکه دو تا دیوارش کلن در و پنجرست و از آپارتمانای دوتا کوچه اونورتر هم دید داره به داخل ![]()
بنده خدایی که قبل از ما اینجا زندگی میکرد ، خسته نباشه ، جای سالم نذاشته رو در دیوارا :|
خونه کثیفه و از دیروز با کول ، دو نفره داریم گچایی که ریخته رو میکَنیم و سمباده میکشیم و بتونه کاری و رنگ زدن و این حرفا ، ولی فقط یه اتاق 9 متری رو تونستیم تموم کنیم
انقد این مدت فشارای عصبیمونو سر همدیگه خالی کردیم ، دیشب بهش میگم "هرجا جوش آوردی ، قبل از اینکه به من بپری، با خودت بگو این دختر ارزش اینهمه سختی کشیدنو داره ، من حتا حاضرم ازین بیشترم براش سختی بکشم
"
از دیشب آروم گرفتیم :)))
خیلی جا داشت بگم آخیششش!
اما به شدت تحت فشاریم 🥲
اما خب تا اینجاش جور شد، بعد اینم جور میشه :) ❤️
بنده رسمن از دیروز ساعت 7 صبح نابینای عالمم :(
اومدم لنزمو بذارم تو چشمم دیدم از وسط قاچ خورده :/ نمیدونم چی بر سرش گذشته که تصمیم گرفت به زندگیش پایان بده.
عینکم ندارم.
+ دیشب رفتیم یخچال قیمت کنیم ، دوتا مدل بود ، تنها فرقشون این بود که یکیشون یخ میساخت اون یکی نه. 10 میلیون اختلاف قیمتشون بود :|
+ امروز باید خوشحالترین باشم ، اما دلم میخواد با عالم و آدم قهر کنم.
چشمم در انتظار اعلان اساماس واریزی حقوق به گوشی خشک شد :/
یکی دو هفته پیش یکی از دوستام تحویل پروژه داشت و شب اومد پیشم تا ساعت 12 کمکش میکردم ،
از همون شب کمبود خواب دارم هنوز جبران نشده ![]()
خونه مامانبزرگم دست ما بود این چن روز ، مامان دیشب زنگ زد که مادربزرگمو از بیمارستان مرخص کردن و فردا برمیگردن خونه ، من و کول هم شبونه شستیم و رُفتیم و تمیز کردیم و خونه مرتب شد. فقط خواستم بگم آفرین به این تربیت !
تو کل زندگیم هیچ مردی رو ندیدم که بیاد خونه مامان بزرگ خانومشو گردگیری و جارو کنه :)
راستشو بگم عصن مردی ندیدم که این کارا رو بکنه.
فقط دیشب خیلییی احساس قدردانی داشتم که این بشر نسیب من شده ![]()
+ هنو کلیدو ندادن بهمون ![]()
14 تیر آخرشب گوشیش سرصدا میکرد ، برداشتم گفتم این چیه ؟ :/ (هیچی نداش فقط سرصدا میکرد)
گف آلارمه ، گفتم چخبره؟ گف سالگ... ماهگردمونه .
گفتم عههه خب بذا حساب کنم ببینم چن ماهه که با همیم ، تا تیر که میشه سه سال ... بعد درعین حالی که داشتم فسفر میسوزوندم که تو چه ماهی هستیم ؟ گفت الان تیریم ![]()
بعدشم هیچ، گوجه بادمجونمونو پختیم و خوردیم و خوابیدیم .
دیشب نشسته بودیم تو پارک، مردمو نگاه میکردیم. به فکر بچه و روند شکل گیری یک خانواده از اول تا آخرش بودم، بهش گفتم من همه چیو خیلی زود تجربه کردم، الان که وقتشه ، خستم برای این چیزا، گف منم همینطور.
تو راه برگشت میگفتم به عنوان دوتا زوج نرمال و عادی ، سالگردمونو باید کیک و کادو و جشن مییگرفتیم ، تبریک میگفتیم و برنامه میچیدیم و..
اما برامون اهمیتی نداشت حتا بعد از اینکه فهمیدیم مناسبت اون روز چیه !
امروز صبح بیدار شدم و پریود بودم! بعد از دو هفته ..
خب این حجم از فشاری که رومونه خوب نیست :(
+ خونه رو خالی کردن و احتمالن فردا کلیدو میدن بهمون .
+ کل سرمایمونو فروختیم بتونیم یخچال و فرش بخریم :)
+ من هرچقدم بابت حقوقم خوشحال باشم ، بازم بخور و نَمیره ...
+ مواظب روابطتون باشین ، حیفه :)
حالا هی من بگم شما باور نکنین،
ولی خدا خیلی منو دوس داره :)
دیشب ناله میکردم که پس چرا پسرعمم خبر نمیده پولو براش بریزیم و 15 بریم خونمون؟ کول میگف اول باید مستاجره پاشه بعد پسرعمه بره خونه رو چک کنه و به توافق برسن بعد پولشو میده، تازه معلوم نیس یارو خونه پیدا بکنه یا نکنه! جدا از اون سقف حموم دشویی و اتاقش یه بنایی جزئی داره و اول باید اونو درست کنه، ناامید و محزون همه چشم به راهیم برای 15 تیر خوابید :(
امروز ظهرم سرکار با همین دختره دوباره یه تنش دیگه داشتم و حتا موقع حرف زدن باهاش بغضم گرف و صدام میلرزید، موقع برگشتن به خونه انقد بیحوصله و بیانرژی بودم که جون نداشتم برای کول تعریف کنم چی شده.
همینطوری نشسته بودم گوشه اتاق و سرمو انداخته بودم پایین و باخودم میگفتم کاش حداقل امروز زنگ بزنن خونه اوکی شده.
نیم ساعت بعد بگین چیشد؟ :)
تازه داشتم با این حقیقت که مزدوج شدیم کنار میومدم که امروز اومده میگه پنجمین ماهگرد عقدمون مبارک :/
ودف
از شروع زبان فرانسم 500 روز گذشت ^^
وی قادر به صرف فعل با 3 زمان " حال استمراری ، ماضی ساده ، ماضی بعید " میباشد ^^
محل کار قبلی حقوقا رو دیر میداد و من چون پول لازم بودم حقوقم رو به اسم مساعده جلوتر گرفتم. بعدش اون شرکت تعطیل شد (جابجایی داشت) و منم اومدم اینجای جدید برای مصاحبه و همون روزم زنگ زدم به مدیر قبلیم استعفا دادم.
بعدن پشت سرم گفتن غنچه سیاست داشت اول حقوقشو گرفت بعد رفت، اگه نمیگرفت حالا حالاها باید میدوعید دنبال حقوقش :/
بعد دیروز اینجا ، یکی از دخترا حلقه تو دستمو دید پرسید مگه تو ازدواج کردی ؟ چن سالته ؟ شوهرت چن سالشه ؟
منم ساده (شما بخونین ساده ، خودم فحش تو ذهنمه) گفتم 7 ماه ازم کوچیکتره :|
خب من اگه سیاست داشتم اینقد با همه صاف و صادق و روراست نمیبودم :|
+ من واقعن تراپی نیاز دارم چرا حقوقا رو نمیدن :(
+ از دوم خرداد که باسیاست حقوق اونور رو گرفتم ، دیگه درامدی نداشتم :(
× خوشتون نخواهد امد. نخونین ×
از پست 1379 تا الان
مامانش هنو پیله موهای منه و کلافم دیگه :/
یه بار دیگه حرفی بهم بزنه پامیشم میرم ارایشگاه با ماشین میتراشم برمیگردم خونه میشینم جلوش ¬_¬
خیلی تجربه ندارم اماااا
بین همههه فست فودایی که رفتم و ساندویچ همبرگر و قارچ و پنیرشونو خوردم،
هنوز هیچکدوم به "فستفود خوشمزه" خیابون راهنمایی نمیرسه. حتا شعبه وکیل ابادشون هم به خوشمزگی شعبه راهنمایی درست نمیکنه.
اگه مشهد اومدین برین رویال برگر بخورین من ضمانت میکنم :')
دیروز تو اوج خستگی کار خواهرم زنگ زد که مامانبزرگ رو دراز کشیده وسط خونه، درحالی که نفس کشیدنش انگشت شمار بوده پیدا کردن و
ما ساعت 4 بعد از کار، نهار نخورده رفتیم خونه لباس عوض کردیم و راهی خونه مامانبزرگم شدیم، از خونه ما تا اونجا با مترو حدود دو ساعت طول کشید و تا ما برسیم، برده بودنش دکتر و بیمارستان.
ولی موندیم که مامان تنها نباشه.
شب از شدت خستگی کول خوابید و من تا ساعتای یک منتظر خبر بودم. تشخيص دکترا تا جایی که خبر دادن، عفونت خون بود و من باوجود اینکه مهر خاصی نسبت بهش ندارم، اما تمام مدتی که خونه توی سکوت و تاریکی بود اشک ریختم و از استرس لرزیدم.
یاداور تیر پارسال شد برام که تشخیص داده بودن باباهم عفونت خون داره و کلیه هاش از کار افتادن و بخاطر اینکه پلاکت خونش توی رنج نرمال نیست و سطح هوشیاریش خیلی پایینه، نمیتونن عملش کنن چون امکان داره نتونن دوباره بهوشش بیارن. و درنهایت هم که نتونست بجنگه و ولمون کرد رفت :)
اینا رو تعریف کردم برسم به اینجا :)))
نصف شب که کلی احساسات مختلف بهم هجوم آورده بود، کولو بیدارش کردم بغلم کنه، بعد لپشو بوس کردم و در جواب پیشونیمو بوسید و پیشونیشو چسبوند به سرم و خوابید :)
صبح براش تعریف میکردم، یادش نمیومد همچین کارایی کرده باشه! این صحنه ها چندددد برابر شیرین شد برام *_*
پ. ن: اگه سر راه، توی خوندن متن احساسات ناراحت کننده دریافت کردین و آخرش گیج شدین که چه حسی داشته باشین کاملن حق دارین :))
آقا
من خیلی بابت خونهی پیش رومون ذوق مرگم 🥹
هیشکی ذره ای به چپش نیست و منم جلو بقیه بیان نمیکنم، ولی دل تو دلم نیس 15 برج شه بریم دیواراشو رنگ کنیم، نقاشی بکشیم، وسایلشو بچینیم، مهمون دعوت کنیم، فیلم ببینیم، غذا درست کنیم، صبح زود بریم سرکار، عصر برگردیم، درس بخونیم، بریم بیرون دور بزنیم، خرید کنیم و.. 🫠
البته وام ازدواجو ندادن بهمون و نتونستیم وسایل رو بخریم و این پروسهای که گفتم چندین ماه طول میکشه، اما خب همون طور خشک و خالی میریم زندگی کنیم تا جور شه🥲🥲
اوکی بای.
بریک نیوز
یک_ پول رهن خونه جور شد 😬
دو_ یه وسیله نقلیه علی الحسابی هم جور شد (موتور😂)
سه_ حالا که کول هم شاغل شد مشهد، یکی از دوستام کلید خونشونو داد که این مدت اونجا بمونیم تا خونه رو تحویل بگیریم :')
+ دیشب بهش میگفتم "همه این مدت به این غره بودم که من باعث و بانی پیشرفت تو شدم، اما اون یکی من بهم گف تو خودتم قبل کول هیچی نداشتی :')"
از هیچی پول جمع کردیم طلا خریدیم از طلاها دلار خریدیم با دلارا ازدواج کردیم و بعد ازدواجم خونه و شغل ثابت و این داستانا رو بدست آوردیم :)
+ چن وقت پیش یکی از دوستام میپرسید" حست بعد از ازدواج بهش تغییری کرده؟ " گفتم خیلی بیشتر شده 🥹
+ الانم نشسته کنارم منتظره تموم کنم پستو بخونه چی نوشتم :))) :*
من یه راه حل جدید برای مقابله با تعارفهای بیجا و اگزجرهی ایرانی کشف کردم.
من غذا زیاد نمیخورم، ینی شاید 5 دقیقه بیشتر زمان نبره یه وعده غذا خوردنم! اما زود زود گشنم میشه.
حالا بیا تو مهمونیا و دعوتیا ثابت کن سیر شدی و دیگه نمیتونی بیشتر از این، غذا بخوری.
یه مدل رو اعصابشم هست که به زور ظرفتو خالی کردی و داری لقمه آخرو میذاری دهنت یهو سرخود بدون اینکه ازت بپرسن یه کفگیر پر میریزن تو بشقابت 😬
امروز چنتا قاشقِ آخر غذامو دادم به کول تا خانواده قانع شن "که از بس سیر بودم نتونستم ادامشو نوش جون کنم" . جواب داد 😂