این اتفاقیه که وقتی پارتنرتو دوس نداری میفته.
"گشنه" دیشب اومد خونه و هرچی اصرارش کردیم بمونه برای شام قبول نکرد. تهش معلوم شد با یه پسری قرار داره و میخواد بره پیش اون.
هرچند جوری برخورد کردیم که انگار "به ما ربطی نداره تو داری چکار میکنی" ولی به قول تراپیستم شخصیت من قاضیه، نمیتونم پیش خودم کل ماجرا رو تجزیه و تحلیل و قضاوت نکنم :))
بعد از 4 ساعت تعریف و تمجید از پسری که باهاش آشنا شده ، شنیدن جمله ی "من خودم دوس پسر دارم. این قرار ،چیز خاصی نیست" پشمام ریخت.
حالا دوس پسرشم دو هفتهس مریضه و اینا همو ندیدن . ببین تو دو هفته چه اتفاقا که نمیفته :))
------------
قرصای اعصابمو قط کردم . گفتم ؟ به طبع عدم مصرفش هم با ذره ای استرس و اضطراب، پنیک میکنم :/
مثلا اون روز رفتم اتاق رعیس بهش بگم جای منو عوض کن نمیخوام کنار این پسره بشینم . 10 دقه بعدش همه دورم جمع شده بودن با آب قند و میوه و شیرینی ، که رنگ به رخسارم برگرده. آخرشم رفتم از داروخونه قرصامو خریدم خوردم آروم شدم :|
یا یه روز دیگه موقعی که داشتم میرفتم ناهار بخورم یکی از همکارا داشت توسط یه پیرمرد مزخرف ریقو توی راهرو کتک میخورد و منم از روی غریزه که باید به همجنسم کمک کنم ، زنگ زدم پلیس . به جای ناهار چی خوردم ؟ خون دل.
یا دلیل مزخرفتر برای پنیک کردن ؟ حدود 16 17 تا مهمون داشتم و غذام داشت آماده میشد و همه چی رو برنامه بود. اما به هرحال من باید بهم حمله عصبی دس میداد و بقیه بعد از ظهرمو زیر پتو میلرزیدم :))
--------------
الانم با یه حال نسبتا خوب و موقعیت اجتماعی نسبتاا مطلوب و پیشرفت چشمگیری که نسبت به پارسال داشتم و آرامشی که توی خونه جاری هست و امکاناتی که به سختی برای خودمون فراهم کردیم، همچنان نشستم ته چاه "اضطراب/اهمال کاری/کمالگرایی" منتظرم یکی دست دراز کنه سمتم نجاتم بده.