1451
از دیار پدری پست میذارم،
دیروز بعد از ظهر خواهرم زنگ زد گف خواهرِ دوستت فوت کرده :') شبونه پاشدم اومدم :')
دیروز قرار بود مامانم بیاد خونمون برای اولین بار، یهو خبر دادن داداشمم مشهده. زنگ زدم اونم دعوت کردم. داداشم گف به ابجی اینام یه تعارف بزن زشته.
زنگ زدم ب اونام گفتم میاین؟ گفتن اره :')
بعد مامانم پیام داد که مادرجون همش میپرسه کی میری خونه غنچه ؟ دلش میخواد بیاد اونم. زنگ زدم پرسیدم، گف میاد :')
هیچی دیگه مجبور شدیم برای 9 نفر ادم و یه چُسه گربه غذا درست کنم.
9 پیمانه برنج خیس کردم 😂 فک کنم 4 پیمانش اضافه اومد. قیمه گذاشتم. مهمونا که رسیدن من خاموشش کردم. خواهرم اومد لیمو عمانی پوست کند گفت بذار 10 دقه بجوشه.
منم یادم رفت زیر خورشتو خاموش کنم، حدود نیم ساعت چهل دقه بعد دیدم خورشت داره میجوشه هنوز
اما همین اشتباه باعث شد لعاب بندازه و مث قیمه های رستورانی شد
در عوض برنجا نصفشون شفته شده بود نصفشون نپخته بود
مهرداد به شدت دختر اجتماعی و شیطونیه و تاحالا نشده کسی بیاد خونه و این بچه تو دست و پاشون نباشه.
دیروز از ترس خواهرزاده هام از زیر کابینتا درنیومد 
حتا وقتی میذاریمش تو اتاق انقد جیغ و داد میکنه که مجبور میشیم درش بیاریم، دیروز با کمال میل موند تو اتاق با درای بسته!
از حرفا و حرکتهای شوهرخاهرمم فاکتور بگیریم، بعد از رفتنشون واقعن آرامش گرفتیم :/
+ حتا با وجود افزایش حقوقم بازم تو حساب کتابا کم میاریم -_- کاش زودتر تموم شه خرید وسایل خونه.