فضای کاریم خیلی مسمومه.

من تو کلینیک کار می‌کردم و بعد از 3 ماه تازه تونستم با بچه‌های اونجا ارتباط بگیرم، ولی با آوردن دوستم سرکار، کلا همه چی عوض شد.

یهو همشون زیرآب زدن و علیه من شدن و آخرسر دکتر جلسه گذاشت رو در رو همه مشکلاتشونو بگن. برخلاف انتظارم که فک می‌کردم قراره پرده از حقایق برداره، کل آدمای اون جلسه اسلحه‌های پرشونو گرفته بودن سمت من و ازم ایراد می‌گرفتن. چیزایی که فک می‌کردم نرمال و طبیعیه و مشکلی نداره، براشون شده بود بهونه. مثلا یکیشون می‌گفت غنچه همه چیو سکرت نگه می‌داره و نمی‌خواد که ما بدونیم قضیه چیه منظورش این بود که من از برنامه‌هایی که دستمه حرف نمی‌زنم و کار خودمو می‌کنم.

این درحالی بود که هررروقت گفته بود براش کاری انجام بدم قبول کردم و انجام دادم! ب جز دو سری که سرم خیلی شلوغ بود، اونم تو جمع بهم تیکه انداخت گفت غنچه جوری شده که انگار باید وقت قبلی بگیری ازش :/

اینو تو جلسه بیان کردم، در جوابم گفت نه تو اگه به ما بگی چیا دستته خب ما نمیایم به تو کار بگیم! در صورتی که اون کارش تولید محتوای دندونپزشکیه و من تولید محتوای معماری و حتا سرپرستمم فرق می‌کرد.

یکیشون ناراحت بود که بعد از رفتارای ناخوشایند و زنندش من جواب سلامشو ندادم و محکومم کرد که من غیر حرفه ای و بی تجربم ​​​​​​

یکی دیگه اومد گف دوستشو آورده معرفی نکرده بهمون! گفتم من خودم تا ماه پیش داشتم خودمو معرفی میکردم به این و اون! یه جوری می‌گین انگار من اومدم اینجا برام مراسم معارفه گرفتین گل و شیرینی پخش کردین :/

و یه نفر دیگه که من هییییییچ وقت، تاکید می‌کنم هیچوقت برخورد نامناسبی باهاش نداشتم و حتا بهش کمک کردم و دوره های میلیونی اموزشیمو رایگان بهش دادم، برگشت تو جلسه گفت من فک می‌کنم همه چی تقصیر غنچه‌س.

بعد اون جلسه، سرپرستم اومد گفت همه این بچه‌ها روزای قبل می‌گفتن غنچه ب درد نمی‌خوره ولش کن بذار بره و...

درحالی که شب قبلش نفر اولی که دربارش نوشتم زنگ زده بود بهم و نیم ساعت حرف زد و گفت تو مث خواهرمی و هواتو دارم ولی فلان کارا رو نکن و الان جو بدی پشتته و فلانی پشتت فلان حرفو زده.

بعد سرپرستم بهم گفت همین آدم اومده بهش گفته کار غنچه اصلا درست نیست و همه کارایی که خودش کمکم کرده بود انجام بدم رو علیه من شمرده بود.

اونجا شصتم خبردار شد که من جای اینا رو تنگ کردم و باید شاخکام تیز باشه همیشه. احساس امنیت شغلی نمی‌کردم و برنامه داشتم بعد از یه مدت از این کارم بیام بیرون.

اما از وسط مهر منتقل شدیم این یکی شرکت و همشون گرافیستن و اخلاق خیلی خوبی دارن. فضای قشنگی داره و همه برنامه مشخص دارن و سرپرست هممون یه نفره.

با این وجود اینجاهم به گل و بلبلی اونور نیست. همه دارن میرن و دوستمم بیرون کردن. اینجا هم باید مواظب و محتاط باشم.

کار یاد بگیرم و تحربه کسب کنم و پول جمع کنم.

بزنم بیرون و کار خودمو راه بندازم.

خدا رو شکر تا اینجا اومدم و هوامو داشت.

پارسال این موقع نصف اطلاعاتی که الان دارمو نداشتم و حتا قدرت اینو نداشتم که تنهایی از پس کارام بربیام.

درسته که کارم به دکتر اعصاب کشید و کلی فشار بهم اومد. اما همه اینا لازم بود تجربه شه تا برسم به این غنچه ای که الان تبدیل شدم..