1364

خونه رو دیدیم، محلش خوبه قشنگه

خود خونه هم خوبه اما قدیمیه، یه دستی به سر و شکلش بکشی بهترم میشه.

هسته میگه تو هرجا بری اونجا رو بهشتش میکنی :))

قضیه اینه که، خانواده عمم دیگه واقعن برامون سنگ تموم گذاشتن.. 🥹

خونه برای پسرعممه، دیده بودن دارم تو دیوار، آگهی خونه ها رو نگاه میکنم، چن هفته بعدش اومدن گفتن این خونه رم نگاه کنین اگه دوست داشتین بعد از اینکه تخلیه شد برین سر خونه زندگیتون 🥹

1363

براش توی اینستا چندتا پست فرستاده بودم با محتوای چیزایی که دوس دارم هدیه بگیرم D:

اومده تشکر می‌کنه..

+ خیلی از رفتارامون نتیجه روابطمون با آدمای سمیِ گذشتمونه. گاهن انقد که انتظارم پایینه، وقتی یه حرکتی میزنن که نرماله اما رایج نیست، برگام از خودم میریزه که ینی من واقن باید برا همچین چیزی ذوق کنم؟

+ قال کول علیهم السلام 🖐️: از رابطمون مث گلامون مراقبت کنیم، مهربون تر باشیم که این شامل "گذشت" هم میشه.

از قرار معلوم تو دوماه گذشته درحال انتقام گرفتن بودم فقط :))) اینم از تاثیرات سم‌هایی هس که به خورد وجودم رفته، دوس دارم اونایی که اذیتم کردن همون حسی رو تجربه کنن که من از دستشون کشیدم و خودم این امرو تسریع میکنم.

+ راستی خونه پیدا شده برامون :') مستجرش تیر ماه تخلیه میکنه. احتمالا تا مرداد میریم سر خونه زندگیمون 😬💜

این خونم قضیه داره، بعدا پیوست میکنم به پست معرفی عمم :')

1362

به بنده خدایی که گف خونه به متاهل اجاره نمیدم، گفتم به درک

بعدم زدم زیر گریه.

بعد کلی عمه خانوم باهام صحبت کرد و دلداری داد، بهش رقیق شدم و صدای ذهنم گف چقد برات مادری میکنه..

بعد یهو دلم برا مامانم تنگ شد و دوباره زدم زیر گریه :(

عی ننگ به نیرنگ هرچی هورمونه 🚶‍♀️

5 ماهه دارم تو خونش زندگی می‌کنم، گفتم بیام معرفیش کنم شماهم بشناسینش :)

این خانوم تنها عمه‌ی بنده هستن و البته ناتنی. اما اصلا حس نمیشه. برعکس همه که با فامیلای مادریشون بیشتر حال میکنن، من با فامیلای سمت بابام خیلی اوکی‌ترم.

مذهبیه، خیلیم مذهبیه. حتی یه سری چالش‌ها هم سر همین اختلاف عقایدمون داشتیم که جفتمون دایورت کردیم فعلا 🗿

برخلاف این که 70 سالشه، به شدت آدم فهمیده و بادرک و شعوریه. درحدی بگم که من با عمم بیشتر توافق نظر دارم تا خواهر خودم :))

دستپختش هم که نگم 🤤 از وقتی اومدم اینجا 6 کیلو اومده رو وزنم و قیافه گرفتم :)) توی رودربایستی مجبور شدم بورانی اسفناج بخورم و بعد از 24 سال فهمیدم چه خوشمزس ^^

میدونه که گوشت دوست ندارم و نمیخورم، گوشت چرخ کرده ها رو همونطوری یخ زده رنده میکنه که اصلا زیر زبون نیاد 🥺

به مناسبت ارتقا یافتنمون، خاله‌ی مامانم یه مقدار پول خیلی گنده‌ای رو هدیه دادن بهمون، این پول امانت دست مامانم بود. از مامانم اصرااااار که برو بخر تا گرون نشده. ماهم از کارا و برنامه هامون زدیم، 4 ساعت راه تحمل کردیم که برسیم به بازار، زنگ زدم به خواهرم که فلان وسیله رو دیدم خوشم اومده چیا لازمه بردارم؟ بعد از 4 فاکینگ ساعت مشاوره و صحبت گفت پولات دست منه، ماشین خریده شوهرم، اخر هفته وام میگیریم بهت برمیگردونیم 😐

عمه خانوم که خبردار شد همون مقدار پولو قرض داد گفت تو برو خریدتو بکن من لازمش ندارم.( اسفند بود و میدونستیم وامی قرار نیس داده بشه)

ماهم رفتیم خریدا رو کردیم و به هیچکسم نگفتیم که خرید کردیم :)

خواهرم پولا رو توی دلار 45 تومنی گرفت و توی دلار 55 تومنی برگردوند 😃 ماهم هیچ، نگاه.

توی همون اوضاعم کلی وسیله بهم به عنوان کادو داد و هوامو داشت. خلاصه که حمایت کردناشم مث خودش تپله🤌😬

ولی به معنی واقعی کلمه داره برام مادری می‌کنه :)

1361

من خیلی از کار ِ خونه بدم میاد :(

از انجام دادنش نه ها! از اینکه نسبت داده بشه بهم.

یه شب افطاری خونه مادربزرگِ ناتنی کول دعوت بودیم، گوجه از در وارد شد رفت تو اشپزخونه شروع کرد سفره چیدن و ظرف شستن. اگه کل دعوتی دو ساعت بوده باشه، این بشر یکساعت و نیمشو داشت پذیرایی و جمع و جور می‌کرد! منم به عنوان مهمان نشستم رو مبل تمام مدتو.

بابای کولم یکساعت بعد اومد براش افطارشو اوردن ،گوجه همچنان داشت ظرف میشست ،باباش وقتی خورد، برگشت سمت من گف بیا اینا رو جمع کن :|

از یه طرف وقتی بحث تامین زندگی میشه من همه بارشو رو دوش خودم حس میکنم :|

کول دغدغه درس و پایان نامه و کار و سربازی و همه چیو باهم داره، اونو دلداری میدم که بچسب به درست به فکر چیز دیگه ای نباش، از اینور همش خودخوری میکنم که چجوری پول کرایه خونه و خرید وسایل ُ دربیارم و زندگیو به تنهایی بچرخونم -_-

اون روز خواهرش میگف تو چرا هیچوقت کار نمیکنی؟ در صورتی که بیشترین کارو تو خونه اونا میکنم ،فقط کولم میاد وامیسته باهم انجام میدیم، بچه فک میکنه چون مرد داره کار خونه رو انجام میده، من ادم نامناسبی ام :)

من حاضرم دو شیفت بیرون کار کنم و خرجی دربیارم ولی با ظرف شستن و پختن و تمیزکاری، تعریف نشم.

ینی معتقدم اگه من دارم میرم بیرون کار میکنم و پول درمیارم، تو هم به همون نسبت تو خونه باید کار کنی. میگه من خیلی کمکت میکنم، میگم کمک کردنی نیست، زندگی خودته برا خودت انجام میدی.

تا الانم همینطوری پیش رفته خوشبختانه، فقط نگرانیم اینه برا خانوادش و بقیه سوتفاهم پیش بیاد :))

چقددددددر ازدواج سفید قشنگه... :))

# ادامه نوشته

1360

تو کل تاریخ 11 ساله‌ی وبلاگ نویسیم، غنچه طولانی‌ترین صفحه مجازی‌ایه که پاش موندم :))

بچم 4 سال و یکماهشه 🌷🕸️

1359

😪

خودمو این 16 روز پاره کردم بیام یدونه پست بذارم و برم، آخرشم بسته همراه‌اول خریدم تا بلاگفا بالا اومد ¬_¬

چندبار اومدم بگم نههه گوجه اونقدام که تو برخورد اولش نشون داد، آدم بیخودی نیس و.. هی پا میخوردیم :|

خیلیییی متفاوتیم و هیچجوره باهم بُر نمیخوریم. توی اتاق اگه یکساعت تنهامون بذارن، ما یکساعت کاملو سکوت میکنیم :|

برعکس ِ اون ، کول یه دخترخاله داره حتی از گوجه هم کوچیکتره، توی برخورد سوممون انقد باهم جور شده بودیم و مسخره بازی درمیاوردیم که فرفری و کول پوکر نگامون میکردن. یه جوری بودیم که اگه پلیس نگهمون میداشت میگف اینا چت و مستن، حق داش ولی نبودیم :))

شب سوم عید با دخترخاله‌ی مذکور و فرفری و کول پاشدیم شبونه رفتیم مشهد شهربازی ، انقد سرخوش و شنگول منگول بودیم که آخرشب با لیوان یکبار مصرف سلفی میگرفتیم و پاره شده بودیم از خنده 😐 :))

روز اولم شهرستان بودیم پیش خانواده من، گوجه اینا زنگ زدن که پاشین جم کنین بریم مسافرت، ماهم چمدون بستیم و همه چیمونو جا گذاشتیم و حتی ماشین گیر نمیومد، زنگ زدیم بچه مردم اومد ما رو رسوند شهر دیگه. شبش گفتن ما خودمون میریم شما رو نمیتونیم ببریم :|||| بزنم املت شه 🍅

تولدمو فقط 3 نفر تبریک گفتن و همه فراموش کردن، حتی بچهای شرکت که یادشون بود جشن بگیرن :))) خانواده هم سوپرایزطور برام کیک خریدن، و تا اومدم قاچش کنم عکس بابای مرحوممو که از قضا تولد ایشونم بود دادن دستم گفتن اینم تو عکسا باشه، بعد استوریاشون با این دوتا اموجی بود "تولدتون مبارک 😔🖤"

امیدوارم سال دیگه همون 3 نفر و خانواده هم فراموش کنن :/

توی دید و بازدیدای عید هم هزارتا پتو کادو گرفتیم :))) نکنین خدایی پولشو بدین به "ارتقا یافته ها" خوشحال تر میشن 🥺

روزا و شبا هم میرفتیم خیابون خلوتا، کول بهم موتورسواری یاد میداد :)) من خودم از نگاهای مردم شرم می‌کردم، قشنگیش برام فقط اصرار کول بود که بیا بشین یاد بگیری 🗿

سیزده به در هم دوباره از سمت گوجشون اینا پا خوردیم و "باستن لَقِتون" گویان با خاندان مادری کول روونه بیابون شدیم و قله های شهرشونو فتح کردیم و یه مورد پرت شدگی از دامنه کوهو داشتیم که ضررش فقط به کفشم رسید 🗿

فرداشم سرخوشانه اومدیم مشهد دیدیم همه جا بستس دهن ماه رمضون هیچکار نتونستیم بکنیم :/ ناچارا بلیط سینما گرفتیم و فیلم فسیلُ دیدیم.

شب قبلش با اصرار فراوان من بلیط قطار خریدیم برای کول و وسایلامونو جم کردیم و صبح زود بدون خدافظی از بقیه و بیخبر، از خونه زدیم بیرون.

دیروز بچمو فرستادم بره دانشگاه سر پایان نامش 🥺

امروزم سرکار اینترنت قط شده بود ساعت 11 ولمون کردن گفتن برین خونه‌هاتون :| تا 1 گوشه خیابون تو ایستگاه اتوبوس نشستم چون حوصله خونه رفتنو نداشتم :')

همین دیگه، سال نوتونم مبارک و این حرفا 💜