1450

من بگم یه گربه دارم فوتبال بازی می‌کنه،

یا بگم یه گربه دارم آلارم گوشیمو خاموش می‌کنه،

یا بگم براش چوب پرت می‌کنیم اون سر خونه بدو بدو میره و میاره ميندازه جلومون (مث توله سگا) که دوباره پرت کنیم،

شما باور می‌کنین؟

بهش می‌گم عشق مامان؟ محل نمیده، می‌گم مهرداد؟ برمی‌گرده نگاه می‌کنه 🥹 من بگردمت که اسمتو یاد گرفتی گلابی🥹

هرجای خونه باشه، بگیم "بیا اینجا" بدو بدو میاد سمت صدامون🥹

این یکی خیلی داره سریع بزرگ میشه باید یکی دیگه بیاریم

1449

بعد از تایپ پست قبلی یه دور با عزرائیل دست دادم و برگشتم :))

قرصای شبم تموم شده بود و قرص صبحمو فراموش کردم بخورم و عوارضش یهو افتاد به جونم!

استرس و دلشوره داشتم و مث بید میلرزیدم و تپش قلبم انقد زیاد بود، کول که دراز کشیده بود کنارم متوجهش شد :)

فورس و بدون نوبت توسط تراپیستم ویزیت شدم و داروهامو عوض کرد و توی عوارض داروی جدیدم نوشته بود قطع تنفس تو خواب :| شب با یه استرس وحشتناک خوابیدم.

از ساعت 4 بعد از ظهر تا 10 شب، به حجم یکسالم گریه کردم!

اصلن انقد شب عجیبی و ترسناکی بود که مرور کردنشم ناخوشاینده برام.

از طرفی سرکار هم برام مشکل پیش اومده بود و شرایط نه محیطی خوب بود نه روحی روانی نه جسمی :)

11.6.02

+ بابت رفتار و برخوردم سرکار، خیلی حس بدی نسبت ب خودم دارم.

همه حرفا و کارایی که توی بچگی بابتش توبیخ و تنبیه شدم که چرا انجامش دادم، الان داره برام مشکل ساز میشه که چرا انجامشون نمیدم! و من از خانواده بابت همه چی ناراحت و دلخورم..

14.06

1448

جدا از این که مهمون حبیب خداس، حبیب منم هس.

انقدی که تند و سریع خونه رو مرتب کردم و رفتم خرید میوه و تنقلات و برگشتم ادامه تمیزکاری، که اگه کل هفته هم قرار نبود کسی بیاد، با این سرعت کار نمیکردم :))

برام عجیب بود چرا خواهرم اینا نمیگن میخوایم بیایم؟!

فامیلا گفتن هروقت خونه کامل شد میایم سر میزنیم ولی قضیه خانواده فرق می‌کرد.

خودم زنگ زدم بهش گفتم پاشو بیا یه سر خونمون

حالم از تمیزی خونه خوبه ^^

+ اوایل هرکار میخواستیم بکنیم باهم می‌کردیم، شستن ظرفا، غذا پختن، جم و جور کردن و همه چی...

این همکاری ِ بی سابقمون، دو مورد سوختگی غذا و یه مورد سوختگی شیرینی به همراه داشت :| 😂 بعد از اون تصمیم گرفتیم هرکی مسئولیت کاری که به عهده میگیره رو به تنهایی انجامش بده. بدین صورت 99درصد مواقع آشپزی افتاده به عهده من 😒

با تشکر از سایت خوب چیشی :))

+ کول شکم آورده :)) دیشب می‌گم هرکی چیزی گف بگو دسپخت خانومم خوبه ^^

میگه دروغم نگفتم ^^

1447

از سرشب پیله‌ش کرده بودم که روز جمعه ما رو یه بیرون نبردی و آخرسر ساعتای 9 و نیم 10 حاضر شدیم بریم کافی شاپی جایی.

5 دقیقه نشد، تو مسیر موتور خاموش شد دیگه راه نرفت :))

شاخص به عمل اومد باکش پر از خالی شده و پیاده روونه شدیم سمت پمپ بنزین.

بهش میگم نگااا حکمت توشو :)) اگه اصرارای من نبود، فردا متوجه این قضیه می‌شدیم و به کارامون نمیرسیدیم.

یه ساعت بعد تو کافی شاپ میگه "من خیلی خوشحالم که تو رو دارمت" میگم چرا؟ :)) میگه " لازم نیس فردا پول اسنپ بدیم" :))))

________

تلویزیون خریدیم و میزشو سفارش دادیم بسازن ^^

+ امیدوارم تا قبل از مهر، واما رو بدن ماشین بخریم. سرده

1446

از درمانم با قرصای اعصاب بگم براتون،

درکل که من هیچ گاردی نسبت بهشون نداشتم و با میل و رضایت خودم شروع کردم، امااااا

فک می‌کردم مثلن قراره معجزه شه و برگردم به حال و هوای 21 22 سالگیم که علی رغم همه مشکلام، شاد و پر انرژی بودم.

ولی فقط خنثا شدم نسبت به همه چی. نه ناراحتم نه خوشحالم.

تنها تغییری که حس می‌کنم اینه که دیگه اونقدری منفی نیستم که هرروز احساس کنم حالم بده، درد عصبی ندارم، استرسی نشدم، تمرکزم رو کارام بیشتر شده، سرعت کار کردنم بالا رفته، می‌تونم چندتا کارو همزمان انجام بدم و فکرم ازاااااد شده و صداهای تو سرم خاموش شدن.

که راضیم :)

1445

سرعت تغییر مودم فقط فاصله پست قبل با الان،

صبح ژورنالمو برداشتم برای این ماهم هدف تعیین کنم و الان تقویمو نگاه میکنم که یه تاریخ انتخاب کنم جون خودمو بگیرم :))

من از من خستم دیگه🤦‍♀️

1444

هرررچقدر از جذاب بودن هوا بگم کم گفتم :)

دیروز صبح انقد گرم بود که با صندل و مانتو شلوار تابستونی اومدم سرکار و عصر انقدر باد و طوفان و ابر بود که وقتی پیاده شدیم لباس مشکیامون سفید شده بود از حجم خاک :|

و به شدت سرد شده بود!

آخر شب رعد و برق میزد و بارون گرفت و صبح همه کوچه ها و درختا خیس بودن و هوا افتابی ^_^

حال و هوای اول مهر چجوریه ؟ الان تو اون موقعیتیم ^_^ به شدت خنک و تازه و سرزنده.

حیف این حس و حال که سرکار بگذرونی :))

تو این هوا باید گیتارو برداری بذاری تو ماشین بری دنبال دوستات و بیفتین تو جاده های پر پیچ و خم شمال و توی جنگل آتیش روشن کنین چایی بذارین و دورهمی "دلبر ناب دلم" رو بخونین و سگ لرز بزنین و حظِ زندگی رو ببرین

+ اعتراف میکنم اگه قرصای آرامبخشم نبود این حال خوبم نبود!

1443

دیشب بچه رو کردیم تو کوله پشتی و سوار موتور شدیم بردیمش بیمارستان حیوانات، نِرساش 4 تا مهردادِ مامان و مهردادِ بابا بهش گفتن و واکسنشو زدن و قرص ضد انگلشم دادن بهش و 700 کارت کشیدیم اومدیم بیرون 😐😂

سوژه خنده پرسنل شده بودیم :)))

پذیرش پرسید اسمش چیه؟ گفتم مهرداد. 3 بار بعدش با تاکید پرسید مهردادددد؟؟؟ بغل دستیش گف اره دیگه :|

موقع ویزیت نرس اومد گف پسرِ مامانننن، گفتم دختره 😂 میگن چرا همچین حرکتی زدین اخه حداقل میذاشتین مهرنازی چیزی :)) گفتم اخه شبیه داییمه، داییم مهرداده.

دکتره ازم قول گرفت از واکنش داییم، موقع فهمیدن اسم بچم فیلم بگیرم بهش نشون بدم 🤣

+ برا خودم مینویسم یادم نره

++ قرص ضد انگلش رو گف دو هفته دیگه بدیم "یک هشتم" 16 شهریور

واکسن بعدیش هم ماه دیگه، دوم مهر.

___________

گفتن بعد از واکسن تا 24 ساعت بی‌حال و بی اشتهاس، از در خونه آوردیمش داخل رفت با توپش فوتبال بازی کرد، الانم داره تو اتاق اکسسوریای منو شکار میکنه :)))

____________

بی‌تربیت، چشمش به پسرا میفته خیلی شارژ میشه 😒😂

فرفری و دخترخاله کول اومده بودن، همش دور و بر فرفری بود.

هفته بعدش دوستم و دوس‌پسرش اومده بودن، همش دور و بر پسره بود.

دیشب داداشم اومده بود، با وجود واکسن و استرسش، از سر و کول داداشم میرفت بالا :|

هربارم میخواد بخوابه میره بغل کول، درحالی که ما دوتا کنار هم نشستیم یا دراز کشیدیم :/ 😒