1359
😪
خودمو این 16 روز پاره کردم بیام یدونه پست بذارم و برم، آخرشم بسته همراهاول خریدم تا بلاگفا بالا اومد ¬_¬
چندبار اومدم بگم نههه گوجه اونقدام که تو برخورد اولش نشون داد، آدم بیخودی نیس و.. هی پا میخوردیم :|
خیلیییی متفاوتیم و هیچجوره باهم بُر نمیخوریم. توی اتاق اگه یکساعت تنهامون بذارن، ما یکساعت کاملو سکوت میکنیم :|
برعکس ِ اون ، کول یه دخترخاله داره حتی از گوجه هم کوچیکتره، توی برخورد سوممون انقد باهم جور شده بودیم و مسخره بازی درمیاوردیم که فرفری و کول پوکر نگامون میکردن. یه جوری بودیم که اگه پلیس نگهمون میداشت میگف اینا چت و مستن، حق داش ولی نبودیم :))
شب سوم عید با دخترخالهی مذکور و فرفری و کول پاشدیم شبونه رفتیم مشهد شهربازی ، انقد سرخوش و شنگول منگول بودیم که آخرشب با لیوان یکبار مصرف سلفی میگرفتیم و پاره شده بودیم از خنده 😐 :))
روز اولم شهرستان بودیم پیش خانواده من، گوجه اینا زنگ زدن که پاشین جم کنین بریم مسافرت، ماهم چمدون بستیم و همه چیمونو جا گذاشتیم و حتی ماشین گیر نمیومد، زنگ زدیم بچه مردم اومد ما رو رسوند شهر دیگه. شبش گفتن ما خودمون میریم شما رو نمیتونیم ببریم :|||| بزنم املت شه 🍅
تولدمو فقط 3 نفر تبریک گفتن و همه فراموش کردن، حتی بچهای شرکت که یادشون بود جشن بگیرن :))) خانواده هم سوپرایزطور برام کیک خریدن، و تا اومدم قاچش کنم عکس بابای مرحوممو که از قضا تولد ایشونم بود دادن دستم گفتن اینم تو عکسا باشه، بعد استوریاشون با این دوتا اموجی بود "تولدتون مبارک 😔🖤"
امیدوارم سال دیگه همون 3 نفر و خانواده هم فراموش کنن :/
توی دید و بازدیدای عید هم هزارتا پتو کادو گرفتیم :))) نکنین خدایی پولشو بدین به "ارتقا یافته ها" خوشحال تر میشن 🥺
روزا و شبا هم میرفتیم خیابون خلوتا، کول بهم موتورسواری یاد میداد :)) من خودم از نگاهای مردم شرم میکردم، قشنگیش برام فقط اصرار کول بود که بیا بشین یاد بگیری 🗿
سیزده به در هم دوباره از سمت گوجشون اینا پا خوردیم و "باستن لَقِتون" گویان با خاندان مادری کول روونه بیابون شدیم و قله های شهرشونو فتح کردیم و یه مورد پرت شدگی از دامنه کوهو داشتیم که ضررش فقط به کفشم رسید 🗿
فرداشم سرخوشانه اومدیم مشهد دیدیم همه جا بستس دهن ماه رمضون هیچکار نتونستیم بکنیم :/ ناچارا بلیط سینما گرفتیم و فیلم فسیلُ دیدیم.
شب قبلش با اصرار فراوان من بلیط قطار خریدیم برای کول و وسایلامونو جم کردیم و صبح زود بدون خدافظی از بقیه و بیخبر، از خونه زدیم بیرون.
دیروز بچمو فرستادم بره دانشگاه سر پایان نامش 🥺
امروزم سرکار اینترنت قط شده بود ساعت 11 ولمون کردن گفتن برین خونههاتون :| تا 1 گوشه خیابون تو ایستگاه اتوبوس نشستم چون حوصله خونه رفتنو نداشتم :')
همین دیگه، سال نوتونم مبارک و این حرفا 💜