1481

با اینکه روانپزشکم مخالف بود ولی خودم معتقدم اضافه وزنم بخاطر قرصای اعصابیه که استفاده می‌کردم، اشتهامو زیاد کرده بودن و خوراک منم غذاهای سالم و مقوی نبود.

اما من با همون خوراک 7 سال وزنمو ثابت نگه داشته بودم.

یکشنبه با همکارا رفتم دکتر تغذیه و زارت 17 کیلو اضافه وزن ناقابل 😐

از روزی که برناممو گرفتم به شدت دلم همه غذاها رو میخواد :')

در اولین فرصتی که اجازه چیت کردن داشته باشم، آبدوغ خیار و پیده میخورم :')

+ باز خداروشکر بخاطر قد و قامتم، وزنم به چشم نمیاد

1480

با اتفاق امروز حسم اینطوری بود که ماهکم ،ورای ذهنم مچاله شده یه گوشه و از ترس تو تاریکی و تنهایی زانوهاشو بغل کرده و داره میلرزه و اشک میریزه

دلم خواست برم بغلش کنم ببرمش بیرون براش بستنی بخرم، اشکاشو پاک کنم دستشو بگیرم بگم خودم مواظبتم ..

بیارمش خونه موهاشو شونه کنم و با این کش کوچولوهام خرگوشی ببندمشون. لباس صورتی با طرح گربه اسکیت سوارش با شورتک جین مشکیش با یه جوراب ساق بلند و کفشای کوچیک سفیدشو پاش کنم. بریم بیرون براش بادکنک بخرم و ببرمش پارک بازی کنه

1479

الهی بمیرم برا خودم :')

یکی از مدیر عاملا از در اومد تو ، گف فلانی(فامیلم) کیه ؟ گفتم من ! بعد برگشت رف بیرون

+ اینجا هممون به اسم کوچیک همو صدا میکنیم/حتا رئیس رؤسا رو..

من هاج و واج گفتم همین ؟ پ توضیحات ؟ :|

بچه ها گفتن توطئه درکار است و منم انگار رو دلم سنگینی می‌کرد ، شروع کردم به تعریف کردن روزایی که طبقه بالا کار می‌کردم و چه بلایی سرم آوردن و چرا وقتی مهر اومدم این یکی شرکت اصرار کردم تو رو خدا نذارین من برگردم

تعریف کردنم همانا، استرس و لرزیدن همانا.

پنیک کردم !! دختر..مگه چی بهت گذشته که با مرور خاطراتتم انقد استرسی میشی

+ از اون 5 تا آدم که این ضربه رو بهم زدن، فقط دو نفرشون اینجا مشغول به کارن! بقیشون استعفا دادن رفتن :)

حتا سر موضع خودشونم نموندن ... بعد ماهکِ ترسیده ی درون من هنوز با یاداوری ِ این لحظه ها روح از بدنش کنده میشه :')

1478

دو روز روی یه پروژه قفلی زده بودم و نمیتونستم انجامش بدم، ایده هام تموم شده بود و هرچی نمونه میدیدم به دردم نمیخورد.

جدا از اینکه سیستمم 6 بار هنگ کرد و مجبور میشدم پروژه رو ببندم و از اول هرراهی که رفتمو برم، یکی دیگه از همکارا زرت و زرت ویدئوهای مشابه میزد و ارسال میکرد توی گروه :/

الان نگاه میکنم میبینم همشون پروژه آماده س، فقط عکس و فیلماشو جابه جا کرده. تاییدم شده. اصلا روال کار اینجا همینه . سرعت مهمتر از خلاقیته. البته کار سطحی و مبتدی ازت قبول نمیکنن . ولی خب لازم نبود دو روز از کار و زندگی بیفتم که بفهمم لازم نیس انقد سخت بگیرم به خودم.

به جز مسافرت هیچ جا نرفتیم و هیچکسو ندیدیم. دلم میخواد این دو روز تعطیلی پیش رو بشینم 24 ساعته آموزش ببینم و نه کسی بیاد خونمون و نه ما بریم خونه کسی

1477

تو فاز new year, new me به سر می‌برم.

طبق شایعات حقوقا قراره 30 درصد افزایش داشته باشه و در مقایسه با همکارا، من همچنان دارم بیگاری میکنم.

اما دارم همه تلاشمو می‌کنم این حقوق رو صرفن به چشم یه پشتوانه ببینم و باعث نشه همه انرژی و انگیزم گرفته شه.

کلی ایده تو ذهنم دارم بسازم که دانش نرم افزاری و مهارتشو ندارم. و همین بهم استرس میده همین الانشم مشتری دارم و فقط دارم پشت گوش میندازم تا یهههههه روزی حرفه ای شم و بتونم کار خفن بزنم.

درحالی که چن ماه اخیر هر ویدئویی تحویل دادم کارفرما بدون اصلاح، تاییدش کرده و تو سوشال مدیا متتشر شده :)) ولی من توقعم بیشتره..

یکیشون میگف "شما برنامه منو خیلی خفن جلوه دادین، برنامم اصلن اینجوری نیس! " ​​​​​​:))

می‌خوام انیمیشن رو چه 2بعدی چه 3بعدی تا آخر خرداد به حد مبتدی برسم، تا آخر شهریور هم بتونم پروژه فری لنسری کار کنم و چشم به راه حقوقِ "هر 45 روز یه بار" نباشم.

استمرار و آموزش لازم دارم، و یه روز 28 ساعته :(

1476

اصفهان به شدت سرسبز بود، قیمتا منطقی و فروشنده ها منصف بودن.

شیراز چراغ راهنماییاش چه سبزش چه قرمزش، قبلش چراغ زرد روشن میشد :))

بوشهر کوچیک بود و شلوغ، کنار دریا هم یه دختره میگف میکروفون بدین من داد بزنم از شهرما برین.. شهرمونو بهمون پس بدین :))

گناوه مردمش خیلی فرندلی بودن :) یه جا یه ماشین یهو اومد کنارمون پرسید چی میخواین؟ گفتیم غذا :)) گف دنبالم بیاین. تا یه مسیری ما رو با خودش برد و بعد آدرس داد خودمون بریم. بازارشم اگه بخوای تکی خرید کنی قیمتاش با مشهد فرقی نمیکنه، اما اگه از همون فروشنده چند تیکه خرید کنی بهت تخفیف گنده میدن :)

یزد خیلیییی شبیه مشهد بود :/

طبس خیلی شبیه بوشهر بود

و در نهایتم دیشب ساعت 12 شب رسیدیم خونه.

الان؟ دارم میترکم از کم خوابیییی

1475

بازم طبق رسم هرسال هیشکی تولدمو یادش نبود :/

با فرفری و کول صحبت می‌کردیم که چه تاریخ مزخرفیه! و مشخص شد تولد من و بابام و مامان خدابیامرز کول و سالگرد فوت مامانِ فری یکیه :(

و جدا ازون تولدِ فرفری با سالگرد فوت مامانِ کول یکیه :/

توافق کردیم که تولدا واقعن امورات مزخرفین، و دوم فروردین بیشتر از اینکه روز جشن و شادی برای ما باشه، روز عزاس 🥲

_____

بیست و هفتم از سرکار اومدیم وسایلو جمع کردیم و شبونه راه افتادیم تو جاده.

فردا صبح تو گرمسار چند ساعت توقف داشتیم و ظهر تهران بودیم، یکی از کسایی که براشون دورکاری انجام میدیم رو ملاقات کردیم و ظهر با سرعت هرچه تمام از شلوغی دلهره آورِ تهران فرار کردیم و بعد از 8 ساعت رانندگی بالاخره رسیدیم اصفهان (3ساعت دیرتر)، شبونه راهی شدیم سمت سیُ سه پل به صرف آش رشته :)

فردا صبحش _29 اسفند_ به همراهی مالاکیتی ِ جان تا بعد از ظهر، اصفهان قشنگو گشتیم و غذای سنتیشونو خوردیم و لذت بردیم میدون نقش جهان قرار گذاشتیم و از عمارت عالی قاپو و مسجد شیخ لطف الله و بازاراش بازدید داشتیم و روونه شدیم سمت خانه تاریخی مشروطیت، که البته روز آخر سال بسته بود :))

همون جلوی در نشسته بودیم 4تایی و از معماری و تاریخ خونه ها و اصفهان صحبت می‌کردیم که نگهبانش درو باز کرد گفت بیاین داخل :)))

بعد پیاده رفتیم سمت چهارباغ و یه استراحت ریز داشتیم و برگشتیم برای صرف ناهار

بعد به درخواست خودمون رفتیم سمت کلیسای وانک و ساعت 6 بعد از ظهر از دختر خوش اخلاق و صبورمون خدافظی کردیم و راه افتادیم سمت شیراز ^^

اصفهان به شدت قشنگ و دلبر بود و حسابی چسبید، امتحان ِ گوشفیل و دوغ، بریونی و آبگوشت لذیذش، و پیتزا اسلایسی پُل واقعا جالب بود.

جاده ی اصفهان-شیراز سیل میبارید و دو مورد تصادف شدید پیش اومده بود، با استرس و چشای خابالو رسیدیم شیراز ساعت یک نصفه شب :)

به سختی اسکان پیدا کردیم و شبونه مستقر شدیم :))

بارون با شدت خودش تا صبح ادامه داشت و ما هم برای تحویل سال خواب موندیم :))

اول فروردین سال جدید_ با بازدید از حافظیه شروع شد، بعد به سمت ارگ کریم خان حرکت کردیم و بعد از یکم پیاده روی دنبال رستوران میگشتیم که بتونیم غذای سنتی شیرازم امتحان کنیم ^^ بعد از گشتن و بازدید حمام وکیل و بازار و مسجد وکیل یه رستوران به همین اسم یابیدیم که همه مشتریاش مشهدی بودن. چرا میگم؟ چون خواننده اجرای زنده داشت و آهنگ رو به افتخار مشهدیا میخوند، همه میزا خالی شد :)) مردا وسط رستوران میزدن و میرقصیدن.

کلم پلو با امتیاز بیشتر از قنبرپلو برنده ی امتحان شد :)))

تقریبن نصف روز تموم شد و خیلی جاها مونده بود که ندیدیم و تصمیم گرفتیم شبم بمونیم شیراز، بعد از یه استراحت ریز و مکان یابی برای موندن، روونه شدیم سمتِ سعدیه و دروازه قرآن.

فالوده خوردیم و یخ کردیم 🥶

فردا صبح_دوم فروردین_ راهی بوشهر شدیم و اسکان گرفتیم و وسایلو گذاشتیم و بعد از ناهار حمله کردیم سمت دریا :)))

بعد از مقداری آب بازی و عکسبرداری برا متولد ^^ سه تا دوچرخه کرایه کردیم و یکساعت کنار ساحل رکاب زدیم :) یکی دیگه از موارد Bucket list ـم خط خورد ^^

شب از کنار دریا میگو و فلافل خریدیم و خب.. خوشمزه تر از اینم خورده بودیم.

قرار بود سفرمون همینجا تموم شه اما دیدیم وقت اضافه آوردیم، امروز صبح راه افتادیم سمت بندر گناوه :))

ظهر رسیدیم و بعد از کلی آب بازی و خیس شدن زیر بارون و قایق سواری روی موجا، یه رستوران پیدا کردیم و قلیه ماهی و ماهی سرخ شده سفارش دادیم.

اما هنوز سومه و وقت داریم. سووووو

یزد ما داریم میایییییم :))