1499

یکی از همکارایی که خیلی ازش خوشم میومد و باهاش احساس صمیمیت می‌کردم و حس می‌کردم یه اکیپ خل و چل و باحالیم،

آدمی از آب درومده که من تو خواب و خیالمم باها‌ش همکلام نمیشم.

الان دارم نگاه میکنم و تک تک زنگ خطرایی که از سمتش برام به صدا در اومده یادم میاد ولی من توجه نکردم :(

طبق معمول هم خودمو مقصر میدونم که من رو دادم بهش که همچین رفتاری داره، من رفتاری داشتم که این اینجوری میکنه.

پسره، متاهله و بچه 4ساله داره، اما خانواده از هم پاشیده و غمگینی دارن.

بخوام به یه اسمی ازش یاد کنم اینجا، اسم "نحس" برازندشه.

اون همکار دیگمه 6 5 پست قبل ازش نوشتم، به واسطه وجه مشترکایی که داریم، صمیمیتمون هم بیشتر شده. اسم اینو "مثلث" در نظر بگیرین.

یه روز با نحس داشتیم صحبت می‌کردیم و بهم گفت مثلث خیلی رو اعصابه و در عجبه که من چجوری باهاش انقد میسازم!

بعد ادامه داد که خب تایپته دیگه اینجوری میپسندی، من نمیپسندم.

لحنش توهین وار بود، اما من ناراحت نشدم، بیشتر حس منفیم بخاطر این بود که به دوست من گفته رو اعصاب :/

بعد ادامه داد که تو هم تایپ من نیستی! تایپ من آدمایی مثل ایکس و ایکس پلاسن.

و من تمام مدت اون مکالمه‌ش که میگفت چجوری با مثلث میسازی میومد تو ذهنم، فقط به این جمله رسیدم که مثلث بهم حس بد منتقل نمیکنه.

جو شرکت خیلی لجن شده، همه باهم مشکل دارن و سن عقلی کارمندایی که جدید استخدام شدن به مراتب کمتر از همکاراییه که قبل اینا بودن.

تو این یکسال سابقه کاری که اینجا ساختم، مثلث، تنها و اولین فردیه که من باهاش ارتباط گرفتم و خط فکری مشابهی داشتیم.

کار کردن اینجا خیلی سخت شده :(

رعیس رم کرده و لوله تفنگشو گرفته سمت ماها، تو هفته گذشته 5 بار پشت سرم گفته اخراجم میکنه اما تو صورتم و در تنهایی محبت و قدردانی میکنه، تو جمع باز دوباره میرینه بم.

همکارا و روابط تخمی شدن.

کاری که انجام میدم حجیم و زشته و دوسش ندارم :(

هفته قبل به جای 48 ساعت کار 80 ساعت کار کردم، نه اضافه کار دارم نه به چشم میاد، تهدیدم میشم، تسکام هم زیاده.

فشار زیادی رومه و حتا نمیدونم چی دارم مینویسم :(

فقط اینکه بعد عمری من یه دوست پیدا کردم و انقد عرصه بهم تنگ شده که اعلام کردم دو سه ماه دیگه میرم از شرکت.

اما منتظرم رعیسه هر لحظه از در بیاد تو بگه اخراجی دیگه نیا، منم خوشحال و خندون وسایلمو جم کنم، نفس عمیق کشان و انگشت وسط نشون دهان از در شرکت بیام بیرون.

روح و روانم هیچی، جسمم دیگه نمیکشه از این حجم کار :(

1498

یکی از اعضای خانواده که نمیخوام اشاره کنم خواهرمه، چند روز پیش میگفت کی نینی میاری؟ من دلم نوزاد میخواد :/

گفتم مگه خلم؟ خودت بیار :|

گفت خیلی دلش میخواد و اگه روش های جلوگیریش نبود تا الان حتمن سومی هم تو راه بود!

دیشب هممون خونه مادربزرگم بودیم و کوچیکه رو با داد و بیداد و دعوا فرستاد دشویی و با حالت تحقیر آمیز گف "کپی خالشه! دشوییشو نگه میداره. یادته تو هم کوچیک بودی از سرکوچه میشستی رو زمین که زمان بخری بعد بیای خونه و وسط راه ناک اوت میشدی؟ (هیچم ادبیاتش اینی نیست که من نوشتم)"

گفتم به جا این حرفا برو بگرد ببین بچه از چی می‌ترسه.

گف از هیچی نمیترسه، به خالش رفته.

گفتم خالش از چی می‌ترسید که نمی‌رفت دشویی؟

گفت هیچی! مرض داشت. اینم مرض داره :/

+ تمام کودکی من توی ترس و وحشت گذشت، همبازی هام 3 4 سال ازم بزرگتر بودن و منه 7 ساله هرروز گوشم پر میشد از داستانای اجنه که خود اون اشخاص تجربه کرده بودن.

جدا از اون فوبیای توالت عمومی داشتم، چون تو یکی از خوابهام بابای سر بریده شده‌ام رو تو چشمه آخر یکی از سرویس بهداشتیای خوفناک یک پارک دیده بودم (حتا یادمه اون شب بابام ماموریت بود و صبح که با جیغ و گریه بیدار شدم، مامانم و داداشم داشتن کنارم صبحونه میخوردن و چجوری از جا در رفتن با ترس من).

دیشب ناراحت شدم، هم برای مسخره شدنم جلو اونهمه آدم، هم برای تکرار همه اون تروماها واسه بچه 4 5 ساله‌ی خودش و اینکه نمیبینه و نمیخاد که ببینه.

دختر بزرگترش 6 سالشه و به شدت هوش بالایی داره و بیش‌فعاله، نسبت به کوچیکه وزن کمتر و جثه ضعیفتری داره.

دیشب وزنه برداشتم خودمو وزن کنم و برای اینکه حواس دختربزرگه رو پرت کنم از گریه کردن، اونو هم بلند کردم گفتم بیا ببینم چقد بزرگ شدی؟

و به ترتیب دختر کوچیکه اومد وایساد و جفتشون 16 کیلو بودن.

با به به و چه چه که چه دخترای قوی و بزرگی شدن، گذاشتمشون کنار و واکنش عضو خانواده چی باشه خوبه؟

کوبید تو سر دختر بزرگه که ببین انقد غذا نمیخوری چقد ضعیف و کوچیک موندی؟ خاهرت بهت رسیده!! :|

آخرشب دوتا خواهر سر جعبه جواهر دعواشون شد و مامانشون جعبه رو به زور از بزرگه گرفت داد به کوچیکه، گریه و زاری همانا، تهدیدای "اگه گریه کنی فلان" همانا.

با استیصال دستشو گرفتم و بردمش تو اتاق و نشوندمش رو پام، اشک ریزون گفت "مامانم خیلی بده :) 💔"

گفتم چرا گریه میکنی؟ گف مامانم گرف ازم و دادش به خواهرم. گفتم چه ارزشی داره مگه اون جعبه؟

گف اخه من میخواستم با اون جعبه بازی کنم :)

گفتم شما باید باهم بازی کنین، خواهرشم بود، گفتم برو جعبه رو بیار باهم بازی کنیم. بهشون سپردم یکیتون باید جعبه رو پیدا کنه یکیتون لگوی توشو.

اونی که قرار بوو لگو رو پیدا کنه جعبه رو پیدا کرد، خاهرشو صدا زد گف بیا.

من از بچها بدم میاد، من ارتباط نمیگیرم و حتا تماس فیزیکی هم ندارم، من بجز همین دوتا، هیچ بچه ای دور و برم نبوده و بلد نیستم بچه داری کردن رو. من به شدت آدم عصبی و خشک و غیر جذاب و دیرجوشی ام. عموما کسی بهم نزدیک نمیشه و به کسی نزدیک نمیشم.

ولی مهار کردن اینا اونقدری سخت نیست که تهدید و دعوا و کتک کاری رو انتخاب کنی.

چرا به فکر بچه سومی؟

بچهاشو میبینم، تموم حسایی که بهشون منتقل میکنه رو میبینم، هربار میرم خونشون یا جایی باهاشون باشم مضطرب و استرسی میشم. 80 درصد مشکلات روانی که الان دارم، مخصوصا همین دیرجوش و اجتناع گریز بودنم نتیجه همین تروماهاییه که از بچگی دارم حملشون میکنم، شاید در وهله اول پدر و مادر بچه رو اینسکیور بار بیارن ولی خواهرم تو لول های بالاتری میتونه روانتو بهم بریزه و به شدت موفقه.

-------------

چهلم بابام که رسید اومدن خونمون و بحثشو پیش کشیدن که سهم ارثشو میخواد.

داداشم تمام تلاششو کرد بتونه ماشین بابا رو حفظ کنه. اونا بیخیال شدن؟ نه!

رفتن به صلاحدید خودشون، بدون در نظر گرفتن اوضاع مالی برادرم، به مبلغ بیشتر از سهم ارثش، وام برداشت و گفت قسطاشو داداشم بده :)

ماشینی که 5 تا ورثه داشت، ارزششو تقسیم به 3 کرد (مامانم و مادربزرگمو دایورت کرد) و سهمشو گرفت.

حالا دیشب میگه تو چجور خواهری هستی که برای داداشت زن پیدا نمیکنی؟

گفتم تو چجور خواهری هستی که برای داداشت پول جور نمیکنی؟

میگه پول خودش میاد :|

-------

چرا همیشه انقد حق به جانبی؟ چرا همیشه جواب داری؟ چرا اشتباهاتتو قبول نمیکنی؟ چرا کم نمیاری؟ چرا انقد زور میگی؟ چرا بس نمیکنی؟ چرا یه جور رفتار میکنی انگار ما دشمنیم باهم؟

چرا انقد گاویییییی

-------

Phew 😪

1497

:)

+ 🤏 انقد مونده برگردم پیش تراپیستم و بگم دوباره قرصا رو تجویز کنه برام.