نمیدونم طبیعیه یا نه،

ولی طی یک حرکت انتحاری پنجشنبه رو مرخصی گرفتم و 4شنبه شبونه راه افتادم و بدون خداحافظی از اهل بیت، راهی جاده شدم و رفتم شهر کول اینا.

از اونجایی که شنبه باید برم سرکار و هنوز آمادگی خداحافظیِ هرچند کوتاه مدت با این بشر رو نداشتم، با خودم برش داشتم آوردمش 😐

حالا من هروز صبح تا ظهر باید برم سرکار و این بچه رو تنهاش بذارم بره یه گوشه بشینه تنها و روی پایان نامش کار کنه، در حالی که جفتمون میدونیم نه من قراره با کیفیت کار کنم و نه اون قراره مث بچه ادم درس بخونه :')

چطور انقد از دوران عقد لذت میبرین ما از دوران دوستیمون بیشتر اذیتیم 😕