امروز یکی از همکارا رو ترغیب کردم بره تراپی

حیح 😁

بهش توضیح دادم استرس بی دلیلی که داره بخاطر سرزنش‌های شدید و دعواها و قضاوتاییه که تو بچگی بعد از خطاهایی که ازش سر زده، خانواده باهاش داشتن هست و الان باعث میشه بابت هر تصمیمی که میخواد بگیره پیشاپیش تا مرز سکته استرس بکشه.

برام جالبه، روش تربیتی باباهامون متفاوت بوده، اون با کتک و فحش و ناسزا بزرگ شده. من با قضاوت و بی محلی و سکوتِ گوش خراش. ولی تروماهای یکسانی داریم.

تنها کسی که توی این شرکت میتونم به نیکی ازش یاد کنم همین ایشونه.

+ نزدیک 4 ماهه قرصامو شروع کردم، نمیدونم بدنم مقاوم شده یا واقعا قرصا بی‌بخارن. مثل سری قبل بیخیال و آسوده نشدم. تو اپیدمی شفای 1 یه سرخوشی عجیب غریبی داشتم و میتونستم از چیزای کوچیک لذت ببرم و کارایی که الان نمیتونم شروع کنمو انجام میدادم. تو دمای 0 درجه پیاده روی میکردم و کلی چیز جدید یاد گرفتم.

الان بعد از 4 ماه، بعد از اضافه کردن ویتامینا، تازه حس میکنم رو به بهبودم.

+ حین توضیح دادن فرق روانکاوی و cbt، حکیم طبق معمول غش کرد. امروز خودمو درگیر نکردم و سپردمش دست بقیه بچه‌ها (هربار پنیک میکنه فشار زیادی به من میاره، هم روانی هم جسمانی)

امروز در حق خودم یه کاری کردم..