1720
همیشه از خوبیا و عشق و عاشقیمون گفتم، این بار میخوام درمورد یکی از چالشامون بنویسم :))
کول دلبستگی اجتنابی داره و من دلبستگی اضطرابی ، اینجوریه که هرچند وقت یه بار یهو روحیش بهم میریزه و میره تو خودش و حرف نمیزنه، هرچی هم ازش میپرسی چیشده میگه هیچی :)) چیزی نشده (طبق گفته عامیانه خود آقایون ،پریود میشه) و اون یکی دو روز رو از من یا هرکی که باهاش صمیمیه فاصله میگیره تا خودش خوب شه و انرژی بگیره و برگرده به اصل خویش.
همین حین، منه مضطرب :))) هزارتا فکر و خیال میزنه به سرم که "مگه چکار کردم که ازم عصبانیه؟ چیزی گفتم ناراحت شده؟ کاری کردم که نباید میکردم؟ کاری نکردم که باید میکردم؟ :))) دیگه دوسم نداره؟ این آخر زندگیمونه؟ و..."
یکی دو روز بعد جو سنگین بینمون میخوابه و دوباره زبون باز میکنیم و درموردش حرف میزنیم، همه چی برمیگرده به روال عادی.
هیچوقتم برام عادی نمیشه و هر سری مث روز اول غمناک و تاریک میشم با سکوتش :))) اما الان که آگاهم به این قضیه، برام آسون تر میگذره.
+ 37 هفته و 2 روزم و پیسر اندازه هندونه شده و شکممو با خودش جابجا میکنه اینور اونور :') زندگی و تنفس برام سخت شده.
اما هنوز قصد دنیا اومدن نداره
+ سرشار از غرغر و غیبت درمورد مادر و خواهر خودم و خانواده کول و فک و فامیلا و همه هستم اما بگم که چی :)
+ گوشیِ بی تربیتم در اثر برخورد با قالی رفت قاطی باقالیا و صفحش شکست و تاب برداشته و نیمسوز شده. برا همین اگه این پست غلط تایپی داشت (هرچند که خیلی سعی کردم نداشته باشه) به خاطر اینه که کلی ترک و شیشه شکسته جلومه و نمیتونم واضح ببینم چه شکری دارم میخورم :)
+ امروز متوجه شدم حتا گربه هم متولد آبانه و این لجبازی و غرورش بخاطر اونه :)) اما خیلی دوسم داره ❤️🤝
کول و پسته پسر هم آبانی ان و احساس تنهایی و مظلومیت میکنم :))