1470
چون حدود 2 - 3 هفته بود ازش سر نزده بودیم، گفتم برای جبران شام درست کنیم بریم خونه مامان بزرگم.
ساعت 5 از سرکار اومدم خونه و ماکارونی پخیدم و شال و کلاه کردیم رفتیم.
میگف خیلی هوس کرده بودم :')
زیاد درست کرده بودم نزدیک دو وعده اضافه اومد .ریختم تو قابلمه گذاشتم تو یخچال.
میگف زنداییم مریضه چند روزه براش غذا نمیفرسته :') دلم ریش شد.
بعد موقع خدافظی با طعنه گفت " خواهر گلت 11 12 ساله مشهده ولی یه بارم کار امشب تو رو نکرده " :)
---------------
موقع برگشتن به خونه غیبت کردنم گل کرده بود با جمله ی "خواهر گلم مصرف کننده س فقط" شروع کردم و رسیدم به اینکه چقد وجهه عممو جلوم خراب کرده بود ،تا اینکه پارسال موقعیت زندگی با عمم جور شد و فهمیدم چقدرررر کل خانوادش فرشته ان و چه گارد الکی ای داشتم نسبت بهشون.
بچه های عمم پارسال میومدن پا به پامون برامون جهاز میخریدن ، درحالی که خواهرم یواشکی پولامونو از مامانم گرفته بود که ماشین بخرن .
پسر عمم خونشو داده ما با نصف قیمت ِ معقول الان بشینیم توش ، درحالی که خواهرم پارسال منو تو ماشینشون راه نداد که یه مسافت 3 ساعته رو بیارنم.
کول میگه گفتن نداره این حرفا، ولی به نظرم خیلیم گفتن داره . صرفن جهت یاداوری اینکه خانواده موجودات مقدسی نیستن و هر عضوی از خانواده ممکنه چقد مزخرف باشه.
---------------
بعد از مدت های دراز رفتیم شهرستان، خونه بابام، از در و دیوار خونه کثافت و چرک میچکه :( مامانم بعد از رفتن ِ بابام بدجور افسرده شده و داداشم هیچ کمکی در جهت حفظ "خونه بودن" خونه نمیکنه . خیلی از کارای دم دستی و ساده ی فنی که تو هرخونه ای هست ، ماه ها همونجوری میمونه. انگار خونه مرد نداره، انگار با بابام مامانمم از دست دادم ..
غم :(