1394
پسرعمم گف به مستاجر گفته 15 تیر بلند شه، ینی دو هفته دیگه خونه رو میگیریم 🥹🥲
#بهشتکم 🥹
پسرعمم گف به مستاجر گفته 15 تیر بلند شه، ینی دو هفته دیگه خونه رو میگیریم 🥹🥲
#بهشتکم 🥹
سلام
هروز که میگذره من این پسررو بیشتر دوس میدارم.
خدافظ
چن شب پیش از حموم درومدم رفتم قنادی کیک بخرم، 10 دقه پیاده روی بود.
بازم اون پسره ک از باشگاه درومد از من خوشبوتر و تمیزتر و مرتب تر بود :/
نور به قبر سازنده مام زیربغل بباره.
+ من هربار از گرما نالیدم، اهوازیا و بوشهریا صداشون درومد.
خیلی گرمه خلاصه
اول یه دور رقیق شدم سر اسمی که انتخاب کرده
بعد چشمم افتاد به عکس پروفایلی که برام گذاشته :))
+ کلن رومنس به ما نیومده :)))
من هرچند وقت یه بار یادم میره که چقد ساقه طلایی دوس دارم ، لطفن بهم یاداوری کنین ![]()
+ خدا پدر اونیو بیامرزه که شکلات مالید بهش
احساس غربت و بیقراری در ناحیه میکنم،
جدیدن در مقابل خیلی چیزا انقد بیحوصله و بیرمقم که حتا نمیتونم تعریف کنم کی ناراحتم کرده و چکار کرده که ناراحت شدم، فقط یه مدت میرم تو لاک خودم تا آتیشم بخوابه و برگردم به زندگی نرمالم.
دیشب یکی از دوستام میگف "ناموسن چیزی میزنی که همه چی به یه ورته؟ الکلی تریاکی چیزی، بگو منم بزنم" 😂
این روزای آخر لانگ دیستنس به شدت سخت و دیر میگذره :(
پول رهن خونه رو باید نقد کنیم و هنوز جور نشده، وسایل لازم و ضروری رو هنوز نداریم، وام ازدواج بهمون ندادن :(
ازدواج نکنین بچها اینا تبلیغاتشون الکیه :(
تو سایت نوشته هرنفر یه ضامن، اما بانک از ما 6 تا کارمند استخدام رسمی خواست که مستعمره بگیر نباشه، دم مرگم نباشه، با چک ، بعد از کلی چونه زدن و پارتی بازی راضی شدن به 4 نفر، کلی به این و اون رو زدیم و ضامن جور کردیم، حالا ضامنای منو رد کردن :(
اگهم خواستین وام ازدواج بگیرین از بانک صادرات نگیرین.
خلاصه که اره.
خونه سقفش نم زده بود و پسرعمم گفته اونو درستش میکنم ولی بقیه کارا رو پول ندارم من. مستجر قبلی هم هر دیوارو یه رنگ زده :/ زرد و صورتی و گلبهی نارنجی.
رنگ آمیزی دیواراش هم موند برا ما که البته از این بابت خوشحالم، به سلیقه خودمون درستش میکنیم 😁🤭
من که شخصن دیوارا رو رنگ کنم همونجا رخت خواب پهن میکنم میخوابم. دیگه حاضر نیستم بیشتر از یکساعت خونه فامیل بمونم :/
چند شب پیش خواب میدیدم تو خونه زندگی خودمونیم و مهمون داریم، خونمون ازین قدیمیساز خوشگلا بود کلی حس خوب داشت. از اون شب دیگه روزا برام نمیگذره. اوضاع من به این صورته الان.
دیشب رفته بودم پیش یکی از دوستام که کمکش کنم چون امروز تحویل پروژه داشت.
آخرای کارمون همش سرش تو گوشیش بود هی براش پیام میومد،
یه بار بهش گفتم کار کنننن، گف صبر کن داره دعوا میشه 😂
دیگه هیچی نگفتم. آخرشب که کارمون تقریبا تموم شده بود، گفت غنچه تو خیلی آدم نافضولی هستی. گفتم چرا؟ گفت اگه قلمبه به جای تو اینجا بود منو پاره میکرد که چرا دعوا؟ چیشده؟ براچی ؟ چیشد؟ تعریف کن و.. ولی تو هیچی نگفتی :)))
بعد برگشت سمت کول گفت قدرشو بدون خیلی نافضوله :))))
بریک نیوز :
سرکار، یکی از همکارا به اون یکی همکار میگفت "این انقد ساکته نمیدونم چجوری مخ پسر مردمو زده" 😂
از دشویی اومدم بیرون، دوتا از دخترا وسط لابی همو بغل کرده بودن، منو دیدن گفتن اسمت چیه؟ انقد صدات درنمیاد هنوز هیشکی نمیشناستت :)))
تو اتاقمون دوتا پسر هستن، در نظر بگیرید "واو" و "ژه" ، دیروز ژه تنها گیرم آورده بود میگفت با هیچکدوم ازین 3 تا صمیمی نشو، دنبال حاشیه نرو، امروز واو میگفت حواست به این سه نفر باشه :))
کلیم برا پیشرفت کردن و جلوتر رفتن بهم انگیزه و انرژی دادن.
ولی گلبرگام! نصف یک ماه گذشت که من کار میکنم اینجا :/
Reason 🕊️, [6/13/2023 11:07 AM]
🥲❤️
Reason 🕊️, [6/13/2023 11:07 AM]
دوستت دارم
Gh.B◡̈⃝, [6/13/2023 11:08 AM]
چرا یهو 🥲❤️
Reason 🕊️, [6/13/2023 11:08 AM]
زحمت میکشی
Gh.B◡̈⃝, [6/13/2023 11:14 AM]
🥲❤️
+ یکی از دلایلی که برای کار کردن و تامین مالی زندگیمون عارم نمیاد ، اینه که قدرم دونسته میشه ☺️
+ از سری مکالمات حین کار
توی خراسان ما به پرنده قُمری(یاکریم) میگیم موسی تقی :)))
در اصل هم "موسی کو تقی" عه ولی خلاصش میکنیم.
همین الان که داشتم پست قبلی رو مینوشتم یه احمقش نشست وسط خیابون و بقیه مسیرو پیاده روی کرد، ماشین از فاصله 30 سانتی متریش رد شد :|
این کلاسای سیاست رفتار حرفه ای که شرکت قبلی برامون میذاشت، میگف همیشه گفتن با بقیه جوری رفتار کن که دوس داری با خودت رفتار بشه، اما ما میگیم با بقیه جوری رفتار کن که دوس دارن باهاشون رفتار بشه!
+ هرچیم برا خودتون میپسندین برای بقیه نپسندین، براشون چیزی رو بخواین که خودشون دوس دارن واسشون اتفاق بیفته :)
قرصمو با بغضم قورت دادم
ظرفا رم با اشکام شستم..
I fucking miss him
#dad
حالا شاید اینطوری بنظر بیاد که من دارم غر میزنم و هیچوقت راضی نیستم،
اماااا گرافیک و معماری رو اگه به صورت پروژه ای کار کنی درامدت خیلی بیشتر خواهد بود تا اینکه استخدام باشی.
و حتما یه روزی کار خودمو راه میندازم، موقعی که جای پامو سفت کرده باشم ✌️
+ از وقتی صبحا موقع حاضر شدن پادکست گوش میدم، وقتای دیگه آهنگ که پخش میکنم، دومی کامل نشده قطع میکنمش :) حوصلم نمیکشه.
+ توی محل کارم، محدوده ای که میشینم آنتن گوشیم در حد اس ام اس دادن جواب میده، از این رو یک سوم از روزم بدون استفاده از گوشی میگذره، اون یک سوم دیگشم که خوابم :))
+ وام ازدواج جور نشد و ناراحتم :( میخواستیم ماشین بخریم.
+ همیشه همه جا گفتم من آدم وابستهای نیستم و هرزمان و هرمکان که بخوام میتونم از هرچیزی دل بکنم و بذارمش کنار، الان، مخصوصن بعد از "ارتقا" هربار که از پیش کول برمیگردم تا چند روز احوالاتم قاطی پاتیه :/
+ دو ماه دیگه سالگرد باباست و من دارم نمیتونم :(
درحالی که خودم فک میکردم موهام جون گرفته و حجمش بیشتر شده و دیگه وقتشه که بذارم بلند شه،
3 نفر پشت سر هم بهم گفتن "مو هم که نداری"
الان دوتا حالت برام پیش اومده :
1. دیگه دلم نمیخواد برم آرایشگاه (انگار فقط برا کسایی که حجم موهاشون زیاده خوبه)
2. دیگه دلم نمیخواد موهام حتا یه سانتم بلند باشه.
+ هورمونامم بالا پایین شده انقد مونده که بزنم زیر گریه 😂
+ بعدا نوشت : ژنتیکیه

اولین اقدام کامفورتبل سازی محیط کاری جدید ☺️😂
+ مث خودم استرسیه :دی
+ قبلن که دانشجو بودم هرماه موقع تحویل پروژه درد شونم خوابو ازم میگرفت، فک میکردم بخاطر اینه که زیاد پشت سیستم نشستم.
الان فهمیدم همش درد عصبیه :| تحویل پروژه ها، فوت بابام، نقل مکان و ارگیومنتای خانوادگی، استخدام شدن به شرط سرعت، و الانم استرس مصاحبه و کار جدید که ایا بخوان ایا نخوان؟ نکنه زود استعفا دادم؟ اگه این کارو نرسونم و بگن به دردمون نمیخوری چی؟ اگه حقوقمو اونقدی که وعده دادن واریز نکنن چی؟ اگه و اگه و هزارتا اگهی دیگه که منو مجبور کرد دیشب بعد از یه دوش آب گرم، یه کیسه آبجوش بذارم رو شونم تا دردم آروم شه :)

یه جور میوو میووو میکرد که انگار "علیلم، ذلیلم، غذا بدین نَمیرم 🥺"
رفتم براش از سوپر سوسیس خریدم قاچ کردم ریختم جلوش، همزمان که اونا رو میخورد، هرکیم از کنارش رد میشد دوباره میو میو کنان میگفت " خدا باباتو بیامیورزه، کمک کن 🥺"
بعدم دراز کشید روشون باقیشو نخورد :|
+ پروژه با قدرت بیشتر از قبل پایداره ^^
تقریبا از ماه سومی که استخدام شده بودم، توی دیوار دنبال اگهیای شغلی مرتبط میگشتم که برم سرکار، به هرنحوی هیچکدومُ مناسب نمیدیدم، از یه جا به بعد ، اسکرول میکردم میگفتم اینا چرا باید منو بخوان؟ برنامه رو میبستم میومدم بیرون.
ایمیلم پر شده از اگهیای استخدامی روزانه، ولی دل و جرعت اینو نداشتم به هیچکدوم پیام بدم و رزومه بفرستم.
هرکدوم از اشناها هم که اگهی استخدام میفرستاد برام بدون اینکه بخونمشون ردشون میکردم،
دیروز صبح یکی از دوستام پیام داد گفت این دوستم دنبال گرافیست میگرده. با کلی فشاااار :))) خودمو مجبور کردم و به شمارش زنگ زدم و صحبت کردیم، گفت نمونه کاراتو بفرست تلگرام برام.
دوباره قالب تهی کردم و ناراحت و نگران و رنجور، که کارامو با چه رویی بفرستم برا بقیه؟ اصلا ولش کن. از اونور اون یکی من میگفت بابا تو با بدتر از ایناش کار پیدا کردی اینا که اوکیه.
این کشمکش و جنگ روانیم تا ساعت 10 شب طول کشید، بالاخره خودمو جمع و جور کردم و چندتا نمونه کار براش فرستادم، نهایتا میگفت نیا دیگه...
صبح دیدم پیام داده ساعت 8 اینجا باشین برای مصاحبه :))
رفتم مصاحبه و تست دادم و کلی صحبت کردیم و شرایطشونو گفتن.
بعد اینکه فهمیدم حقوق کاراموزیم چقده دلم میخواست بزنم بیرون زار زار اشک بریزم :)))
یاد اون لحظه ای افتادم که خیکی میگف "به بیست و دو گفتم اینا حقوقشون خیلی کمه، اونم جواب داده اخه کاری نمیکنن که منم پول بدم"
استرسی که از صبح داشتم هم زده بود به کتفم و دردش داشت عذابم میداد.
بهشون گفتم من باید از اون شرکت استعفا بدم بعد بیام اینجا، و اومدم سمت خونه.
زنگ زدم به مدیرم گفتم من دیگه نمیام شرکت لطفا استعفامو در نظر بگیر :)
خلاصه که دیگه اینجا کار نمیکنم :)
دیگه حوصله توصیف کردن احوالمو برای کسی ندارم،
کاش میشد فیلمشو ضبط کرد نشون اینایی که حالتو میپرسن داد..
+ اخیرا از حرف زدن هم امتناع میکنم، همه تو دنیای خودشونن، نمیفهمنت :)
سری آخر که میخواستم برم خونه مامانم، یکساعت شرکت زودتر تعطیل شد.
خوشحال و خندان به سمت ترمینال حرکت کردم و بلیط خریدم. ولی انقد اذیت شدم که تمام مسیر داشتم سر کول غر میزدم که من دیگه تا ماشین نخرم هیچ قبرستونی نمیرم :))
چرا اذیت شدم؟ چون اتوبوسی که قرار بود منو ببره جام گذاشت :|
من بلیط داشتم و یکساعتم توی جایگاه وایساده بودم :| بعد مسئولشو پیدا کردم و منو برد سوار یه اتوبوس دیگه کرد. خلاصه مسیر 2 ساعت و نیم الی 3 ساعته رو 6 ساعته اومدم :/
+ دلم میخواد استعفا بدم و یه مدت تو خونع بشینم و هیچکاری نکنم و تن لش بازی دربیارم و بخورم و بخوابم 🥹 ولی زندگی با فامیل سخته. مجبورم تا وقتی میرم خونه خودم، محل کارمو تحمل کنم.
+ 45 روز مونده فقط :')