1540 - you're free to not reading this post
ماهک عزیزم،
حس میکنم مدت زیادیه که تو رو گم کردم. نه اینکه یهو رفته باشی یا من بخوام فراموشت کنم. اما انگار زندگی آرومآروم دستتو از دستم کشید. هر روز یه ذره، هر شب یه قدم دورتر.
این روزها که بهت فکر میکنم، انگار دارم دنبال یه چیزی میگردم که دیگه نیست.
یه دختر بچهی ساده و شاد، که همیشه گوشهی ذهنم بود، ولی حالا جاش خالیه. تو بودی که بهم یاد میدادی چطور از چیزای کوچیک لذت ببرم. تو بودی که وقتی دنیا سخت میشد، یه جورایی آرومم میکردی.
نمیدونم چی شد که اینقدر از هم فاصله گرفتیم. شاید زندگی زیادی جدی شد. شاید من زیادی خسته شدم، یا اونقدر مشغول دویدن شدم که یادم رفت تو کجای این مسیر جا موندی. باید ازت معذرت بخوام. معذرت به خاطر اینکه گذاشتم این سختیها منو از تو دور کنه.
تو، ماهک، اون تکهی شاد و معصوم من بودی که بهم یاد میداد زندگی فقط کار و غصه نیست.
نمیخواستم قلب کوچیک و مهربونت این درد و خستگی رو حس کنه. زندگی همینه و من از همین بودنِ زندگی بدم میاد. نمیخوام وانمود کنم که اینو نمیفهمم. حس میکنم خستهتر و سنگینتر شدم، و شاید دیگه حتی بلد نباشم رو جدولای خیابون راه برم، بخندم یا حتی با خودم وقت بگذرونم. ولی باید بهت بگم، این فاصله برای من خیلی گرون تموم شده.
نمیدونم چطور دوباره پیدات کنم، یا چطور این فاصله رو پر کنم.
دلم برات تنگ شده
هر روز که میگذره، بیشتر احساس میکنم که چقدر بهت نیاز دارم. چقدر دلم میخواد دوباره کنارم باشی و بهم یادآوری کنی که زندگی فقط کار و غصه و دویدن نیست. دلم میخواد بیای و مجبورم کنی مسیرای کوتاه رو بدوم حتی اگه بقیه نگاهم کنن و قضاوتم کنن. لباسای صورتی بپوشم و موهامو خرگوشی ببندم و بخندم به خودم تو آینه. نقاشی بکشم و مسیرمو رنگی کنم .
دلم میخواد دوباره با خودم خوشحال باشم. دلم میخواد مثل قدیما، وقتی تو کنارم بودی، از خودم راضی باشم و از لحظههای کوچیک لذت ببرم.
منم یه روز دختر کوچولوی دونفر بودم . ازت معذرت میخوام که دستتو رها کردم. معذرت میخوام که بهت آسیب زدم . حرفابی که به من گفته نشد ...
فقط بدون که هنوز بهت فکر میکنم. هنوز جایی تو قلبم برای تو نگه داشتم. اگه تو روزمرگیهام کمرنگ شدی، مقصرش تو نیستی ، من نتونستم ...