1533

الان حکمت ازدواج آسون و

جور شدن پولش به راحتی و بی دردسر و

تو عقد موندن 4 ماهه و

جور شدن راحت خونه و وسایل و

خرید ماشین مدل بالا با قیمت پایین و

شروع این زندگی زناشویی پر قدرتو میفهمم.

داشت برای همچین روزایی آمادم میکرد.

سلامت روانو گرفت، اینا رو داد زندگی قابل تحمل شه.

+ کول دلیلیه که الان 33 تا قرص بوسپیرون 10

65 تا کلرودیازپوکساید 5

26 تا تری فلوئوپرازین 1

و 17 تا بیزوپرولول 2.5 رو باهم نمیخورم :)

+ دسمال آورده اشکایی که جمع میشن گوشه چشمم جمع میکنه. شقیقه هامو ماساژ میده

+ آذر خیلی سخت گذشت خیلی...

1532

من عصن قرار نبود انسان باشم،

برنامه ریزی شده بود یه حس عذاب وجدان و گناه باشم، بعدا دست و پا دراوردم.

.

انگار اصلا مهم نیست من چقد ناراحتم از کسی، همین که طرف متوجه موضوع و ناراحت شه، همه چی تقصیر منه و من آدم بدی ام...

1531

من فقط کول و مامانمو دارم

تو لول هایی حتا مامانمو هم ندارم.

دو ماهه فهمیدم بابامم قرصای اعصابی که من میخورمو مصرف میکرده. چی ارث گذاشتی مرد..

رندوم فاکینگ شیت تو سرمه، دلگیرم.

1530

حس میکنم خیلی بیتربیتی میشه، نصف کامنتام بی آدرسن و بعد از خوندنشون و کلی حس خوب گرفتن دیگه یادم میره جواب بدم 🥲 موره ببخشن

ازین به بعد تایید میکنم کامنتا رو 🥲🙏

5شنبه رفتم مصاحبه یه جای دیگه، ینی دو شیفت کار کنم.

استخدامم شدم، دورکاریه، حقوقش از اینجایی که کار میکنم بیشتره :)))

بعد شایعاتی هست ک شرکت فعلی تو سال جدید قراره جمع بشه و دیگه نیست.

به هرحال، الان دو جا شاغلم، صبح یکی از همکارا میگفت، غنچه تو چجوری میتونی؟

گفتم چیو؟ گفت پروژه بگیری :')

بعد با خودم گفتم واقعا چجوری میتونی؟ 9 ساعت کار تو شرکت هست که خودش 4 تا پروژه س، پروژه های تکی هم هست تو خونه انجام میدم ، این دورکاری هم هست اونم 8 ساعته باید شب ک میرسم خونه انجام بدم. آشپزی و تمیزکاری هم هست. خودمم هستم باید بهش برسم.

چجوری دارم میتونم؟

+ شرکت جدیده خیلی خوشگل بود، وقتی ازم پرسید حضوری هم میتونی بیای گفتم آره :/ نمیدونم چرا افسار گسیختم.. چجوری برم.

1529

:(

1528

از گل چرخ زنی شبونه برمیگردیم

ساکت بودم، سوال پرسیده ازم.

گفتم هنوز دی ماه 1401 عم بذار برسم به زمان حال به جوابت فک میکنم :)))

میگه بیا الان

گفتم الان ناراحتم

میگه چرا ؟ گفتم مریضم خب :|

زده رو پام میگه مریض نباش :)))

.

.

میگم چرا زودتر نگفتی؟ من اینهمه خرج دکتر کردم :)))

+ کنارمه دلم براش تنگ میشه :') ❤️

1527

چرا انقد هماهنگ شدن دخترا نشدنیه؟

حس میکنم مشکل منه فقط، چون دوستام با دوستاشون دائم در تعاملن

1526

هفته پیش قرار بود امروز با دوتا از دوستام بریم کافی شاپ

طی مکالمات معلوم بود امیدی نیست.

طبق انتظار هم امروز کسی جایی نرفت.

+ دخترخاله کول مواقعی که میخواست بیاد خونه ما، تو خونه خودشون جنگ و دعوا راه مینداخته، یه روز داداشش، فرفری رو میکشه کنار که بین تو و خواهرم چیزیه؟ چرا هربار تو میای خونه اینا اون انقد اصرار میکنه که بیاد؟

خلاصه که خط و نشون کشیدن برامون دور دخترخاله رو خط بکشیم. ما هم به طرز awkward ـی چن ماهه داریم ایگنورش میکنیم.

دیروز از شدت بی رفیقی و تنهایی پیام دادم بهش که بیا دخترونه بریم مسافرت ،از مسافرت رسیدیم به خوش گذرونی در اماکن تفریحی شهر، از تفریح رسیدیم به اینکه شنبه امتحان داره و بهتره که بره خونه درس بخونه.

تنها امیدم مریمه که از بچه های وبلاگه و اونم قراره بهمن بیاد ببینمش :))

دیگه با هیچکی قرار نمیذارم :(

میرم کار کنم پولدار شم

1525

چرا مردم یه جمله رو میکنن نقل دهنشون تا یه چیزی میشنون همونو تف میکنن تو صورتت؟ :)

نشد یه بار من از رنجی که میکشم صحبت کنم و کسی نیاد بگه همه همینن، همه همین مشکلو دارن تو تنها نیستی.

میدونم تنها نیستم. کمکی به حالم میکنه بدونم بقیه هم افسرده و کز کرده‌ان؟

نشد بگم برا افسردگیم قرص میخورم و نگن نخور معتادش میشی وابسته میشی دیگه نمیتونی قطع کنی.

به فرض که من در صورت نخوردن قرصام نعشه و بدن درد بشم، منه سگ برای یه ثانیه زندگی بیشتر دارم چنگ میزنم به دامن همین قرصا. بعد تو میگی نخور؟ ورزش کن؟ من روح تو تنم نیس تکونم بده پاشم آب بخورم تو به من میگی ورزش کنم؟ ریلی؟ :|

Anyway

امروز رفتم مصاحبه برای شغل دوم، احتمال 90 درصد استخدامم چون یارو از ذوقش اددم کرده تو گروهشون، ولی بهم تسک دادن برای تست ببینن چکار میکنم.

ولی اگه جور بشه خیلی تو زندگیمون تاثیر میذاره حقوقش

1524

نماد استقامت و پایداری :)))

1000 روز فرانسه خوندم ^^

1523

Phew 🥲😪

این ماه بدون اجاره خونه ،نزدیک 20 تومن قسط داشتیم 🥲

امروز جور شد همش :')

چقدددد وحشتناکککک بود 🥲

+ وام ازدواج سالگردش که میرسه، سرشکن یه مبلغ بزرگی رو برمیداره، برا ما هم سالگردش رسیده بود

1522

خبر داغ داغ

کول جواب درخواست دانش بنیانش اومد، همین الان.

امریه گرفته. اسفند باید بره سربازی :))

1521

اینقد از بابت منتشر کردن پست 1519 خوشحالم که دارم راه میرم داد میزنم من تنهااااا نیستمممم :)))

مرسی که برام نوشتین ❤️🙏🥺

چن شب پیش رفتیم جاغرق، یه کافه رستوران بود رندوم انتخاب کردیم رفتیم. شله مشهدی و میکس کشک بادمجون و حلیم بادمجون سفارش دادیم.

خود مسئولش میگف " قاطی نیستن، قاطی بشه که کثافت میشه. کنار همن" ولی من کثافت شده شو خوردم و مُلدم 🥺😂 خیلی خوشمزهههه بووود.

آش دهکده جاغرق، اگه رفتین و مسیرتون خورد.

منم ببرین 🥺 :))

1520

امشب خبر دادن گوجه نینی داره ​​​​​​

به منم گفتن به کسی نگو :))))

1519

فکت عجیب راجع به من ​​​​​​

من نمیتونم به چیزایی که جنس مات دارن دست بزنم. تمام موهای تنم سیخ میشه و انگار قسمت پشت مغرم دارن سوهان میکشن :)))

امروز توی سوپر یه بسته بیسکوباکس رو از اخرین ناحیه گوشه بالاییش گرفتمش و بدو بدو رفتم جای صندوق و پرتش کردم رو پیشخون D: همکارم باهام بود گفت این کار دیگه برا چی بود؟

داشتم توضیح میدادم، صاحب مغازه گفت منم به یونولیت نمیتونم دست بزنم *_*

گوله گوله ستاره و اکلیل روونه‌ی دلم شد و اون حس تنهایی و عجیب الخلقه ای رو شست برد :)))

طبق تحقیقات خودم، میتونه حساسیت لمسی یا حساسیت حسی باشه و علتش پردازش نادرست اطلاعات حسی توی مغزه. یه چیز جالبم که هست، دلیلش میتونه اضطراب باشه :)))

شما چطور؟ چیزی هس که نتونین بهش دست بزنین؟

1518

اورثینک کردن اینجوریه که این یکی فکرت تموم نشده یکی دیگه از وسط ماجرا شروع میشه، بعد تا میری سر این ماجرا رو پیدا کنی یهو یه دریچه زیر پات باز میشه پرت میشی تو یک فکر دیگه، سر راه تا برسی به اون فکر 7 8 تا فکر دیگرم رد میکنی تا بوووم، اون اصل کاریه که قراره مغزتو بخوره رد با صورت میری توش. اینجوری نیست که همه اینا کار یه نفر باشه.

تو سر من انگار 5 نفر نشستن رو صندلی و بی نوبت دارن حرف میزنن. صدای یکیشون خیلی بلندتر از بقیه س و به شدت بی رحم و سنگدله. جوری که هربار باهم مکالمه داریم من یه جعبه دستمال کاغذی تموم میکنم سر اشکا و فین فینام.

اینو چرا میگم؟

چون میخوام رو افسردگیم اسم بذارم.

من از زمانی که یادم میاد ناراحتم، اما شاید بتونم بگم شروع افسردگیم از اسفند 91 بود. 12 ساله درگیر این سگ سیاهم، اما این یه سال اخیر از پا درم آورد، که مجبور شدم دست به دامن قرص اعصاب بشم.

سری اول درمان رو اگه بگیم اپیدمی شفا 1، و این دوره جدید رو بگیم شفا 2، من غنچه‌ی افسرده‌ی قبل از شفا 1 رو ترجیح میدم.

چون اونجا کاری از دستم برنمیومد، یه درد کتف داشتم و تخمدون، الان توی شفا 2، تا تقی به توقی میخوره سیل اشکه که میریزه. من ازین دختر گریون دماغو خوشم نمیاد :( همون درد کتفو انتخاب میکنم :(

شنبه ویزیت دوممه، اگه امروز بود، بهش میگفتم "یه تیکه کاغذ هست توش نوشتم "ناراحت نباشین. در وهله اول از دست خودم راحت شدم" و قراره بذارم یه جایی که به راحتی پیدا شه و بعدش با خیال راحت تمومش کنم این زندگیو". ولی شنبه احتمالا حالم خوبه :) who knows...

1517

انقد غیبت همکارا رو کردم همه خستن از غرغرام، فقط اینجا موند. اونم از نسخه رایگانم استفاده میکنم و بعد این هربار خواستم درباره این پیس عاو شیتا حرص بخورم پولشو میدم :/

از همین گوشه شروع میکنم،

حکیم یه دختر 24 ساله عصبی حرصیه، کمتر از بقیه رو مخه و بیشتر از بقیه قشری مث ما رو درک میکنه. مشکل اعصاب داره و راه به راه پنیک میکنه و از هوش میره، بد دهن و دعواییه و خودش منکر این موضوعه! هربار هرکی ناراحتش میکنه، تو پی وی من هرچی از دهنش دربیاد میگه و استفراغ روانی میکنه تو سر من.

شنود، یه پسر 27 ساله ی شیرین عقله، از 8 ساعت کاری 7 ساعت و 50 دقیقش سرش تو گوشیه و داره بلند بلند میخنده. مانگا دستشه و بابت هرچیزی که تو اون کتاب اتفاق میفته، این بیرون شدید واکنش نشون میده، افکت های صوتی مثل یسسسس، ایووووول، ییییییی، اوه شت، فاااااا و... چیزاییه که تو طول روز ازش میشنوی. کلا یه پروژه دستشه و هرکاری خارج از این بهش بگی قیافه‌شو کج میکنه و میگه سرش شلوغه و نمیرسه. جدا از اخلاقش قیافه‌ش رفته رو مخم و نگاه کردن به قیافه ی مچاله شدش و اداهایی که برام درمیاره حالمو بد میکنه، در کنار اون بو میده و نمیشه از فاصله ی چندمتریش نزدیکش شد. مغزش خالیه و هیچ پیش زمینه ای از اینکه حرفاش ممکنه به مذاق مخاطب خوش نیاد، نداره و بی تعارف و بدون تعلل اولین چیزی که از مانیتور توی سرش رد میشه رو میخونه و به زبون میاره و اظهار نظر میکنه. متاسفانه پروژه ای که روش کار میکنم با همکاری ایشونه و صبر جزیل بهم اعطا شده که توی این یکسال از پس هم تیمی بودن با ایشون بر اومدم.

نفر بعدی اقای سر به زیره، واقعا هیچ عیبی نمیتونم بذارم روش.

بعدیش خودمم، دختر غیرقابل پذیرش ِ ساکت ِ منزویِ مرموز ِ درونگرای همیشه اخمو یا طبق شنیده ها، در نگاه اول "این چرا اینجوریه". بعدا برمیگردم به خودم.

نفر بعدی عیدی، یه پسربچه‌ی حدودا 33 34 ساله که باعث شد بیام این پستو بنویسم. مغزا یکی از یکی خالی تر، نظرات یکی از یکی دیگه سبک تر و بی محتواتر. از داستان فوت مادرش برای جذب دخترا و جمع آوری احساس ترحمشون استفاده میکنه و سناریوش از قبل آمادست. به شدت هیز و هوس‌بازه و با وجود اینکه زن و بچه داره، دوس دختراشو به ما معرفی میکنه و فرداش با زنش میان سلام احوال پرسی با ما. کاراشو با برچسب "خستم کرده" توجیح میکنه. قبلترها باهم به مشکل خوردیم چون که بارها تو جمع درمورد زندگی شخصیم شوخیای خارج از شان و شعورش کرده بود و به حریم خصوصی من تجاوز کرده بود، اما همه بخشیدن من چرا پیله کنم؟ بعد از آخرین اجماع بابت رفتاراش، واقعا اصلاح کرده و حد خودشو رعایت میکنه. اما هنوز برای سبُک‌سری و حماقتش رو تک تک رشته های عصبی وجودم راه میره. اظهار نظرایی مثل "یادته اردیبهشت سیل میومد؟ چقد باحال بود" یا "موشک زدن دمشون گرم، جنگ شه و این رژیم جمع شه راحت شیم" از این قبیل گل واژه ها که از دهنش درمیاد.

نفر بعدی خانوم نه چندان لطیف، مدال طلا و کاپ قهرمانی پیک می بودن رو، زانو زده و دو دستی تقدیمش میکنم. این مغزش از بقیه خالی تره. با فلان جان فلانی جان و تلفظ "ر" ها با غلظت بیشتری از سقف دهنش کارشو راه میندازه و برای اینکه ثابت کنه نظر و عقیده‌ی اشتباهش، درسته باهات میجنگه. دهنش بسته نمیشه و از چارچوب در اتاق که رد میشه اینجوریه که "بچها من دارم میرم به رفتنم توجه کنین" یا "بچها من اومدم به اومدنم توجه کنین" چجوری این کارو میکنه؟ دقیقا اینجوری که وقتی میره بیرون "آهههه، چقد کمرم درد میکنه خیلی نشستم" و وقتی برمیگرده "بچها خیلی گرم نیس اتاق؟" مهم نیست محتوای کلامش چیه در هرصورت باید اعلام کنه که حضور داره. برای جلب توجه و دریافت محبت به هر ریسمونی چنگ میزنه، مثلا برای کمردردش روز اول باسنشو میداد عقب و خودشو خم میکرد سمت جلو و گشاد گشاد راه میرفت و صدای آه کشیدنای متوالیش کل شرکتو پر میکرد. ناز و اداش برای دلتنگیش بابت باشگاه نرفتنش سر به فلک کشیده و دم به دیقه از خاطرات MRI رفتنش صحبت میکنه. روز دوم کمردردش صاف راه میرفت ولی مکالمات ورود و خروجش حول محور همین بود.

یکی از پسرای شرکت بهش علاقه داشت و واکنش خانوم نه چندان لطیف، بعد از اینکه تست کرده بود و نپسندیده بود، پر کردن شرکت و تعریف کردن برای هرکی که سر راهش سبز شد، از جمله من بود. اینکه عمران عاششششقمههه ولی من گفتم نهههه (^_-) هنوزم داره رو حساب همین توهم پسر مردمو حرص میده.

دیروزم سر اینکه کمرش درد میکرد و درخاست کرد بره خونه و رعیسمون با لحن i don care گفته بود خب پاشو برو، کلی گریه کرد و داد میزد ازشششش متنفرمممم، پریود که نمیشیییی بفهمییییی چه دردی دارررهههه و...

Anyway

نفر بعدی ظریف خانوم، شخصیت خفیف و مامانم اینا.

سیسی خانوم نه چندان لطیفه ولی به گرد پاش نمیرسه.

زیاد نذاشتم نزدیکم شه چون از روز اول دو رو بازیاشو دیده بودم و نخاستم خودمو درگیر کنم.

نفر بعدییییییییی [آیکون نفس عمیق تمدد اعصاب]

برات، دختر 27 ساله‌ی از دماغ فیل ریده شده ای که اولین واکنش دفاعیش بعد از مشکل داشتن با کسی، جواب سلام ندادن و ایگنور کردنه. به شدت تلاش میکنه باکلاس و پولدار جلوه کنه و خانوم نه چندان لطیف از استراتژی ایشون پیروی میکنه. سیسی همدیگه ان و همه لباساشونو باهم ست میخرن و همه کارا رو باهم میکنن. ازت بدشون میاد؟ ببین چجوری برات عزیزم عزیزم میکنن ولی پشت سرت با شمشیر دو لبه ی ذوالفقار راه میرن. سطح دغدغه، کاشت مژه، کاشت ناخن، خرید دمپایی 2 میلیونی، خرید بالاترین مدل گوشی (هفته بعدش خانوم نه چندان لطیف رفت مدل بالاترشو خرید چون عقیده داره باید از همه بهتر باشه).

نفر بعدی،

راسو.

بگم یا عیانه؟ با حموم قهرم نباشه هم، بوی عرقش ولش نمیکنه. اما با تراپی قهره، معتقده کسی که پارتنرش براش کافیه، نباید بره تراپی. همین اقا هفته پیش طلاق گرفت، دلیلشم خودش نمیدونه و معتقده رابطشون خیلی خوب بوده. الانم 4 5 روزه با من قهره چون بهش پریدم که از پشت سر بهم دست نزنه و از حرکتش بدم اومده :))

برگردیم به من

واقعا عقده‌ی یک آدم درست حسابی و پُر و عاقل و فروتن به دلم مونده.

از مدیرگروهمون که زمان دانشگاه تحسینش میکردم به اینور دیگه همچین ادمی نیومده تو زندگیم :(

نیرو خدماتیمون میگه چند روزه ازت انرژی منفی میگیرم، حالت خوبه؟

گفتم اتفاقا امروز ارایش کردم که بی‌حال نباشم!! گف من ک ب قیافه ها نگاه نمیکنم، لحن حرف زدنت و سلام کردنت و برخوردتو دیدم این حسو گرفتم :))

اگه حقوقش خوب نبود، اگه انقد اپشن اینجا نداشتم، خیلی وقت پیش ول کرده بودم و با انگشت وسطم باهمشون خدافظی کرده بودم.

اما مجبورم قرصای اعصابمو بخورم و بیام بدون واکنش سرجام بشینم کارامو کنم.

-----

آدم خوبم هستا، 35 نفر اینا فقط تو این طبقه داریم کار میکنیم و دوبرابر همینا طبقه بالا و بقیه جاهایی که باهاشون همکاری میکنیم هستن که ازشون خوشم میاد و حس خوبی میگیرم و رابطه صمیمانه داریم.

ولی من مجبورم روزی 9 ساعت با قوم عجوج مجوج سروکله بزنم