تو دنیای واقعی خیلی احساس خشم دارم نسبت به بابام و همیشه مورد عنایت قرارش دادم، تو تمام مکالمه هام این خشم و عصبانیت موج میزنه درموردش.

اما عمیقن دیشب دلتنگش بودم.

هیچوقت محبتشو اونجوری که احتیاج داشتم دریافت نکردم، ولی دیشب ترجیح میدادم بین حس بد طرد شدن و تنهایی و بی کس و کاری و عذابِ یک رابطه دوستی تموم شده که خیلی ارزش داشته برام،

اون حس بی توجهی و بی اهمیت بودنی که بابام بهم القا میکردو تجربه کنم.

و اینکه دیشبم سالگرد ازدواجشون بود و تنها مناسبتی بود که هرسال تو خونمون جشنش میگرفتیم و سه ساله که سوت و کوریم و از مامانم دورم.

دلم میخواست دیشب همه جا باشم به جز خونه.

.

.

قرصام خیلی کم کاری کردن در حقم این ماه، تازه دزشونو برده بود بالا و باید بیشتر آرومم میکردن..

+ هفته دیگه اولین حقوقم از شغل جدید رو میگیرم :)

+ دلم میخواد همه دکور خونه رو بریزم بیرون و از نو بچینمش