1449
بعد از تایپ پست قبلی یه دور با عزرائیل دست دادم و برگشتم :))
قرصای شبم تموم شده بود و قرص صبحمو فراموش کردم بخورم و عوارضش یهو افتاد به جونم!
استرس و دلشوره داشتم و مث بید میلرزیدم و تپش قلبم انقد زیاد بود، کول که دراز کشیده بود کنارم متوجهش شد :)
فورس و بدون نوبت توسط تراپیستم ویزیت شدم و داروهامو عوض کرد و توی عوارض داروی جدیدم نوشته بود قطع تنفس تو خواب :| شب با یه استرس وحشتناک خوابیدم.
از ساعت 4 بعد از ظهر تا 10 شب، به حجم یکسالم گریه کردم!
اصلن انقد شب عجیبی و ترسناکی بود که مرور کردنشم ناخوشاینده برام.
از طرفی سرکار هم برام مشکل پیش اومده بود و شرایط نه محیطی خوب بود نه روحی روانی نه جسمی :)
11.6.02
+ بابت رفتار و برخوردم سرکار، خیلی حس بدی نسبت ب خودم دارم.
همه حرفا و کارایی که توی بچگی بابتش توبیخ و تنبیه شدم که چرا انجامش دادم، الان داره برام مشکل ساز میشه که چرا انجامشون نمیدم! و من از خانواده بابت همه چی ناراحت و دلخورم..
14.06