چقد من از این خانواده حس خوبی نمیگیرم 😒

صبح خیلی رندم یادم اومد، چند سال پیش خواهرم چمدون لباسای بچه هاشو اورده بود وسط خونه و داشت نگاه میکرد و چندتاش خیلی خوشگل بود و استفاده نشده بود. بهش گفتم اینا رو بده برا ماهک. بهم گف "من ریدم دهن ماهک" و من از شدت شوک و ناراحتی اون لحظه لال شدم و پشمام ریخته بود!

و صبح بعد از این مرور خاطرات، صدای ذهنم گفت حالا که وقتشه، خودش میاره دو دستی تقدیم میکنه و نوبت توعه که برینی بهش ☺️

و از حس شیشم قوی بگم،

سرشب واقعن گفت لباسای بچه‌ها استفاده نشده و نو هست اگه خواستی بیارمشون برات.

بعد اونوقت به جای انتقام گرفتن، فقط گفتم مرسی 😕😒

+ هرچی دوستام و دور و بریام دلداریم میدن و بهم انرژی مثبت میدن و وعده و وعید و راهکار که چطور بچه‌ی آروم و صبور و خوش اخلاقی داشته باشم،

خواهرم امشب تا تونست دعا کرد یه بچه جیغ جیغوی گریونِ بداخلاق مث دختر بزرگه خودش نسیبم شه 😕

+ قودای قوبم، بهم اونقدری صبر بده که بتونم تفاوت اختلاف سنی و عقیدتی 3 دهه رو درک کنم و از روانِ گل پونه‌ی دشت امیدم مواظبت کنم 🤲

+ قودای قوبم هرجا که کم آوردم و قرار شد بهش بددهنی کنم همونجا لالم کن 🤲 مخصوصن اگه سنی نداره و هیچی از زندگی نمیفهمه

+ قودای قوبم نذار مامانِ مدنظر خواهرم باشم 🤲

+ قودای قوبم تو که انقد قوبی، خب این بچه هم آروم و خوش اخلاق و سالم و بی اذیت باشه 🤲 ازینا که هرجا رفتیم بگن بچه غنچه مث غنچه بی‌سروصداس ماچالا بهشون ☺️