1389
احساس غربت و بیقراری در ناحیه میکنم،
جدیدن در مقابل خیلی چیزا انقد بیحوصله و بیرمقم که حتا نمیتونم تعریف کنم کی ناراحتم کرده و چکار کرده که ناراحت شدم، فقط یه مدت میرم تو لاک خودم تا آتیشم بخوابه و برگردم به زندگی نرمالم.
دیشب یکی از دوستام میگف "ناموسن چیزی میزنی که همه چی به یه ورته؟ الکلی تریاکی چیزی، بگو منم بزنم" 😂
این روزای آخر لانگ دیستنس به شدت سخت و دیر میگذره :(
پول رهن خونه رو باید نقد کنیم و هنوز جور نشده، وسایل لازم و ضروری رو هنوز نداریم، وام ازدواج بهمون ندادن :(
ازدواج نکنین بچها اینا تبلیغاتشون الکیه :(
تو سایت نوشته هرنفر یه ضامن، اما بانک از ما 6 تا کارمند استخدام رسمی خواست که مستعمره بگیر نباشه، دم مرگم نباشه، با چک ، بعد از کلی چونه زدن و پارتی بازی راضی شدن به 4 نفر، کلی به این و اون رو زدیم و ضامن جور کردیم، حالا ضامنای منو رد کردن :(
اگهم خواستین وام ازدواج بگیرین از بانک صادرات نگیرین.
خلاصه که اره.
خونه سقفش نم زده بود و پسرعمم گفته اونو درستش میکنم ولی بقیه کارا رو پول ندارم من. مستجر قبلی هم هر دیوارو یه رنگ زده :/ زرد و صورتی و گلبهی نارنجی.
رنگ آمیزی دیواراش هم موند برا ما که البته از این بابت خوشحالم، به سلیقه خودمون درستش میکنیم 😁🤭
من که شخصن دیوارا رو رنگ کنم همونجا رخت خواب پهن میکنم میخوابم. دیگه حاضر نیستم بیشتر از یکساعت خونه فامیل بمونم :/
چند شب پیش خواب میدیدم تو خونه زندگی خودمونیم و مهمون داریم، خونمون ازین قدیمیساز خوشگلا بود کلی حس خوب داشت. از اون شب دیگه روزا برام نمیگذره. اوضاع من به این صورته الان.