1408
حالا هی من بگم شما باور نکنین،
ولی خدا خیلی منو دوس داره :)
دیشب ناله میکردم که پس چرا پسرعمم خبر نمیده پولو براش بریزیم و 15 بریم خونمون؟ کول میگف اول باید مستاجره پاشه بعد پسرعمه بره خونه رو چک کنه و به توافق برسن بعد پولشو میده، تازه معلوم نیس یارو خونه پیدا بکنه یا نکنه! جدا از اون سقف حموم دشویی و اتاقش یه بنایی جزئی داره و اول باید اونو درست کنه، ناامید و محزون همه چشم به راهیم برای 15 تیر خوابید :(
امروز ظهرم سرکار با همین دختره دوباره یه تنش دیگه داشتم و حتا موقع حرف زدن باهاش بغضم گرف و صدام میلرزید، موقع برگشتن به خونه انقد بیحوصله و بیانرژی بودم که جون نداشتم برای کول تعریف کنم چی شده.
همینطوری نشسته بودم گوشه اتاق و سرمو انداخته بودم پایین و باخودم میگفتم کاش حداقل امروز زنگ بزنن خونه اوکی شده.
نیم ساعت بعد بگین چیشد؟ :)
+ [ سه شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۲ ] [ 18:56 ] [ ]
|