بعد از تایپ پست قبلی یه دور با عزرائیل دست دادم و برگشتم :))

قرصای شبم تموم شده بود و قرص صبحمو فراموش کردم بخورم و عوارضش یهو افتاد به جونم!

استرس و دلشوره داشتم و مث بید میلرزیدم و تپش قلبم انقد زیاد بود، کول که دراز کشیده بود کنارم متوجهش شد :)

فورس و بدون نوبت توسط تراپیستم ویزیت شدم و داروهامو عوض کرد و توی عوارض داروی جدیدم نوشته بود قطع تنفس تو خواب :| شب با یه استرس وحشتناک خوابیدم.

از ساعت 4 بعد از ظهر تا 10 شب، به حجم یکسالم گریه کردم!

اصلن انقد شب عجیبی و ترسناکی بود که مرور کردنشم ناخوشاینده برام.

از طرفی سرکار هم برام مشکل پیش اومده بود و شرایط نه محیطی خوب بود نه روحی روانی نه جسمی :)

11.6.02

+ بابت رفتار و برخوردم سرکار، خیلی حس بدی نسبت ب خودم دارم.

همه حرفا و کارایی که توی بچگی بابتش توبیخ و تنبیه شدم که چرا انجامش دادم، الان داره برام مشکل ساز میشه که چرا انجامشون نمیدم! و من از خانواده بابت همه چی ناراحت و دلخورم..

14.06