1464
چند وقت پیش رفتم پیش روانپزشکم و گفتم حالم خوبه دیگه، قرصامو قط کن. گفت زوده هنوز، حداقل 6 ماه باید بخوری، هرچی زودتر قط کنی احتمال برگشت مریضیتم هست.
درواقع من فک میکردم قرصا صرفن برای افسردگیمن، اما بعد از حمله عصبی امروزم فهمیدم چقد به اضطراب و استرسم کمک کردن.
15 تا مهمون داشتیم امروز :/ قرار بود عصرونه بیان، که چون دخترعمم قند داره، گفتم ب جای میوه شیرینی خالی، فینگر فود درست کنیم، عمم هم ایمپلنت کرده و غذای سفت نمیتونه بخوره، گفتم براش شیریرنج درست کنیم.
خلاصه صبح دیر بیدار شدیم و قرصامو یادم رفت بخورم و درگیر کارا شدیم، یه پروژه هم دستم بود که باید هفته پیش تحویل میدادم، نمیدونم بابت کدوم موردش استرسی شدم ولی چنان حمله ای بهم دست داده بود همه بدنم ویبره میرفت.
با همین حال، سالاد الویه درست کردیم، لازانیا، شیربرنج، خیلی مینیمال و فسقلی مزین شدن و رفتن تو شکم مهمونا *_*
+ خانواده پدریم واقعن خیلی ماهن :') برخلاف تصور و توقع، با وجود همه کمکای نقدی و غیرنقدی یکسال گذشته، امشب چن میلیون بهمون کادو دادن :')
قودای قوبم خیلی هوامونو داره، وسط برج چک داریم و خیلی حساب شده خرج میکنیم، نهایتن فک میکردم با دوتا جعبه شیرینی بیان 😂😭
آخرشب ماشینو برداشتیم رفتیم خیابونا رو متر کردیم، تو سکوت کامل بودیم، کول یهو برگشت گف ولی ما واقعن خیلی وضع زندگیمون خوبه ها :')
دیشب فال حافظ گرفتم براشون، نفر اخرو خوندم و دیوانشو بستم، کول گفت پس خودت چی؟
گفتم من آرزویی ندارم 🥲
شکر قودای قوبم، امسال هرچی که تو عمرم خواستمو داشتم🩷
+ چه پاییز کوتاهی بود..