به پهلو دراز کشیده بودم و سکوت بود و سکوت.

سینه خیز کرد و اومد صورتشو فرو کرد توی گودی گردنم و سرشو گذاشت روی بازوم و چند ثانیه بعد خوابش برد.

گل پسرم الان هشت ماهشه و بزرگ و بانمک شده. هشت ماه به سرعت پلک زدن گذشت. سخت نبود. پسرکم کمال همکاری رو این مدت باهام کرد و نذاشت غربت و تنهایی، مادری کردنو برام غیرقابل تحمل کنه.

آخرین باری که درموردش نوشتم هنوز سه ماهش بود.

اون روزا یاد گرفته بود و به پهلو میچرخید. هربار که میخواستم بخوابونمش (حتا همین الان) فقط کافی بود دراز بکشم کنارش و بچرخه سمتم و چشاشو ببنده و بخوابه . همینقد خوردنی و آسون

از همون اول هم شبا ساعت 8:30 _ 9 میخوابه تا صبح .

چهار ماه و نیمش بود که برای بار اول و مستقل غلت زد

پنج ماه و نیمش بود که مجبور شدیم شیرخشک رو براش شروع کنیم و تجربه قشنگ شیردهی‌ به سرعت تموم شد و حسرت اون حس قشنگش به دلم موند :)

غذای کمکی رو براش شروع کردم و انقدر که آقاست، تاحالا نمیخورم و دوس ندارم و پیف پیف بو میده نداشتیم :)) هرچی بهش دادم تا تهش خورده

وسطای پنج ماهگیش برای اولین بار و جلوی همه گفت "ماما" و من غش و ضعف کردم :') درسته صرفن آوا سازی هست و معنی مامان نمیده. اما who cares

یکی دو ماه بعد هم بابا رو گفت.

توی هفت ماهگی شروع کرد به سینه خیز رفتن و تونست بدون کمک بشینه ^^

خودکفا شده و خودش پستونکشو برمیداره میذاره دهنش :))

دیوار اتاقشو نقاشی کردم و زوتوپیا رو آوردم خونه :)) عکسشو میذارم.

و در نهایت چند روز دیگه باید برگردم سرکار و نمیدونم چه‌خاکستری به سر بریزم.

کلیک و کلیک