الهی بمیرم برا خودم :')

یکی از مدیر عاملا از در اومد تو ، گف فلانی(فامیلم) کیه ؟ گفتم من ! بعد برگشت رف بیرون

+ اینجا هممون به اسم کوچیک همو صدا میکنیم/حتا رئیس رؤسا رو..

من هاج و واج گفتم همین ؟ پ توضیحات ؟ :|

بچه ها گفتن توطئه درکار است و منم انگار رو دلم سنگینی می‌کرد ، شروع کردم به تعریف کردن روزایی که طبقه بالا کار می‌کردم و چه بلایی سرم آوردن و چرا وقتی مهر اومدم این یکی شرکت اصرار کردم تو رو خدا نذارین من برگردم

تعریف کردنم همانا، استرس و لرزیدن همانا.

پنیک کردم !! دختر..مگه چی بهت گذشته که با مرور خاطراتتم انقد استرسی میشی

+ از اون 5 تا آدم که این ضربه رو بهم زدن، فقط دو نفرشون اینجا مشغول به کارن! بقیشون استعفا دادن رفتن :)

حتا سر موضع خودشونم نموندن ... بعد ماهکِ ترسیده ی درون من هنوز با یاداوری ِ این لحظه ها روح از بدنش کنده میشه :')