به بنده خدایی که گف خونه به متاهل اجاره نمیدم، گفتم به درک

بعدم زدم زیر گریه.

بعد کلی عمه خانوم باهام صحبت کرد و دلداری داد، بهش رقیق شدم و صدای ذهنم گف چقد برات مادری میکنه..

بعد یهو دلم برا مامانم تنگ شد و دوباره زدم زیر گریه :(

عی ننگ به نیرنگ هرچی هورمونه 🚶‍♀️

5 ماهه دارم تو خونش زندگی می‌کنم، گفتم بیام معرفیش کنم شماهم بشناسینش :)

این خانوم تنها عمه‌ی بنده هستن و البته ناتنی. اما اصلا حس نمیشه. برعکس همه که با فامیلای مادریشون بیشتر حال میکنن، من با فامیلای سمت بابام خیلی اوکی‌ترم.

مذهبیه، خیلیم مذهبیه. حتی یه سری چالش‌ها هم سر همین اختلاف عقایدمون داشتیم که جفتمون دایورت کردیم فعلا 🗿

برخلاف این که 70 سالشه، به شدت آدم فهمیده و بادرک و شعوریه. درحدی بگم که من با عمم بیشتر توافق نظر دارم تا خواهر خودم :))

دستپختش هم که نگم 🤤 از وقتی اومدم اینجا 6 کیلو اومده رو وزنم و قیافه گرفتم :)) توی رودربایستی مجبور شدم بورانی اسفناج بخورم و بعد از 24 سال فهمیدم چه خوشمزس ^^

میدونه که گوشت دوست ندارم و نمیخورم، گوشت چرخ کرده ها رو همونطوری یخ زده رنده میکنه که اصلا زیر زبون نیاد 🥺

به مناسبت ارتقا یافتنمون، خاله‌ی مامانم یه مقدار پول خیلی گنده‌ای رو هدیه دادن بهمون، این پول امانت دست مامانم بود. از مامانم اصرااااار که برو بخر تا گرون نشده. ماهم از کارا و برنامه هامون زدیم، 4 ساعت راه تحمل کردیم که برسیم به بازار، زنگ زدم به خواهرم که فلان وسیله رو دیدم خوشم اومده چیا لازمه بردارم؟ بعد از 4 فاکینگ ساعت مشاوره و صحبت گفت پولات دست منه، ماشین خریده شوهرم، اخر هفته وام میگیریم بهت برمیگردونیم 😐

عمه خانوم که خبردار شد همون مقدار پولو قرض داد گفت تو برو خریدتو بکن من لازمش ندارم.( اسفند بود و میدونستیم وامی قرار نیس داده بشه)

ماهم رفتیم خریدا رو کردیم و به هیچکسم نگفتیم که خرید کردیم :)

خواهرم پولا رو توی دلار 45 تومنی گرفت و توی دلار 55 تومنی برگردوند 😃 ماهم هیچ، نگاه.

توی همون اوضاعم کلی وسیله بهم به عنوان کادو داد و هوامو داشت. خلاصه که حمایت کردناشم مث خودش تپله🤌😬

ولی به معنی واقعی کلمه داره برام مادری می‌کنه :)