دیروز تو اوج خستگی کار خواهرم زنگ زد که مامان‌بزرگ رو دراز کشیده وسط خونه، درحالی که نفس کشیدنش انگشت شمار بوده پیدا کردن و

ما ساعت 4 بعد از کار، نهار نخورده رفتیم خونه لباس عوض کردیم و راهی خونه مامان‌بزرگم شدیم، از خونه ما تا اونجا با مترو حدود دو ساعت طول کشید و تا ما برسیم، برده بودنش دکتر و بیمارستان.

ولی موندیم که مامان تنها نباشه.

شب از شدت خستگی کول خوابید و من تا ساعتای یک منتظر خبر بودم. تشخيص دکترا تا جایی که خبر دادن، عفونت خون بود و من باوجود اینکه مهر خاصی نسبت بهش ندارم، اما تمام مدتی که خونه توی سکوت و تاریکی بود اشک ریختم و از استرس لرزیدم.

یاداور تیر پارسال شد برام که تشخیص داده بودن باباهم عفونت خون داره و کلیه هاش از کار افتادن و بخاطر اینکه پلاکت خونش توی رنج نرمال نیست و سطح هوشیاریش خیلی پایینه، نمیتونن عملش کنن چون امکان داره نتونن دوباره بهوشش بیارن. و درنهایت هم که نتونست بجنگه و ولمون کرد رفت :)

اینا رو تعریف کردم برسم به اینجا :)))

نصف شب که کلی احساسات مختلف بهم هجوم آورده بود، کولو بیدارش کردم بغلم کنه، بعد لپشو بوس کردم و در جواب پیشونیمو بوسید و پیشونیشو چسبوند به سرم و خوابید :)

صبح براش تعریف می‌کردم، یادش نمیومد همچین کارایی کرده باشه! این صحنه ها چندددد برابر شیرین شد برام *_*

پ. ن: اگه سر راه، توی خوندن متن احساسات ناراحت کننده دریافت کردین و آخرش گیج شدین که چه حسی داشته باشین کاملن حق دارین :))