غنچه

1376

تقریبا از ماه سومی که استخدام شده بودم، توی دیوار دنبال اگهیای شغلی مرتبط میگشتم که برم سرکار، به هرنحوی هیچکدومُ مناسب نمیدیدم، از یه جا به بعد ، اسکرول میکردم میگفتم اینا چرا باید منو بخوان؟ برنامه رو میبستم میومدم بیرون.

ایمیلم پر شده از اگهیای استخدامی روزانه، ولی دل و جرعت اینو نداشتم به هیچکدوم پیام بدم و رزومه بفرستم.

هرکدوم از اشناها هم که اگهی استخدام میفرستاد برام بدون اینکه بخونمشون ردشون میکردم،

دیروز صبح یکی از دوستام پیام داد گفت این دوستم دنبال گرافیست میگرده. با کلی فشاااار :))) خودمو مجبور کردم و به شمارش زنگ زدم و صحبت کردیم، گفت نمونه کاراتو بفرست تلگرام برام.

دوباره قالب تهی کردم و ناراحت و نگران و رنجور، که کارامو با چه رویی بفرستم برا بقیه؟ اصلا ولش کن. از اونور اون یکی من میگفت بابا تو با بدتر از ایناش کار پیدا کردی اینا که اوکیه.

این کشمکش و جنگ روانیم تا ساعت 10 شب طول کشید، بالاخره خودمو جمع و جور کردم و چندتا نمونه کار براش فرستادم، نهایتا میگفت نیا دیگه...

صبح دیدم پیام داده ساعت 8 اینجا باشین برای مصاحبه :))

رفتم مصاحبه و تست دادم و کلی صحبت کردیم و شرایطشونو گفتن.

بعد اینکه فهمیدم حقوق کاراموزیم چقده دلم میخواست بزنم بیرون زار زار اشک بریزم :)))

یاد اون لحظه ای افتادم که خیکی میگف "به بیست و دو گفتم اینا حقوقشون خیلی کمه، اونم جواب داده اخه کاری نمیکنن که منم پول بدم"

استرسی که از صبح داشتم هم زده بود به کتفم و دردش داشت عذابم میداد.

بهشون گفتم من باید از اون شرکت استعفا بدم بعد بیام اینجا، و اومدم سمت خونه.

زنگ زدم به مدیرم گفتم من دیگه نمیام شرکت لطفا استعفامو در نظر بگیر :)

خلاصه که دیگه اینجا کار نمیکنم :)


#اینجا که کار میکنم
+   یکشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۲ 14:45  |