از نهم تا الانو خلاصه‌وار بخوام بگم،

نهم : دوستم گف با مهندس هماهنگ می‌کنم بیای مصاحبه، اومدم مشهد و مهندسه نیومد. شب رفتم خونه مادربزرگم موندم.

دهم : از مهندسه و مصاحبه کاریش خبری نشد، ناامید شدم رفتم اداره کاریابی گفت کار برات نداریم، با چش گریون اومدم بیرون دوستم زنگ زد گف بیا مهندس میاد. رفتم 4 ساعت حرف زدیم و به نتیجه نرسیدیم.

یازدهم : توی دیوار گشتم و اگهی‌های استخدامی رو دیدم و رزومم رو فرستادم و چندجا هم مصاحبه رفتم ولی هرکدوم یه باگ خیلی بزرگ داشت.

دوازدهم : لباس تمیز نداشتم و مجبور بودم برگردم خونه وسایل بیشتر بردارم برای مدت طولانی‌تر.

سیزدهم : از صبح استرس داشتم و قرار بود با خواهرم بعد ازظهر راه بیفتیم سمت مشهد و دقیقا موقعی که آخرین اتوبوس حرکت می‌کرد و دیگه ماشینی نبود، اومد گف ما قراره پسرخاله شوهرمو ببریم :) سریع لباس پوشیدم و اومدم سرخط، اتوبوس پر بود، من فردا صبحش مصاحبه کاری داشتم، مجبور شدم با تاکسی 3 برابر پول بدم شبونه منو برسونه مشهد. وسط راه مامانم زنگ زد گف مامان‌بزرگ زنگ زده گفته بگو غنچه نیاد اینجا و برگرده :)

زنگ زدم به عمم و ازش خواستم بذاره شب بخوابم خونش تا فردا صبح زود برگردم.. ساعت 9 شب رسیدم و تمام مسیر بخاطر کار خواهرم، اشک مادرم، نبود پدرم، حرکت مادربزرگم گریه کردم :) 💔 رسیدم خونش بغلم کرد و زدم زیر گریه و براش با سانسور تعریف کردم چیشده، گفت همینجا بمون هرچقد میخوای قدمت رو چشم..

چهاردهم : مصاحبه کاری که قرار داشتم توی شرکت نبودن و تلفن جواب نمیدادن و بعدا مشخص شد رفتن کویر مصر و دو سه روز در دسترس نیستن :| دوباره گشتم و گشتم و یکی از اگهیایی که رزومه فرستادم گف تا قبل از ساعت 2 بیا برای مصاحبه. رفتم و اوکی داد و فردا مشخص میشه که موندگارم یا هنوز باید دنبال کار بگردم..

از شدت فشاری که اون شب روم بود همینو بگم که دست راستم از بازو تا مچ فلج شد :) شونه چپم به قدری درد می‌کنه که انگار از ارتفاع پرت شدم رو میلگرد...

نه که خسته شده باشم، ولی اگه این کار جور نشه، برمی‌گردم شهرم و توی اتاقم و یک راه دیگه رو انتخاب می‌کنم..