1670
عیدتون مبارک قند عسلاااااا 😁🥰
حالت تهوع و حس خفگی دارم
بوها خیلی زیاد و بد، اشتها خیلی کم به همراه ضعف :(
وقت سونوگرافی گرفتم برای 6 فروردین ببینم قلبش تشکیل شده یا نه.
دخترخاله کول خبر داد که خواهرش دو قلو حاملهس :/
4 تا بچه تو یکسال 👀
دیشب رسید 🥺
رفتم ترمینال دنبالش و برگشتیم خونه، فوری فوتی حاضر شدیم و رفتیم مهمونی آخرسال شرکت.
برام تولد گرفتن 🥹
شب خوبی بود خوشحالم.
امروزم نمیارنش :(
خیلی ناراحتم، دلگیرم، بی حوصله و مغمومم.
توان کار کردن ندارم، خسته و کوفتهم و اندازه 9 ماه pms همزمان باهمم :(
از سر کار برگشتم دیدم همه توت فرنگیام کپک زده :(
بیجنبههای لوس :(
به این دوتا دوستم که امشب میان قراره بگم دارن خاله میشن 😬
داداشمم زنگ زدم بیاد، حالا نمیدونم اینو نگه دارم عید که رفتیم شهرستان با کول بهش بگیم، یا چفت دهنمو شل کنم و همین امشب بهش بگم بیخواب شه :)))
.
.
+ کاش جلو دهنمو بتونم بگیرم 😂 خیلی زودهههه.
+ 4 هفته و 5 روز 🫄
نذاشتن بیاد :(
معلوم نیست کی ولشون کنن.
هفته اخره و اصلا کار کردنم نمیاد. همینجوری تسکام تلنبار شده رو هم.
امروز مهمون دارم و شام امشبو از دیشب گذاشتم آماده شه. کل خونه رو جارو کشیدم و گردگیری کردم و تغییر دکور دادم. شام و ناهار آماده کردم، میوه شستم. کارای اون یکی شرکتو انجام دادم. هرچی وسیله درآورده بودم برگردوندم سرجاشون و عصرم کلی میوه خریدم، همرو شستم گذاشتم خشک بشه.
آخرشب از شدت کمردرد حتا نمیتونستم دراز بکشم :(
امروزم تا برسم خونه باید دشویی رو بشورم، بعدم بیام بساط پذیرایی رو آماده کنم و برنج دم کنم و سالاد درست کنم.
عملا کل خونه تکونی امسالو تو یک شب کردم :/
+ از مهمون داشتن همینو خیلی دوس دارم که خونه تو چشم به هم زدن تمیز میشه :))
یه مکالمه دلنشین و دلچسب داشتیم باهم 🤌🙂↔️
توش کلماتی مثل "حال بچمون خوبه؟" و "حالا بیام درستش میکنیم" و "خودم همه کارا رو میکنم" و "دوستت دارم. خدافظ" بکار برده شد و قلبم پروانهایه 🥹
چند روزه که آدم خوشحالیام 🙂↔️
قرصای اعصابم حذف شدن، موقعیت اجتماعیم اوکی شد، تو طول روز اصلا ناراحت و عصبی نمیشم و هیچ فشار روانیای روم نیست. جیگرگوشم هم چند روز دیگه برمیگرده پیشم❤️
جلو آیینه قر میدم و شبا با آرامش میخوابم.
مچکرمممم قودای قوبمممم 🤌🥹
با شرکت خارجیه صحبت کردم و گفتم نمیتونم از سال جدید بیام :( و گفتم اگه امکان دورکاری بود درخدمتم وگرنه تا وقتی که نیروی حضوری پیدا کنین من کارا رو پیش میبرم.
پریروز اقا رعیسهی شرکت فعلی صدام کرد برم اتاقش. کلی صحبت و نصیحت که نرو، حقوقتو زیاد میکنم، هرچی بخوای هموار میکنم، با کسی مشکل داری بگو حلش کنم و...
یکی دوساعت بعدش خود دکتر (اصل مطلب) اومد طبقه پایین، ینی حتا صدامم نکرد من برم بالا :') خودش اومد گف بیا باهم حرف بزنیم. گف من نمیتونم بذارم تو بری :')
گفتم من دنبال یه کارم که ساعت کاریش کمتر باشه حقوقش بیشتر :))
ازم خواست یه تجدید نظر بکنم تو تصمیمم و منم به جفتشون گفتم بهم وقت بدین با کول مشورت کنم بهتون خبر میدم.
----
امشبم رفتم به اقا رعیسه گفتم میمونم، نمیرم. ولی شرط دارم.
شرطامو گفتم گف خیالت راحت همه رو درست میکنم. حقوقمم نجومی زیاد کرد :')
+ خلاصه اینجا که کار میکنم دیگه قرار نیست بشه اینجا که کار نمیکنم. همینجا کار میکنم.
+ اقا رعیسه رو به اسم "بی" بشناسین.
به مامانم گفتم 😂
گف دیشب خواب دیده که بابام تو یه فضایی مثل مترو یا راه آهن، دست یه دختر بچه کوچولو رو محکم گرفته و مواظبشه. دختره هم موهاش کوتاه مث موهای خودم. لباس تنش ولی لباس بچگیای مامانم بوده.
زنگ زدم تصویری و بعد از احوال پرسی گفتم یه چیزی بگم به هیشکی نمیگی؟ نگران گف بگو چیشده..
جورابی که براش خریدم و اندازه دو بند انگشته رو گرفتم جلو دوربین، چشماش نزدیکو نمیبینه و اینجوری 😑 دقت کرده بود ببینه چی تو دستمه. یهو لامپ بالا سرش روشن شد و قربون صدقم رفت و گریهش گرفت :))
و خواهرم سرشب ازش پرسیده که غنچه حامله نیس؟ مامانم گفته نمیدونم چیزی به من نگفته که.
مردم بو میکشن بخدا :/
باباییش آخر هفته میاد پیشمون و دیگه تنها نیستیم 🥹♥️
امروز رفتم دکتر زنان، گفت 6 فروردین برو سونو، الان زوده. گف اگه قلبش تشکیل شده بود بعدش برو آزمایشایی که برات نوشتمو انجام بده 🙄
تو اپ گهواره نوشته که این هفته قلبش شروع میکنه به تشکیل شدن و الان فقط یه لوله کوچولوعه، هفته دیگه بطن هاش باز میشه و تشکیل میشه.
شروع هفته پنجمم و تا آخر هفته اندازه هسته پرتقال میشه 🥺🍊 نانا
چرا من انقد عیانم آخه :/
4 تا از همکارا فهمیدن، دوس پسراشون بالطبع در جریان قرار میگیرن.
اون دوستم که کلا در جریان همه چی بود از روز اول، قطعا به شوهرش و مامانش گفته.
لیمو هم به شوهرش و مامانش و خالش گفت. دوست لیمو هم اون شب بود، اونم فهمید.
فردا هم قراره برم به شرکت جدیده بگم نمیام پیشتون به این دلیل 🤦 اونجا هم احتمالن همه میفهمن.
بعدش قراره بیام اینجا شرایطمو بهشون بگم و بخوام ساعت کاریمو کمتر کنن، 30 نفر دیگه هم میفهمن.
فقط میمونه مامانم و داداشم که سه ماه دیگه بهشون بگم 😐😂
.
.
دلم نمیخواست انقد زود مردم بفهمن :( فقط میخواستم به نزدیکام بگم و ذوق کنیم.
.
+ 4 هفته کامل شده و وارد هفته پنجم شدیم، دونه خشخاشم این هفته میشه اندازه هسته پرتقال 🫄🥺
ذوق بقیه منو به ذوق میاره :)
جواب آزمایش خونم مثبت شد.
دیروز لیمو اومد اینجا و سوپرایزطور بهش گفتم یه نخود تو دلم دارم. تا اخرشب جیغ جیغ میکرد :))
رفتم پیش روانپزشکم، استرس داشتم و مضطرب بودم و توقع داشتم دعوام کنه و بگه احمقی؟ این چه کاری بود کردی؟ تو مریضی خودت چرا یه نفر دیگرم داری میاری؟
ولی مهربون و کاملا دوستانه گف خیره، من خیلی حس خوبی دارم از این اتفاق و فک میکنم اتفاق خیلی تاثیرگذاری میشه تو روحیهات و واقعا به همچین چیزی نیاز داشتی. گفت از روند رشد کردنت لذت ببرم و سخت نگیرم.
الان تنها چیزی که میخوام اینه که مواظب تو باشم دونه ی نمکم 🥺
نمیتونم کار کنم 🫢
+ قول میدم بعدن این ادامهها رو پابلیک کنم :( فقط الان تا تنور داغه مجبورم بنویسم.
.
.
+(04/02/22) ادامه مطلب :
هنوز هیچی معلوم نیس ولی کم کم دارم آدم شادی میشم 🫄
+ بیبی چک دومم مثبت شد و چن ساعت تا جواب آزمایش خون بیشتر نمونده 🙂↔️
من هنوز موهامو خرگوشی میبندم، ینی چی که بیبی چک مثبت؟ 🚶
آقا رعیسه یهو درو وا کرد گف چه عججججببببب!
قهوهای کرده و استرسی، گفتم چه عجب چی؟؟
گف ما خنده شما رو دیدیم :)))
+ منی که داشتم Friends میدیدم ![]()
یه روز منم خانومِ آقای رئیس میشم، چند روز بعد از اینکه استخدام(!) شدم حقوقمو میگیرم.
+ من 7 خرداد 402 اینجا استخدام شدم و 24 تیر 402 اولین حقوقمو گرفتم ¬_¬
+ امروزم 13 اسفنده ولی هنوز حقوق بهمنو نگرفتیم. یعنی هنوز بازه واریزی حقوق نیست. تازه 15 اسفند شروع میکنن به حساب کتاب، کی بریزن خدا میدونه.
پنیکام بدتر و شدیدتر میشه.
دیشب خونه تنها بودم، مث سگِ کتکخورده ترسیده بودم.
بعدم که تموم شد، ساعت 1 نصف شب، عربده میزدم و گریه میکردم. الانم ک مینویسم و یادم میاد گریم گرفته.
بعدم تا صبح خوابم نبرد از ترس.
:)
زندگی همین بود؟
تیکه انداخت که افتخار میکنم که قرص میخورم.
21 ابان اینو نوشته بودم تو کانالم.
من واسه یه لحظه زندگی کردن چنگ زدم به ریسمون دوا و دارو...
افتخار نیست. ولی بازم هرجور شما صلاح میدونین.
+ 16 روز تا آزادی.
:)
دو سریه، دلگیر که میشم تو pv تلگرامش تایپ میکنم "زود زنگ بزن صداتو بشنوم"
و بلافاصله از پادگان زنگ میزنه :) ❤️🩹
+ بیشتر از قبل دوسش دارم
+ لست سینش شده برا یه ماه پیش 🚶
+ به قول بهنامبانی جات چقد تو خونه خالیه، دلتنگم
😐 از 3 نفر مختلف شنیدم که این آقا رعیسه بهشون گفته "من حقوق غنچه رو سر هررر پروژه زیاد کردم. نمیدونم مشکلش چیه که میخاد بره" 😐
حقوق من از فروردین 1403 هیچ تغییری نکرده 😐
+ بخاطر همین اخلاقته که داره میره، میتونستی دهنتو ببندی 😒
حکیم نگام کرده میگه خیلی لاغر شدی، غذا نمیخوری؟
🥲🥲
خوبه ها.
ولی 🥲🥲
امیدوار بودم شرکت تولدمو قبل رفتنم بگیرن 🥲 ولی تولد یکی از بچه ها 3 روز پیش بوده یادشون رفته.
و همچنین امیدوار بودم مث اون دختر خوشگله که پارسال رفت، مراسم خدافظی و گل و یادگاری و عکس و فیلم و دلم برات تنگ میشه و گریه زاری و این چیزا داشته باشم. حسابدارمون در لفافه گفت که به اعضای بدن مشخص هیچکس نیستی، اون دختر خوشگله حسابش جدا بود، اون برا دکتر عزیز بود.
حس اینکه هیشکی دوسم نداره و براشون مهم نیستم دارم 🥲
روزشمار گذاشتم.
فقط 18 روز دیگه میایم سرکار.
و 54 روز از برگشتن ِ یار ِ جان به آغوش خانوادش.
.
از اونجایی که سخت میگذره، 54 روز رو تقسیم به تیکه های کوچیکتر میکنم. میشه 3 تا 18 روز.
.
25 اسفند اولین 18 روز تموم میشه
13 فروردین 18 روز دوم تموم میشه
31 فروردین 18 روز سوم و من باهم تموم میشیم.
.
باشد تا آسون بگذره.
صبح که ماشینو برداشتم، برف ریز ریز میومد و زمینا خیس بود. گفتم نمیشینهههه.
تا برسم سرکار انقد شدید شد که الان موندم شب چجوری برگردم 🫢
هیچ فقدان و از دست دادنی انقد منو نرنجوند که این 5 روز رنجوند.
+ غصه نخور غنچه فقط 55 روز دیگه مونده [ایکون دماغ بالا کشیدن و اشک پاک کردن]