1373

وقتایی که کول میاد مشهد خونه مادربزرگم میمونیم، بعد اخرشب بهش میگه "زندگی کردن با تو خیلی آسونه" 😐😂

چون هر غذایی بذارن جلوش میخوره و راضیه اما شوهرخواهرم محتویات غذاها رو جدا میکنه و کلن بدغذاس :|

+ شام سیب‌زمینی و فلافل سرخ کردم براشون، میگه صدتای اون غذاهای رستورانی به پای این نمیرسه ☺️

اینجوری ساپورت میکنن 😂💜

1372

اگه تو خیابونای مشهد همچین صحنه‌ای دیدین، اون منم

+ بیاین ماچم کنین

1371

یه همصحبتی با تراپیست داشتم و مشخص شد دلیل همه کارای عقب افتادم ، ممانعت فکر و ذهنم برای انجام کارهای جدید و عوض کردن این شرایط، فرار و پشت گوش انداختن تسکام و همه خستگی روحی‌ای که دارم باهاش دست و پنجه نرم میکنم، حقوق کممه :)))

فعلا هدف جلو روم اینه که مهارتمو تقویت کنم و از شرکت بیام بیرون، دلیل تعللم هم تا اینجا این بود که بالاخره اوضاع بهتر میشه و اولش همه با حقوق کم شروع میکنن و غیره. تا اینجا خودمو به امید اومدن روزای بهتر سرگرم کردم ولی توی این 6 ماهی گذشت تنها دستاوردی که داشتم، تنبلی و احساس خستگی و بی انگیزگی بود.

دو تا هدفی که داشتم کاملا متضاد همن و نمیشه به هردوشون رسید و مجبورم بیخیال یکیش بشم.

+ حقیقتا با تراپیست و اینا حال نمیکنم اما الان احساس سبکی میکنم :) یه جمله کافی بود به خودم بیام!

# ادامه نوشته

1370

نمیدونم طبیعیه یا نه،

ولی طی یک حرکت انتحاری پنجشنبه رو مرخصی گرفتم و 4شنبه شبونه راه افتادم و بدون خداحافظی از اهل بیت، راهی جاده شدم و رفتم شهر کول اینا.

از اونجایی که شنبه باید برم سرکار و هنوز آمادگی خداحافظیِ هرچند کوتاه مدت با این بشر رو نداشتم، با خودم برش داشتم آوردمش 😐

حالا من هروز صبح تا ظهر باید برم سرکار و این بچه رو تنهاش بذارم بره یه گوشه بشینه تنها و روی پایان نامش کار کنه، در حالی که جفتمون میدونیم نه من قراره با کیفیت کار کنم و نه اون قراره مث بچه ادم درس بخونه :')

چطور انقد از دوران عقد لذت میبرین ما از دوران دوستیمون بیشتر اذیتیم 😕

1369

یه همکار داریم، توی خیلی موارد دختر حرفه ای و مناسبی هست، اما توی ساده‌ترین کارا؟ خییییر 😐

مثلا دم دستی‌ترین کاری که برای رفع مشکلت باید بکنی، یه سرچ ساده توی گوگله، اما این صدات می‌کنه بری بالاسرش مشکلشو حل کنی.

حتی تلفن داریم، زنگ نمی‌زنه، میاد بالاسرت میگه میای پیشم یه لحظه؟ تو هم کارتو ول می‌کنی میری ببینی چیشده، میبینی مثلا دکمه نام لاکش خاموش بوده نمیتونسته تایپ کنه :))

الان توی سامانه، قسمت چت عمومیش ایمیلمو گذاشتم و گفتم کاراتون که کامل شده رو لطفا به صورت فایل zip یا rar بفرستین به این ایمیل. پاشده اومده تو اتاق میگه چجوری زیپ کنم؟ گفتم کلیک راست می‌کنی ادد تو آرشیو، حتی آوردم نشونش دادم. میگه من برات فلش میارم همه کارام توی اونه :|

همش حس می‌کنم وبلاگمو می‌خونه :)))

صمدی اگه می‌خونی سر جدت با تکنولوژی آشتی کن :))

1368

موقعی که دوست بودیم، توی تماس تصویریا با فامیلی صدا میکردیم همدیگه رو که خانواده متوجه نشن با کی حرف میزدیم :/

الانم از روی عادت، به جای اسمش با فامیل صداش می‌کنم. واکنش ملت خداس :)))

+ یکی از دغدغه هایی که بعد از شاغل شدن دارم اینه که دیگه به هیچ کار شخصی دیگه ای نمیرسم..

حالا میخوام یکم زمانمو مدیریت کنم و به جای درجا زدن، برم جلو. برا همین واسه شروع، کدای مربوط به کامنتا رو موقتن پاک کردم، نمیخواستم با جواب ندادن کامنتا بی احترامی کرده باشم و تا الانشم شرمنده بعضیاتونم :(

استفاده از گوشی و اینترنتو باید محدودتر و مفیدتر کنم، بیشتر برای تقویت مهارتام وقت بذارم، کار کنم، درس بخونم، پول جمع کنم، سالم باشم و خوشحال، زندگی کنم.

فقط مینویسم و

میخونمتون 💜

1367

تو ایران اینطوریه که آیفونو میزنی برمیداره میگه کیه ؟ میگی منم، درو باز میکنن :| :)))

بعد من هربار که آیفونو میزنم اسممو میگم. این چن روز هربار مامانم ایفونو برداشته، کول بهش گفته غنچس :))))

~~~~~~~

دیشب رفته بودیم بازار، از یه مدل لباس 7 رنگشو برداشتم :)) کول کارت کشید رفت بیرون، باز برگشتیم همون مغازه از یه مدل لباس دیگه خوشم اومده بود، مکالممون :

من+ واییی این رنگیشو میخوام 🥹

اون - خب برش دار.

+ ولی این رنگش قشنگتره 🥹

- خب اینو بردار.

+ اگه برم خونه بفهمم اون یکیو بیشتر دوس داشتم چی 🥹

- خب جفتشو بردار.

+ از اون مدلم سفیدشو میخوام 🥹

- اونم بردار.

بعد فروشنده عه گف الهیییی چه شوهر خوبییی دارییی :))))

اما خب در واقعیت : خسته بود، زیادی راه رفته بود، حوصلش سر رفته بود، کارت خودم بود :دی

~~~~~~~

حین نگرانی های جور کردن اجاره و رهن خونه، افزایش حقوق داشتم و خیلی رقیقم عصن 🙁

1366

از سه تا آدم متفاوت پرسیدم "ایده بده چجوری پولدار شم؟" جواباشون یک کلمه ای بود.

1. هاشمیه

2. هفت تیر

3. صارمی :)))

خیلی مستهجنید 😒😂

1365

برا گرفتن این عکس سیصدبار ساحلو سوراخ کردم و دقیقا لحظه آخر موج میومد پرش میکرد :))

اولین مسافرت خانوادگیمون ^^ 😂

+ من دست‌خطم بهتر ازین حرفاس :(

قسمت ضدحال ماجرا اونجاش که تا ما رسیدیم ساری، زنگ زدن گفتن بابابزرگه تموم کرده برگردین :|

امروزم بعد از کلی توی مسیر بودن، مستقیم رفتیم تعزیه و الان دارم برمیگردم مشهد که فردا صبح باید سرکار باشم.

پارم 😩