انقد غیبت همکارا رو کردم همه خستن از غرغرام، فقط اینجا موند. اونم از نسخه رایگانم استفاده میکنم و بعد این هربار خواستم درباره این پیس عاو شیتا حرص بخورم پولشو میدم :/
از همین گوشه شروع میکنم،
حکیم یه دختر 24 ساله عصبی حرصیه، کمتر از بقیه رو مخه و بیشتر از بقیه قشری مث ما رو درک میکنه. مشکل اعصاب داره و راه به راه پنیک میکنه و از هوش میره، بد دهن و دعواییه و خودش منکر این موضوعه! هربار هرکی ناراحتش میکنه، تو پی وی من هرچی از دهنش دربیاد میگه و استفراغ روانی میکنه تو سر من.
شنود، یه پسر 27 ساله ی شیرین عقله، از 8 ساعت کاری 7 ساعت و 50 دقیقش سرش تو گوشیه و داره بلند بلند میخنده. مانگا دستشه و بابت هرچیزی که تو اون کتاب اتفاق میفته، این بیرون شدید واکنش نشون میده، افکت های صوتی مثل یسسسس، ایووووول، ییییییی، اوه شت، فاااااا و... چیزاییه که تو طول روز ازش میشنوی. کلا یه پروژه دستشه و هرکاری خارج از این بهش بگی قیافهشو کج میکنه و میگه سرش شلوغه و نمیرسه. جدا از اخلاقش قیافهش رفته رو مخم و نگاه کردن به قیافه ی مچاله شدش و اداهایی که برام درمیاره حالمو بد میکنه، در کنار اون بو میده و نمیشه از فاصله ی چندمتریش نزدیکش شد. مغزش خالیه و هیچ پیش زمینه ای از اینکه حرفاش ممکنه به مذاق مخاطب خوش نیاد، نداره و بی تعارف و بدون تعلل اولین چیزی که از مانیتور توی سرش رد میشه رو میخونه و به زبون میاره و اظهار نظر میکنه. متاسفانه پروژه ای که روش کار میکنم با همکاری ایشونه و صبر جزیل بهم اعطا شده که توی این یکسال از پس هم تیمی بودن با ایشون بر اومدم.
نفر بعدی اقای سر به زیره، واقعا هیچ عیبی نمیتونم بذارم روش.
بعدیش خودمم، دختر غیرقابل پذیرش ِ ساکت ِ منزویِ مرموز ِ درونگرای همیشه اخمو یا طبق شنیده ها، در نگاه اول "این چرا اینجوریه". بعدا برمیگردم به خودم.
نفر بعدی عیدی، یه پسربچهی حدودا 33 34 ساله که باعث شد بیام این پستو بنویسم. مغزا یکی از یکی خالی تر، نظرات یکی از یکی دیگه سبک تر و بی محتواتر. از داستان فوت مادرش برای جذب دخترا و جمع آوری احساس ترحمشون استفاده میکنه و سناریوش از قبل آمادست. به شدت هیز و هوسبازه و با وجود اینکه زن و بچه داره، دوس دختراشو به ما معرفی میکنه و فرداش با زنش میان سلام احوال پرسی با ما. کاراشو با برچسب "خستم کرده" توجیح میکنه. قبلترها باهم به مشکل خوردیم چون که بارها تو جمع درمورد زندگی شخصیم شوخیای خارج از شان و شعورش کرده بود و به حریم خصوصی من تجاوز کرده بود، اما همه بخشیدن من چرا پیله کنم؟ بعد از آخرین اجماع بابت رفتاراش، واقعا اصلاح کرده و حد خودشو رعایت میکنه. اما هنوز برای سبُکسری و حماقتش رو تک تک رشته های عصبی وجودم راه میره. اظهار نظرایی مثل "یادته اردیبهشت سیل میومد؟ چقد باحال بود" یا "موشک زدن دمشون گرم، جنگ شه و این رژیم جمع شه راحت شیم" از این قبیل گل واژه ها که از دهنش درمیاد.
نفر بعدی خانوم نه چندان لطیف، مدال طلا و کاپ قهرمانی پیک می بودن رو، زانو زده و دو دستی تقدیمش میکنم. این مغزش از بقیه خالی تره. با فلان جان فلانی جان و تلفظ "ر" ها با غلظت بیشتری از سقف دهنش کارشو راه میندازه و برای اینکه ثابت کنه نظر و عقیدهی اشتباهش، درسته باهات میجنگه. دهنش بسته نمیشه و از چارچوب در اتاق که رد میشه اینجوریه که "بچها من دارم میرم به رفتنم توجه کنین" یا "بچها من اومدم به اومدنم توجه کنین" چجوری این کارو میکنه؟ دقیقا اینجوری که وقتی میره بیرون "آهههه، چقد کمرم درد میکنه خیلی نشستم" و وقتی برمیگرده "بچها خیلی گرم نیس اتاق؟" مهم نیست محتوای کلامش چیه در هرصورت باید اعلام کنه که حضور داره. برای جلب توجه و دریافت محبت به هر ریسمونی چنگ میزنه، مثلا برای کمردردش روز اول باسنشو میداد عقب و خودشو خم میکرد سمت جلو و گشاد گشاد راه میرفت و صدای آه کشیدنای متوالیش کل شرکتو پر میکرد. ناز و اداش برای دلتنگیش بابت باشگاه نرفتنش سر به فلک کشیده و دم به دیقه از خاطرات MRI رفتنش صحبت میکنه. روز دوم کمردردش صاف راه میرفت ولی مکالمات ورود و خروجش حول محور همین بود.
یکی از پسرای شرکت بهش علاقه داشت و واکنش خانوم نه چندان لطیف، بعد از اینکه تست کرده بود و نپسندیده بود، پر کردن شرکت و تعریف کردن برای هرکی که سر راهش سبز شد، از جمله من بود. اینکه عمران عاششششقمههه ولی من گفتم نهههه (^_-) هنوزم داره رو حساب همین توهم پسر مردمو حرص میده.
دیروزم سر اینکه کمرش درد میکرد و درخاست کرد بره خونه و رعیسمون با لحن i don care گفته بود خب پاشو برو، کلی گریه کرد و داد میزد ازشششش متنفرمممم، پریود که نمیشیییی بفهمییییی چه دردی دارررهههه و...
Anyway
نفر بعدی ظریف خانوم، شخصیت خفیف و مامانم اینا.
سیسی خانوم نه چندان لطیفه ولی به گرد پاش نمیرسه.
زیاد نذاشتم نزدیکم شه چون از روز اول دو رو بازیاشو دیده بودم و نخاستم خودمو درگیر کنم.
نفر بعدییییییییی [آیکون نفس عمیق تمدد اعصاب]
برات، دختر 27 سالهی از دماغ فیل ریده شده ای که اولین واکنش دفاعیش بعد از مشکل داشتن با کسی، جواب سلام ندادن و ایگنور کردنه. به شدت تلاش میکنه باکلاس و پولدار جلوه کنه و خانوم نه چندان لطیف از استراتژی ایشون پیروی میکنه. سیسی همدیگه ان و همه لباساشونو باهم ست میخرن و همه کارا رو باهم میکنن. ازت بدشون میاد؟ ببین چجوری برات عزیزم عزیزم میکنن ولی پشت سرت با شمشیر دو لبه ی ذوالفقار راه میرن. سطح دغدغه، کاشت مژه، کاشت ناخن، خرید دمپایی 2 میلیونی، خرید بالاترین مدل گوشی (هفته بعدش خانوم نه چندان لطیف رفت مدل بالاترشو خرید چون عقیده داره باید از همه بهتر باشه).
نفر بعدی،
راسو.
بگم یا عیانه؟ با حموم قهرم نباشه هم، بوی عرقش ولش نمیکنه. اما با تراپی قهره، معتقده کسی که پارتنرش براش کافیه، نباید بره تراپی. همین اقا هفته پیش طلاق گرفت، دلیلشم خودش نمیدونه و معتقده رابطشون خیلی خوب بوده. الانم 4 5 روزه با من قهره چون بهش پریدم که از پشت سر بهم دست نزنه و از حرکتش بدم اومده :))
برگردیم به من
واقعا عقدهی یک آدم درست حسابی و پُر و عاقل و فروتن به دلم مونده.
از مدیرگروهمون که زمان دانشگاه تحسینش میکردم به اینور دیگه همچین ادمی نیومده تو زندگیم :(
نیرو خدماتیمون میگه چند روزه ازت انرژی منفی میگیرم، حالت خوبه؟
گفتم اتفاقا امروز ارایش کردم که بیحال نباشم!! گف من ک ب قیافه ها نگاه نمیکنم، لحن حرف زدنت و سلام کردنت و برخوردتو دیدم این حسو گرفتم :))
اگه حقوقش خوب نبود، اگه انقد اپشن اینجا نداشتم، خیلی وقت پیش ول کرده بودم و با انگشت وسطم باهمشون خدافظی کرده بودم.
اما مجبورم قرصای اعصابمو بخورم و بیام بدون واکنش سرجام بشینم کارامو کنم.
-----
آدم خوبم هستا، 35 نفر اینا فقط تو این طبقه داریم کار میکنیم و دوبرابر همینا طبقه بالا و بقیه جاهایی که باهاشون همکاری میکنیم هستن که ازشون خوشم میاد و حس خوبی میگیرم و رابطه صمیمانه داریم.
ولی من مجبورم روزی 9 ساعت با قوم عجوج مجوج سروکله بزنم