1623
قهوه نخوردم و تنش ندارم.
+ 24 روز دیگه تا آزادی
از مامانم اصرار که کول زنگ بزنه از چنگیزخان مغول خدافظی کنه، از من انکار که همچین آدمی نمیشناسم.
#شوهرخواهرم.
من که میدونم اینا همش حرفای خواهرمه تو دهن مامانم.
ما دو ساله مشهدیم اینا یه زنگ نزدن ببینن ما دوتا بچه یتیم چیزی لازم نداریم تو شهر غریب؟ کمک نمیخوایم؟ زنده ایم؟
+ چون سنمون کمتره همیشه همه صله رحم و پروستاتا رو ما باید به جا بیاریم 🥴 بیه 👍
خیلی خوشحالم که دارم میرم ازین وامونده جا 😒
مرتیکه بیشعور 😒 تو رو کی ریده که فک کردی حق داری اظهار نظر کنی 😒
آشو خورده به جای اینکه تشکر کنه میگه بره مرد شه 😒
گفتم مرد هست 😒 اگه منظورت از مرد شدن مث خودته میخوام صدسال سیاه نشه 😒
امیدوارم نخود لوبیاهاش گیر کنه سر معدت بمیری 😒
شغال 😒
بعد از پنیک اون شب، به طور مداوم هم استرس دارم، هم قفسه سینم درد میگیره، هم دستام میلرزه :(
+ واقعا از مریض بودن خستم، دلم میخواد شب بخوابم صبح پاشدم شفا گرفته باشم.
آش پشت پاشو، پیش پاش درست کردم فرستادمش سرکار.
یکی از همکاراش شماره زنشو فرستاده که تو این مدتی که کول نیست اگه کاری بود بهشون بگم. عااا 🥺
تو دیتمون با مریم یه کلمهای رو توی صحبتام استفاده کردم که براش جالب بود و نشنیده بود :)))
ما خراسانیا وقتی میخوایم درمورد مکانِ مشخصی صحبت کنیم میگیم مثلا "جای ما" :))))
مث که بقیه استانها میگن "پیش ما" :))
با هسته صحبت میکردم و میگفت برای اونم عجیب بوده وقتی بهش میگفتم.
شما اصطلاحات یا کلماتی هست که توی لهجتون داشته باشین و بقیه جاها مرسوم نباشه؟
امروز یکی از همکارا رو ترغیب کردم بره تراپی
حیح 😁
بهش توضیح دادم استرس بی دلیلی که داره بخاطر سرزنشهای شدید و دعواها و قضاوتاییه که تو بچگی بعد از خطاهایی که ازش سر زده، خانواده باهاش داشتن هست و الان باعث میشه بابت هر تصمیمی که میخواد بگیره پیشاپیش تا مرز سکته استرس بکشه.
برام جالبه، روش تربیتی باباهامون متفاوت بوده، اون با کتک و فحش و ناسزا بزرگ شده. من با قضاوت و بی محلی و سکوتِ گوش خراش. ولی تروماهای یکسانی داریم.
تنها کسی که توی این شرکت میتونم به نیکی ازش یاد کنم همین ایشونه.
+ نزدیک 4 ماهه قرصامو شروع کردم، نمیدونم بدنم مقاوم شده یا واقعا قرصا بیبخارن. مثل سری قبل بیخیال و آسوده نشدم. تو اپیدمی شفای 1 یه سرخوشی عجیب غریبی داشتم و میتونستم از چیزای کوچیک لذت ببرم و کارایی که الان نمیتونم شروع کنمو انجام میدادم. تو دمای 0 درجه پیاده روی میکردم و کلی چیز جدید یاد گرفتم.
الان بعد از 4 ماه، بعد از اضافه کردن ویتامینا، تازه حس میکنم رو به بهبودم.
+ حین توضیح دادن فرق روانکاوی و cbt، حکیم طبق معمول غش کرد. امروز خودمو درگیر نکردم و سپردمش دست بقیه بچهها (هربار پنیک میکنه فشار زیادی به من میاره، هم روانی هم جسمانی)
امروز در حق خودم یه کاری کردم..
گشنمه، در واقع ضعف کردم.
چون که داشتم جراحی زنده رو فیلمبرداری میکردم و کلی خون و خونریزی دیدم و پررو پررو وایساده بودم نگاه میکردم.
جراحی تموم شد، منم تموم شدم. کمرم داره میشکنه :')
کلی نسکافه این پشته، این خانوم خوشگله تعارف نمیکنه برم بردارم برا خودم :') چشای غدیر سبز شد :')
+ غدیر پسر فرضیمه، اسمشو شما انتخاب کردین.
+ سگ امروز میره سرکار؟
- هاپ هاپ 🐶
پ. ن: حداقل تو مسیر خوش گذشت. کول ُ برداشتم با خودم آوردم، خودمونو جای دوتا دندونپزشک جا زدیم اومدیم تو :))
+ دکترا کارت شناساییشونو داده بودن براشون حضور بزنیم.
هفته پیش یه سوال از حکیم پرسیدم بعد جوابشو خودم فهمیدم و اعلام کردم.
بهم گف "بعضی وقتا مغزتو درمیاری میذاری تو یخچال"
چت جیپیتی میگه بهش بگو "حداقل من یه مغز دارم که جاشو تغییر بدم، تو چی؟" 😂😭 خیلی دیره
حالا چی میشه آش پشت پاشو قبل رفتنش درست کنم؟
گوجه حین این که نصیحتم میکرد "بچه بیار، بچه خوبه"
برگشت گف تو پسر بیار، باهم بزرگ شن، عاشق هم شن و..
+ ولی من دختر میخواستم 🥲 قبول نیست،من بازی نیستم.
من اگه عروسی میگرفتم، این رسم رقص با پدر و مادر و آهنگ مخصوصشو به جا نمیاوردم.
+ عکس و فیلمای عروسی دختردایی مامانمو دیدم، دلم خواست :')
+ پارسال میخواستیم باغ بگیریم، دوستانه، یه مجلس کوچیک و این حرفا. حتا رفتم لباس عروسم پرو کردم. ولی نشد :(
درد و نفرین
ولی حقیقت اینه که هیچکدوم از اتفاقای گذشته، انتخاب تو نبوده. تو یه بچه بودی که فقط تلاش میکرد زنده بمونه، دوست داشته بشه و تایید بگیره. این مسئولیت اونا بوده که فضای سالمتری برات بسازن.
حس کردم این استرسی که دارم تحمل میکنم خیلی دیگه زیادیه.
کلی راهکار دراوردم براش و تکنیک کنترل استرس و این حرفا. داشتم انجام میدادم که یکی از همکارا غش کرد :|
بعد من گفتم غنچه تو به اندازه کافی زیر فشار هستی، این یه بارو خودتو بکش کنار بذار بقیه حلش کنن.
و بقیه فقط منو صدا میکنن. "غنچه بیا دم در ببریمش بالا" "غنچه بیا کمک کن میخواد بره دشویی"
تو شرایط متفاوتی میتونستم باهاش همدلی کنم، ولی از ظهر درگیر تایپ کردن و پیام دادن بود، یکم بعدش زد زیر گریه، بعد از کشوی میزش یه بسته قرص درآورد داشت همرو میخورد، رفتم از دستش گرفتم. پاشد از ساختمون رفت بیرون. دفعه اولش که نیست، میدونه هربار تنش داره غش میکنه.
منم دنبالش نرفتم. یکی دیگه از همکارا رفت. ولی بازم منو دخیل کردن.
میموند سرجاش، میموندم کنارش. صحبت میکرد، گوش میکردم. گریه میکرد، بغلش میکردم.
اما جمع کردنش از وسط خیابون، نه در توان فیزیکمه نه روانم. خودش میدونس قراره غش کنه. نباید میرفت.
منم نشستم پای سیستمم، نمیتونم کار کنم، درمورد مشکلاتم مطالعه میکنم و به زور دارم کنترل میکنم استرسمو.
+ مامانم اومده اینجا و دوستام و فامیلا یکی یکی پیشنهاد اینو میده که یا اونا بیان شبا بمونن یا من برم خونشون. دلم هیشکیو نمیخواد. میخوام ساکت و تنها باشم.
+ میگه وقتی زمان زیادی استرس رو تجربه کنی، بدنت شرطی میشه که همیشه توی فاز آمادهباش بمونه. و ذهن هنوز فکر میکنه توی همون موقعیته و فاز دفاعی داره.
پس وقتی یکی برای دلایل کوچیک استرس داره، بهش نگین "سر چیزای الکی استرسی نشو" اون خودشم میدونه دلیلش شاید کافی نباشه ولی پس زمینه ذهنش نمیتونه هضم کنه "چیزی نشده که".
اگه مود خوبی ندارین نخونین.
چقد وحشتناک بووووود (بالاخره جوابمو داد)
تا صفحه چتش لود شه از استرس بَمُردَم.
با احتساب این، بهمن پنجاه و یکی پست گذاشتم و هنوز مونده :)
پرحرف شدم.
یه نفر افتخار داد بالاخره بیاد بغل مامانش بخوابه و خرسندم ^^
زنش میگفت خونده و بهش زمان بدم فکر کنه.
بعدم به شوخی، به دختر خوشگله گف آگهی استخدامی بذار زودتر.
بعد از یه پنیک و فروپاشی روانی و هق هق وسط شرکت، فهمیدم هنوز پیاممو نخونده.
ساعت 2 شد.
تازه زیر گازو خاموش کردیم. اولین باره تا این موقع شب بخاطر ناهار فردا بیداریم.
چن وقت پیش هم ساعت 6 صبح پاشدم ظرفا رو شستم و ناهار اون روزو درست کردم. تجربه جدید و جالبی بود. ولی تکرار نمیشه چون من بندهی خوابم :))
احساس بی کس و کاری میکنم.
مامانمو خیلی دوست دارم و براش احترام قائلم. ولی اون شب که تراپیستم پرسید رابطت باهاش چطوره؟ هرچی فک کردم فقط تونستم بگم "مامانمه" :/
الان که انقد فشار رومه و ترسیدم، ماهکم حس اینو داره که تو جای شلوغ دست مامانشو ول کرده و الان گم شده، هرچی دور خودش میگرده، چهره آشنایی نمیبینه. ترسیده و مغموم همه جا رو میگرده و آخرم کسی نمیاد دنبالش.
ماهکم دیگه مامان و بابا نداره و الان دیگه حتا نمیتونه برای این حس تنهاییش گریه کنه :(
درخصوص PMS هام که در جریانین چه حالی میشم.
از قضا پست قبل مربوط به همین دورانه.
امروز دیگه نیستم، با دل درد و کمردرد و کیسه آبگرم و چایی نبات نشستم رو صندلیم سرکارم و کار نمیکنم.
پیام "دیگه نمیام" هم تنظیم کردم تو تلگرام امشب ارسال شه خودش ( Thanks to Pavel )
ولی بازم دستام میلرزه
ایموجی ای که حالمو توصیف کنه نداریم.
تو شکمم انگار دارن کشک میسابن :(
استرس و اضطراب غیرقابل توصیف و خارج از درک همه، به معنای واقعی کلمه از پا درم میاره. نمیتونم سرپا باشم زانوهام سست میشه، کل حسام جمع میشه تو گلوم و حالت تهوع و معده درد میگیرم.
متن پیام "دیگه نمیام" و نوشتم. کپی کردم، تو صفحه چتش پیست کردم ؛ اما موقع فشار دادن دکمه ارسال انگار 20 نفر از پشت دستامو گرفتن و محکم میکشن :(
با جملههای "مگه چی میخواد بشه"، "کار خلاف شرع ک نمیکنی"، "انقد سخت نگیر بفرس بره"، "گوه خورده چیزی بگه، بهش پیام بده" و امثالهم آروم نمیگیرم. دو روزه دارم میشنوم و حالم بده.