1448
جدا از این که مهمون حبیب خداس، حبیب منم هس.
انقدی که تند و سریع خونه رو مرتب کردم و رفتم خرید میوه و تنقلات و برگشتم ادامه تمیزکاری، که اگه کل هفته هم قرار نبود کسی بیاد، با این سرعت کار نمیکردم :))
برام عجیب بود چرا خواهرم اینا نمیگن میخوایم بیایم؟!
فامیلا گفتن هروقت خونه کامل شد میایم سر میزنیم ولی قضیه خانواده فرق میکرد.
خودم زنگ زدم بهش گفتم پاشو بیا یه سر خونمون 
حالم از تمیزی خونه خوبه ^^
+ اوایل هرکار میخواستیم بکنیم باهم میکردیم، شستن ظرفا، غذا پختن، جم و جور کردن و همه چی...
این همکاری ِ بی سابقمون، دو مورد سوختگی غذا و یه مورد سوختگی شیرینی به همراه داشت :| 😂 بعد از اون تصمیم گرفتیم هرکی مسئولیت کاری که به عهده میگیره رو به تنهایی انجامش بده. بدین صورت 99درصد مواقع آشپزی افتاده به عهده من 😒
با تشکر از سایت خوب چیشی :))
+ کول شکم آورده :)) دیشب میگم هرکی چیزی گف بگو دسپخت خانومم خوبه ^^
میگه دروغم نگفتم ^^