احساس بی کس و کاری می‌کنم.

مامانمو خیلی دوست دارم و براش احترام قائلم. ولی اون شب که تراپیستم پرسید رابطت باهاش چطوره؟ هرچی فک کردم فقط تونستم بگم "مامانمه" :/

الان که انقد فشار رومه و ترسیدم، ماهکم حس اینو داره که تو جای شلوغ دست مامانشو ول کرده و الان گم شده، هرچی دور خودش میگرده، چهره آشنایی نمیبینه. ترسیده و مغموم همه جا رو میگرده و آخرم کسی نمیاد دنبالش.

ماهکم دیگه مامان و بابا نداره و الان دیگه حتا نمیتونه برای این حس تنهاییش گریه کنه :(