1605
بعد از یک ساعت و نیم آنلاین شدم دیدم پیام داده، استرسی شدم.
تلاش کردم پی ویشو باز کنم، لود نمیشد، استرسی شدم.
بالاخره باز شد و خوندم و خیلی اوکی و مهربون جواب داده بود و قبول کرده بود که نیام.
گوشیو خاموش کردم، نفسی از سر راحتی کشیدم و پاشدم برم ناهار فردا رو اماده کنم، پاهام شل شد، تپش قلب گرفتم و گردنمو نمیتونستم نگه دارم. نشستم رو زمین نفس نفس میزدم، صدادار و شمرده شمرده. قفسه سینمو ماساژ میدادم راه نفسم باز شه یا قلبم آروم بگیره. دستام میلرزید. قرصامو خوردم و کول یه تیکه یخ داد بهم، گرفتم تو دستم. سعی کردم نفسامو کنترل کنم و از دماغ نفس بکشم.
بعد از 10 دقیقه پاشدم، کول دستمو گرف نشوند رو مبل.
صداهای تو سرم شروع کردن به تیغ کشیدن رو روحم.
"کاش مرده بودی" "کاش انقد استرسی نبودی" "زودتر بمیر تموم شه همه این حسا" و...
دستامو گذاشتم رو چشمام و از ته دلم هق زدم و زاری کردم.
--------
+ غنچه اگه یه روز برگشتی و دلت برای این روزا تنگ شد، فقط میخوام یادت بیاد حال بدت از کار کردن اینجا شروع شد.
+ امیدوارم با رفتن از اینجا هم تموم شه.