تحلیل رفته و محزون وقت دکتر گرفتم و رفتم، نتونستم صحبت کنم، اونم چیزی نگفت که حالم بهتر شه و کمکی کرده باشه.

توی اون 45 دقیقه داشت میگفت خودت باید حرفای ذهنت رو کنترل کنی! من اگه میتونستم صداهای توی سرمو کنترل کنم چرا باید چندرور صبر کنم که تو بهم نوبت بدی که ازت کمک بگیرم اخه.. کولُ با خودم برده بودم و حتا اعلامم کردیم که باهم هیچ مشکلی نداریم، اما یه جورایی این حال بد منو انداخت گردن اون و گفت تو داری برای غنچه کم کاری میکنی :/ اون وسطم دوتا از پرونده های مریضاشو باز کرد از رو خوند که جلسه اول چه حالی داشتن و جلسه آخر چه جمله ای به دکتره گفتن. از این کار متنفرم، اگه صاحب اون پرونده رو میشناختم چی؟

خسته شدم از وقت گذاشتن برای روان درمانگرایی که خودشون هنوز لازمه که تربیت شن :(

بعدش رفتم پیش روانپزشکی که معرفی کرد.

اولین تراپیستی بود که کامل شرح حال گرفت و تونستم از بچگیم تا امروزمو براش تعریف کنم و نگاهاش و برخوردش حس اینکه " تو دیوانه ای به این چیزا اهمیت میدی" نداد بهم. در حد یه جمله "درک میکنم چقد سختی کشیدی و چقد آدمای ناجوری دور و برت بودن" این حسو بهم داد که برای یه بار تو این زندگی مزخرف حق با منه.

دکتر قبلیم داروها رو یکباره شروع کرد و من تا 3 ماه اول مدام تو مطبش بودم که قرصامو عوض کنه چون نمیتونم بیدار بمونم، همش خستم، چاق شدم، میل جنسیم کم شده و...

این سری این دکتر جدیده جوری تنظیم کرده که یکماه طول میکشه داروها رو شروع کنم و جاشون بدم توی زندگیم.

بهم گفت خیلی خوب حرف زدی و کامل توضیح دادی، معلومه که آگاهی و این خیلی خوبه، خیلی ها میان اینجا میشینن حتا نمیدونن مشکلشون چیه..

قضیه حادتر از اونه که با مدیتیشن و همصحبتی با یه آدم مورد اعتماد آروم بگیرم. با کوچیکترین نسیمی، چهارستون بدنم میلرزه و به زانو درمیام. مستأصلم و رنجور.

از مطب در اومدم.

تو آسانسور گریه کردم

تو داروخونه گریه کردم

تو ماشین تا برسم خونه گریه کردم

ازم پرسید، دوس داشتی برای چند روز زندگیت و همه چی متوقف شه و از همه چی آسوده و راحت شی؟

گفتم فقط میخوام یه زندگی روتین نرمال داشته باشم :(

مضطربم، استرسی ام، افسردگی و حس تهی بودن دارم.

توی سرم 5 نفر انگار نشستن دور میز باهم صحبت میکنن.

اگه کول و فرفری تو زندگیم نبودن، تموم کردنش برام انقد سخت نمیبود...

داروها رو شروع کردم.

02 ابان 03