1447
از سرشب پیلهش کرده بودم که روز جمعه ما رو یه بیرون نبردی و آخرسر ساعتای 9 و نیم 10 حاضر شدیم بریم کافی شاپی جایی.
5 دقیقه نشد، تو مسیر موتور خاموش شد دیگه راه نرفت
:))
شاخص به عمل اومد باکش پر از خالی شده و پیاده روونه شدیم سمت پمپ بنزین.
بهش میگم نگااا حکمت توشو :)) اگه اصرارای من نبود، فردا متوجه این قضیه میشدیم و به کارامون نمیرسیدیم.
یه ساعت بعد تو کافی شاپ میگه "من خیلی خوشحالم که تو رو دارمت" میگم چرا؟ :)) میگه " لازم نیس فردا پول اسنپ بدیم"
:))))
________
تلویزیون خریدیم و میزشو سفارش دادیم بسازن ^^
+ امیدوارم تا قبل از مهر، واما رو بدن ماشین بخریم. سرده 
+ [ جمعه دهم شهریور ۱۴۰۲ ] [ 23:52 ] [ ]
|