1474

کاملا انقلابی 6 نفری کارو ول کردیم و رفتیم تو خیابونا دنبال پارک و مسجد که بریم دشویی

آب این محدوده رو قط کردن و تا بعد از ظهر وصل نمیشه.

هرروز صبح کول منو میرسونه محل کارم بعد دور میزنه میره محل کار خودش. پیاده بیست دقیقه راهه.

امروزم پیله کردم که هوا خوبه میخوام پیاده روی کنم و برو سمت کار خودت. بعد از اینکه رسیدیم تعارف زد که میخوای با ماشین بری ؟

من

سوییچو گرفتم و روندم سمت کار خودم . و اینچنین بعد از عمری که من ماشین داشتم، آبا قط میشه و جمعی از همکارا تحت فشار کلیه هامون پامیشیم میریم دنبال دبلیوسی :))))

حکمت توشو دوس داشتم :)))))

1473

ها راستی

این قضیه عمر طولانی داره ، توی 3 سال و نیم گذشته هرجا هرررمشکلی داشتم و حل نمیشده، پیام دادم به کول، مشکله خود به خود حل شده :/

دیگه انقد نرمال شده این قضیه برامون هرجا هر موردی پیش میاد همون اول پیام میدم به کول :))

me: [16/12/1402 08:42 ق.ظ]
لپتاپت روشن نمیشه

موسش کار نمیکنه

🥲🥲🥲


لازم نیس انلاین شی صرفن گفتم ببینم با گفتنم درست میشه یا ن


شد
تنکس

Reason 🕊️, [16/12/1402 08:44 ق.ظ]
😂😂

1472

دیشب رو مبل نشسته بودم -زیر پتو- سریال میدیدم، چشام خسته شد، سُر خوردم رفتم رو زمین خوابیدم . از ساعت 6 عصر تااااا 7 صبح امروز

ساعتای 10 یه دور کول بیدارم کرد لنزامو از چشام دراورد ، باز دوباره خوابیدم -_-

صبح بیدار شدم دیدم یه پتو اورده و خودشم رو زمین سرد خشک و خالی خوابیده.

میگم چرا بیدارم نکردی بریم رو تخت؟ میگه اگه صدات میکردم دیگه خوابت نمیبرد گناه داشتی :')

1471

این اتفاقیه که وقتی پارتنرتو دوس نداری میفته.

"گشنه" دیشب اومد خونه و هرچی اصرارش کردیم بمونه برای شام قبول نکرد. تهش معلوم شد با یه پسری قرار داره و میخواد بره پیش اون.

هرچند جوری برخورد کردیم که انگار "به ما ربطی نداره تو داری چکار میکنی" ولی به قول تراپیستم شخصیت من قاضیه، نمیتونم پیش خودم کل ماجرا رو تجزیه و تحلیل و قضاوت نکنم :))

بعد از 4 ساعت تعریف و تمجید از پسری که باهاش آشنا شده ، شنیدن جمله ی "من خودم دوس پسر دارم. این قرار ،چیز خاصی نیست" پشمام ریخت.

حالا دوس پسرشم دو هفته‌س مریضه و اینا همو ندیدن . ببین تو دو هفته چه اتفاقا که نمیفته :))

------------

قرصای اعصابمو قط کردم . گفتم ؟ به طبع عدم مصرفش هم با ذره ای استرس و اضطراب، پنیک میکنم :/

مثلا اون روز رفتم اتاق رعیس بهش بگم جای منو عوض کن نمیخوام کنار این پسره بشینم . 10 دقه بعدش همه دورم جمع شده بودن با آب قند و میوه و شیرینی ، که رنگ به رخسارم برگرده. آخرشم رفتم از داروخونه قرصامو خریدم خوردم آروم شدم :|

یا یه روز دیگه موقعی که داشتم میرفتم ناهار بخورم یکی از همکارا داشت توسط یه پیرمرد مزخرف ریقو توی راهرو کتک میخورد و منم از روی غریزه که باید به همجنسم کمک کنم ، زنگ زدم پلیس . به جای ناهار چی خوردم ؟ خون دل.

یا دلیل مزخرفتر برای پنیک کردن ؟ حدود 16 17 تا مهمون داشتم و غذام داشت آماده میشد و همه چی رو برنامه بود. اما به هرحال من باید بهم حمله عصبی دس میداد و بقیه بعد از ظهرمو زیر پتو میلرزیدم :))

--------------

الانم با یه حال نسبتا خوب و موقعیت اجتماعی نسبتاا مطلوب و پیشرفت چشمگیری که نسبت به پارسال داشتم و آرامشی که توی خونه جاری هست و امکاناتی که به سختی برای خودمون فراهم کردیم، همچنان نشستم ته چاه "اضطراب/اهمال کاری/کمالگرایی" منتظرم یکی دست دراز کنه سمتم نجاتم بده.