اورثینک کردن اینجوریه که این یکی فکرت تموم نشده یکی دیگه از وسط ماجرا شروع میشه، بعد تا میری سر این ماجرا رو پیدا کنی یهو یه دریچه زیر پات باز میشه پرت میشی تو یک فکر دیگه، سر راه تا برسی به اون فکر 7 8 تا فکر دیگرم رد میکنی تا بوووم، اون اصل کاریه که قراره مغزتو بخوره رد با صورت میری توش. اینجوری نیست که همه اینا کار یه نفر باشه.

تو سر من انگار 5 نفر نشستن رو صندلی و بی نوبت دارن حرف میزنن. صدای یکیشون خیلی بلندتر از بقیه س و به شدت بی رحم و سنگدله. جوری که هربار باهم مکالمه داریم من یه جعبه دستمال کاغذی تموم میکنم سر اشکا و فین فینام.

اینو چرا میگم؟

چون میخوام رو افسردگیم اسم بذارم.

من از زمانی که یادم میاد ناراحتم، اما شاید بتونم بگم شروع افسردگیم از اسفند 91 بود. 12 ساله درگیر این سگ سیاهم، اما این یه سال اخیر از پا درم آورد، که مجبور شدم دست به دامن قرص اعصاب بشم.

سری اول درمان رو اگه بگیم اپیدمی شفا 1، و این دوره جدید رو بگیم شفا 2، من غنچه‌ی افسرده‌ی قبل از شفا 1 رو ترجیح میدم.

چون اونجا کاری از دستم برنمیومد، یه درد کتف داشتم و تخمدون، الان توی شفا 2، تا تقی به توقی میخوره سیل اشکه که میریزه. من ازین دختر گریون دماغو خوشم نمیاد :( همون درد کتفو انتخاب میکنم :(

شنبه ویزیت دوممه، اگه امروز بود، بهش میگفتم "یه تیکه کاغذ هست توش نوشتم "ناراحت نباشین. در وهله اول از دست خودم راحت شدم" و قراره بذارم یه جایی که به راحتی پیدا شه و بعدش با خیال راحت تمومش کنم این زندگیو". ولی شنبه احتمالا حالم خوبه :) who knows...