1606
حس کردم این استرسی که دارم تحمل میکنم خیلی دیگه زیادیه.
کلی راهکار دراوردم براش و تکنیک کنترل استرس و این حرفا. داشتم انجام میدادم که یکی از همکارا غش کرد :|
بعد من گفتم غنچه تو به اندازه کافی زیر فشار هستی، این یه بارو خودتو بکش کنار بذار بقیه حلش کنن.
و بقیه فقط منو صدا میکنن. "غنچه بیا دم در ببریمش بالا" "غنچه بیا کمک کن میخواد بره دشویی"
تو شرایط متفاوتی میتونستم باهاش همدلی کنم، ولی از ظهر درگیر تایپ کردن و پیام دادن بود، یکم بعدش زد زیر گریه، بعد از کشوی میزش یه بسته قرص درآورد داشت همرو میخورد، رفتم از دستش گرفتم. پاشد از ساختمون رفت بیرون. دفعه اولش که نیست، میدونه هربار تنش داره غش میکنه.
منم دنبالش نرفتم. یکی دیگه از همکارا رفت. ولی بازم منو دخیل کردن.
میموند سرجاش، میموندم کنارش. صحبت میکرد، گوش میکردم. گریه میکرد، بغلش میکردم.
اما جمع کردنش از وسط خیابون، نه در توان فیزیکمه نه روانم. خودش میدونس قراره غش کنه. نباید میرفت.
منم نشستم پای سیستمم، نمیتونم کار کنم، درمورد مشکلاتم مطالعه میکنم و به زور دارم کنترل میکنم استرسمو.
+ مامانم اومده اینجا و دوستام و فامیلا یکی یکی پیشنهاد اینو میده که یا اونا بیان شبا بمونن یا من برم خونشون. دلم هیشکیو نمیخواد. میخوام ساکت و تنها باشم.
+ میگه وقتی زمان زیادی استرس رو تجربه کنی، بدنت شرطی میشه که همیشه توی فاز آمادهباش بمونه. و ذهن هنوز فکر میکنه توی همون موقعیته و فاز دفاعی داره.
پس وقتی یکی برای دلایل کوچیک استرس داره، بهش نگین "سر چیزای الکی استرسی نشو" اون خودشم میدونه دلیلش شاید کافی نباشه ولی پس زمینه ذهنش نمیتونه هضم کنه "چیزی نشده که".