1482
از اونجایی که دکتر تغذیه ای که میرم با دوتا از همکارامه، این هفته کلی استرس و اضطراب کشیدم که اگه لاغر نکرده باشم اینا منو به عنوان یه آدم ناتوان و الکی خوش بشناسن :))
سوا از اون هرسری که ازم پرسیدن رعایت کردی گفتم نه. کلا ادم صادقیم در حد آره و نه هم نمیتونم بپیچونم :(
خلاصه دیشب ویزیتم بود و نزدیک 2 کیلو کم کرده بودم . حیح ![]()
بعد رسیدم خونه و آشپزی و تمیزکاری تاااا ساعت 12 شب (تمام مدت به خودم میگفتم نری ساعتو ببینیا ، کلی کار داریم . ساعتو نگا کنی و ببینی که دیره دیگه خستگی بهت غالب میشه کارا میمونه)
دیشب 5 ساعت کامل تو آشپزخونه بودم درگیر ظرف شستن و آشپزی و جارو کردن و گردگیری و..
سوده هروی میگفت کارای بیهوده کردن انرژیتو هدر میده. روتین زندگیم اینجوری بود که از کار برمیگشتم و کیفمو پرت میکردم رو مبل و دست صورتمو میشستم و دراز میکشیدم و فیلم میدیدم تا شب و بعد پامیشدم ناهار فردا رو درست میکردم و با خستگی مضاعف میرفتم تو رخت خواب.
دیروز از در وارد شدم رفتم تو آشپزخونه و حجم عظیمی از کارا رو به تنهایی انجام دادم.
امروزم صب بیدار شدم رفتم حموم و پیاده روی و اومدم سرکار.
پر از حال خوبممممم 