1516

چه زن خوبی داره، برا تولدش واسش گوشی خرید..

کولو میگم :))

اینترنتی خریدم، دیروز، روز تولدش رسید دستم ^^

5شنبه هم برنامه سوپرایز داشتیم، ناهار قرمه سبزی درست کرده بودم :)) صبح پاشدیم شال و کلاه کردیم منو رسوند سرکار و منم از همونجا اسنپ گرفتم رفتم کیک و بادکنک خریدم و اومدم خونه ​​​​​​

نمیدونست مرخصی گرفتم، ظهرا بعد از ساعت کاریش میاد پیش من، اون روز مجبور شدم بگم سر ضبطم و کارم طول میکشه =)) فرستادمش خونه.

برف شادی رو پشت در قایم کرده بودم و با فرفری هماهنگ کرده بودیم. منم وسط خونه کیک به دست وایساده بودم و به محض ورودشون اهنگ پلی کردم و برف شادی تو سرش خالی شد ^^

دیروزم کادوشو دادم، خوشحالم.

1515

اونجا که شماعی زاده برا دخترش میخونه

دختر من رفیق من، هم نفس شفیق من

نگین انگشتر من، عقیق من عقیق من

بابای منم میتونس برام بخونه :

دختر من رفیق من، همنفس شفیق من

تک گل باغچه ی من، غنچه ی من غنچه ی من

+ ولی نمیخوند، بچه مورد علاقه‌ی بزرگوار نبودم

1514

امروز همه چیو دارم چند برابر تجربه میکنم

همه حسام شدتش زیاد شده،

کیبورد گوشیم باز نمیشه دلم میخواد مشت بکوبم تو صفحه.

هوش مصنوعی نمیفهمه چی میگم دلم میخاد مانیتورو پرت کنم تو دیوار.

این دختره‌ی پیک می ِ ادایی داره یه سره زرزر میکنه دلم میخواد داد بزنم خفه شووووو چقدددددد حرففففف میزنی.

این پسره بوگندوی خرف میگه نور چراغ مطالعتو تنظیم کن من دارم اذیت میشم دوست داشتم داد بزنم چقد ادا داری شد ی بار مث بچه ادم بشینی سرکارت ؟ ولی فقط محکم گردن چراغو گرفتم و خاموشش کردم.

20 روزه حقوق نگرفتم و دلم میخواد حسابدارمونو ببینم داد بزنم بتمرگ پشت میزت پولامونو بده.

مرتیکه نحس از در اومد تو با مشت کوبید به دیوار کاذب کنار در، صداش بلند و وحشتناک بود. دلم میخواست داد بزنم روانییییییی.

دیشب حرصی شدم و تو صدم ثانیه دلم میخواست چاقو اشپزخونه رو برمیداشتم و تو صدم ثانیه گلومو میبریدم تموم میشد راحت میشدم.

پی ام اس هم نیستم. نمیدونم این حجم از خشم چیه درونم امروز..

1513

نها هدفم از لاغری اینه که انقدی فیت باشم که هرموقع دلم چیزی خواستو هوس کردم باخیال راحت و بدون عذاب وجدان، هرچقد دلم خواست بخورم :)))

ینی حتا انگیزه لاغر شدنم هم شکموییه.

+ فک کنم 6 7 سالم بود خونه مامان بزرگم ناهار میخوردیم، سیر که شدم، کف بشقابم پر دونه های برنج پخش و پلا بود (مث همه بچه هایی که مستقل غذا میخورن)

بعد داییم بهم گفت میدونی همین مقدار برنجی که تو بشقابت مونده میتونه شکم چن تا آدم گشنه رو سیر کنه؟

و من از اون روز، 20 ساله هرحجم غذایی جلوم بذارن رو میخورم و اگه چیزی باقی بمونه عذاب وجدان میگیرم :/

الان، مخصوصا از وقتی که قرصا رو شروع کردم (اشتها رو زیاد میکنن)، تو ظرف کوچیک برا خودم غذا جا میکنم و خیلی وقتا عمدن دست از خوردن میکشم.

از دلدرد و سنگینی و عذاب وجدان زیاد غذا خوردن راحت شدم، 7 کیلو وزن و 2 سایز کم کردم، بعدشم انرژی دارم برای ادامه کارم.

آدم خوشحالتری ام اینجور مواقع ^^

+ گشنم شد، دلم غذای پر قارچ و پنیر میخواد :')

1512

She got her first tattoo today ^_^

She's me ^^

1511

عجب هفته سختی بود کیومرث! :(

(هنوز شنبه س)

1510

یه شب بعد از ویزیت دکترم که گلدونا رو با کمک فرفری و کول وصل کردیم به دیوار، کشوی میزا رو ریختم بیرون و بولت ژورنالامو یکی یکی ورق زدم براشون و نقاشیایی که کشیده بودمو نشونشون دادم.

فرفری با هر ورقی که میزدم یه دور شگفت زده میشد و ذوق میکرد :)) تو دلم جرقه های فشفشه و برف شادی می‌پاشید با واکنشاش ^^

نیم ساعت بعد برگه های کلاسورم که پشت و رو، توشون تخلیه روانی کرده بودم رو دراوردم و سریع و تند تند از روشون میخوندم و دل میسوزوندم که چقد طفلکی ام :( بعدم مینداختم تو کیسه زباله،برای شروع دوباره :))

سر اونم میگف خیلی قشنگگگ مینویسی، قشنگ تصویرسازی میکنی برای بقیه :))

دوباره شمع و گل و پروانه توی قلبم گرد و خاک کردن ^^

+ دلم کلاس نقاشی میخواد، جای هلوها روی دیوار اتاق کار خالیه ^^

+ امشب باقالی پلو درست میکنم.

+ دیشب مهمون داشتیم، گند زدم تو خونه، امشب مرتبش میکنم.

+ فرفری دیگه با ما زندگی میکنه :)

+ امروز دلم میخواست خانوم خونه باشم.

+ قرصا رو میخورم بازم گیج خابم.

1509

جهت تلطیف فضای خونه، رفتیم لوله ازمایشگاه و چسب حرارتی خریدیم و

چندتا قلمه پتوس بلند کردم و اتاق کارمونو اینجوری ژورنالی کردیم ^^

کلیک

+ مرسی از نظراتتون برای پست قبلی، گرمای قلبین ❤️

1508

# ادامه نوشته