1245
چقدر از خودم غافلم ![]()
چند روز پیش رفته بودم شرکت و با B صحبت کردم گفتم من ماه دیگه مرخصیم تموم میشه و اگه لازمم ندارین اخراجم کنین برم بیمه بیکاری بگیرم. اونم لیست کارهایی که داره رو گفت و گفت اتفاقن خیلی لازمت دارم و این کارا هست که بکنی . حتا تو خونه هم انجام بدی اوکیم. فقط حقوقتو نمیتونم بیشتر کنم و همون قبلی که میدادمو نهایت بدم!
قرار شد بره با دکتر صحبت کنه و بعد خبرشو به من بده.
همون روز دم رفتن هم یقه دکترو گرفتم و گفتم من مرخصیم آخراشه و به B گفتم و این حرفا. گف خودم برات کار دارم ، کارای اون به درد تو نمیخوره
و خب چون دکتر زیاد موافق دورکاری نیست، باید یه جوری برنامه بچینم که هم از مهبد غافل نشم هم بتونم مفید کار کنم.
فرداش پاشدم رفتم مهد کودکایی که بچه 9 ماهه قبول میکنن رو حضوری سر زوم و رفتار و محیط و همهچیزو چک کردم و راستش اصلن دلم راضی نمیشه بذارمش مهد ![]()
بسوزه پدر غربت، هیشکیو ندارم چند ساعت بچه رو بسپرم بهش و برم دوتا تسک برسونم برگردم:/
حالا فعلن تو خونه مشغولم و پروژه دکتر دستمه و چند روز ديگه بهش میگم حضوری نمیام حالا حالاها (اما باید برم
)
سربازی کول هم شهریور تموم میشه و شاید بشه نفس کشید.
دیگه از خودم چیزی تو ذهنم نیست بهتون بگم